- ارسالها
- 442
- امتیاز
- 18,982
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان1
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
- رشته دانشگاه
- بیوتکنولوژی
در سینه ی هرسنگ دلی در تپش استتورا هم خون من دامن بگیرد
که خون عاشقان هرگز نمیرد.
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود
در سینه ی هرسنگ دلی در تپش استتورا هم خون من دامن بگیرد
که خون عاشقان هرگز نمیرد.
اين سرای بی کسی، کسی به در نميزنددر سینه ی هرسنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود
در من انگار کسی در پی انکار من استدر
اين سرای بی کسی، کسی به در نميزند
به دشت بی ملال ما، پرنده پر نميزند
تلاش و کوشش این زمان دگر اثر نمیدهددر من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
دلم را چشمهایش تیرباران کرد تسلیممتلاش و کوشش این زمان دگر اثر نمیدهد
درخت سالخورده ای که او ثمر نمیدهد
دگر این دل سر ماندن ندارددلم را چشمهایش تیرباران کرد تسلیمم
بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد
دل داده ام بر باد بر هرچه بادا باددگر این دل سر ماندن ندارد
هوای در قفس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار سوزاندن ندارد ...
دلی نازک تر از اندیشه داریدل داده ام بر باد بر هرچه بادا باد
مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویتدلی نازک تر از اندیشه داری
هوایی معتدل چون بیشه داری
همه گل های عالم اگر بخشکند
تو در باغ خیالم ریشه داری ...
یک چند به کودکی استاد شدیمای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت
روی از من سرگردان شاید که نگردانی
من! جای خالی باشم و او هم برایمیک چند به کودکی استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از حاک درآمدیم و بر باد شدیم ...
-خیام
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشقمن! جای خالی باشم و او هم برایم
هر پنج شنبه شاخه ای مریم بگیرد
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفتدر سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم شیوه پرهیز نمیدانستم
وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد رامن به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیوقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را
چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخیسینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
اول به هزار لطف بنواخت مراای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با تو چون پرسشی چه نیازی جواب را
آنکه میگرید به یاد لعل خندانت منماول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می باخت مرا
چون من همه او شدم برانداخت مرا
یکسان نپندار آنکه را جانش به جانان میدهدآنکه میگرید به یاد لعل خندانت منم
آنکه میخندد به کار چشم گریانم تویی
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردیکسان نپندار آنکه را جانش به جانان میدهد
با آنکه در بازارگه هر روز ایمان میدهد
