- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,660
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرستا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرستا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
سادگی باغیست طبع عافیت آهنگ رادارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس

آن پریشانی شب های دراز و غم دلسادگی باغیست طبع عافیت آهنگ را
وقف طاء و سان رعنا کن گل نیرنگ را

از کتابی که منش در خواندمدر دادن جام بلا، گویند خلق افسانه ها
اما هنوزم در عجب، از نقش بند این سرا

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبررفتم و بار سفر بستم از دیار
خندیدم و گریه در دل به خون نشست
دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باشروزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
گوشم به توست لاجرم از بر نمیشود
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تودل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست
(شاید شعرش تو همین تایپیک بوده ، ولی چون خوشم اومده بود و نوشته بودمش الان اومد به ذهنم)
تا تو ز من بریده ای، من ز جهان بریده اممغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیر زمین شاه و گدا یک رقم است
لب فرو بسته ام از ناله و فریاد ولیتا تو ز من بریده ای، من ز جهان بریده ام
تا به کنار من بودی ، بود به جا قرار دل

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
"اقبال لاهوری"
تو تا دوری زمن جانا چنین بی جان همی گردمدر لوح و قلم شاهد آثار کتاب است
سر منزل و مقصود گهربار کتاب است
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزیتو تا دوری زمن جانا چنین بی جان همی گردم
چو در چرخم درآوردی به گردت زان همی گردم
دیدن روی تو آسان نیست آهمرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید
مینویسم نامه و روزی از اینجا میرومدیدن روی تو آسان نیست آه
کاشکی من داغ هجران داشتم
آه از پاییز سرد ، ای کاش من
از تو باغی در بهاران داشتم
می روی و گریه می آید مرامینویسم نامه و روزی از اینجا میروم
با خیال او ولی تنهای تنها میروم
در عالم خیال خودم چون چراغ اشکمی روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
تا بوده چشم عاشق در راه يار بودهدر عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت
می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آبتا بوده چشم عاشق در راه يار بوده
بي آنكه وعده باشد در انتظار بوده
