• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

شهریار
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
 
نگاه تو میان گچ و یاسمین
دسته‌گلی بی‌رنگ بود
از بذری که در خاک شد
در سینه‌ام حروف سخت عاجی را برای تو جستم
همیشه، همیشه، همیشه
باغ من، جنگ مرگ و زندگی‌
جسم تو، فنا شدنی
خون رگان تو، دهان من
دهان تاریک تو، مرگ من

فردریکو گارسیا لورکا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
 
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
اگر اهل دلي ديدي، سلام من رسان بر وي
كه كمتر يافتم هرجا فزون تر جستجو كردم
 
اگر اهل دلي ديدي، سلام من رسان بر وي
كه كمتر يافتم هرجا فزون تر جستجو كردم
من سکوت خویش را گم کرده ام!
ای سکوت...ای مادر فریاد ها...

گم شدم در این هیاهو..
گم شدمتو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من...
 
من سکوت خویش را گم کرده ام!
ای سکوت...ای مادر فریاد ها...

گم شدم در این هیاهو..
گم شدمتو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را میداشتم
زندگی پر بود از فریاد من...
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
 
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی

پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
 
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی

پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
یادگاران بود واز یاران دیرین یادها
یادها چون درگذشت و یادگاران را چه شد
 
یادگاران بود واز یاران دیرین یادها
یادها چون درگذشت و یادگاران را چه شد
دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس
 
دکتر این بار برایم نمِ باران بنویس
دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس

سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟
نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد

علت کورى. یعقوب نبى معلوم است
شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد
 
سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟
نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد

علت کورى. یعقوب نبى معلوم است
شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد
در زمانه کار، کار عشق توست
از سر این کار نتوان درگذشت
 
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر، بار دگر... نه!
 
هر چه میگویم کلامم خالی از دلدار نیست
هر چه میخواهم کنم پنهان زبانم یار نیست
 
هر چه میگویم کلامم خالی از دلدار نیست
هر چه میخواهم کنم پنهان زبانم یار نیست
مهر کردم این زبان اما نگاهم فاش گفت
بستن لب هم نهایت چاره ی این کار نیست
فکر را افسار بستم تا نتازد بی امان
در خیالم منتهی جز صورتش انگار نیست
گر خیالی هم نبدم قلب غوغا میکند
مرغ دل از دام صیادش فرار اینبار نیست
دور دنیا را بگشتم بلکه درمانم کنند
دور گردی هم خلاصی از نوک پرگار نیست
(اینم تتمه ش ...)
 
تا اعتماد سوی عدم رهنمود شد
بازار عشق ، غرق ِ کساد و رکود شد

گاوی که بر محبّتِ شیر اعتماد کرد
قربانی ِ دسیسه‌ی مُشتی حسود شد

خروش
 
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدتهاست مدتهاست
 
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدتهاست مدتهاست
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟
 
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بود، دریا و طوفان جان فزا

این باد اندر هر سری، سودای دیگر می‌پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما
 
Back
بالا