- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,594
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
دل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قراردعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید
دل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قراردعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکندل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قرار
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستدر زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلصماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
یکی با مال دزدی در دیار آفتاب استتویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص
تویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شومیکی با مال دزدی در دیار آفتاب است
به جرم دزدی گاوی, یکی را میزنند دست
مرا بارد از دیدگان اشک خونیترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
آنقــدر زنــده بمانم که ز جان سیر شوم
یا رب سببی ساز که یارم به سلامتمرا بارد از دیدگان اشک خونی
بر احوال ایران و حال کنونی
ترازوی عدالت در جهان ما خراب استیا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
تا با غم عشق تو مرا کار افتادترازوی عدالت در جهان ما خراب است
عدالت واژهای زیبا فقط در یک کتاب است
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماستتا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی مندلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی که اینچنینمان میخواست
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه فسوسی، چه نیازی، چه غمی است
دور سفر سنگ فلاخن به سر آمدتا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
در پارس چنین نمک ندیدمدور سفر سنگ فلاخن به سر آمد
سرگشتگی ماست که پرگار ندارد
در هر شکن زلف گره گیر تو دامی استدر پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد
گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشادر هر شکن زلف گره گیر تو دامی است
این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدمدهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
من اگر شکوه کنم نزد خدا کفران استدلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
عاشق نشدی لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدیمن اگر شکوه کنم نزد خدا کفران است
تو اگر تکیه زنی جای خدا، معدلت است؟
