مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خاک
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
برچه فرود آمديد بار کنيد اين چه جاست
عالم

گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تورا در همه عالم نشناسیم نظیر
 
عالم

گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تورا در همه عالم نشناسیم نظیر
خیل

چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خور
چون قدم در خیل مردان می‌زنی مردانه باش

گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش!

فروغی بسطالمی
 
خیل

چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خور
چون قدم در خیل مردان می‌زنی مردانه باش

گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه باش!

فروغی بسطالمی
مشغول

نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
در سرای به هم کرده از خروج و دخول
 
بی کسی


شده باورم کـه شهر بی‌کسی

با یه دنیــا غصه و دلواپسی

میشه عاقبت نصیب هر کسی

كه نداره مثل مــن هم‌نفسي
غصه

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است اینکه گوید بدلی ره است دلرا

دل من ز غصه خون شد،دل او خبر ندارد
 
غصه

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است اینکه گوید بدلی ره است دلرا

دل من ز غصه خون شد،دل او خبر ندارد
خبر-دل-خون
یا دقیقتر: خبر ندارد-دل من-خون
ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد
 
خبر-دل-خون
یا دقیقتر: خبر ندارد-دل من-خون
ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد
غیر
تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی
با غیر آشنایی، با آشنا غریبی؟
 
غیر
تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی
با غیر آشنایی، با آشنا غریبی؟
بسته

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
 
بسته

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
من

گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال
پس دلم منتظر کیست عزیز این همه ماه؟
پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم؟
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
 
اندوه

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی است چه باشی... چه نباشی...
هرگز

من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
 
شوم
شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگ یاران میکنم
آنکه از جان دوست تر میدارمش
با زبان تلخ می آزارمش
گرچه او خود زین ستم دلخون تر است...
رنج او از رنج من افزون تر است ...
یاران

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
 

چشم خود بستم, که دیگر چشم مستش ننگرم

ناگهان دل داد زد دیوانه، من می بینمش!!

ناگهان

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

 
بی وفایی
در آن شب ساقیا در دل نوای آشنایی بود
ندانستم که فرجامش به هجران و جدایی بود

تو گفتی با تو می مانم سرود عشق می خوانم
ولی آواز و شعر تو سرود بی وفایی بود

تو یار و یاورم بودی تو تنها باورم بودی
تو جام و ساغرم بودی ولی عشقت خدایی بود

من از هجر تو ای نازم چگونه با دلم سازم؟
پس از تو سوز و آوازم نوای بی نوایی بود

چه ایامی به بیماری چه شبهایی به بیداری
کبوترهای فکر من به عشق تو هوایی بود
عشق

ناگاه عشق ، عشق نه ، چیزی عجیب تر
چیزی شبیه زلزله اما ، مهیب تر
چیزی غریب مثل نگاه کبوتران
یا مثل چشمهای تو حتی غریب تر
 
عشق

ناگاه عشق ، عشق نه ، چیزی عجیب تر
چیزی شبیه زلزله اما ، مهیب تر
چیزی غریب مثل نگاه کبوتران
یا مثل چشمهای تو حتی غریب تر
عشق
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید
 
عشق
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید
زنجیر

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای
عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده‌اند
 
دیوانه

از سینه ی تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
دیوانه

دیدنش حال مرا یک جور دیگه میکند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند
در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این
جنگ بین ما دوتا را نا برابر میکند
 
Back
بالا