- ارسالها
- 4,894
- امتیاز
- 29,059
- نام مرکز سمپاد
- Oxford
- شهر
- Texas
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
از دورها چه زیباست امواج آبی عشقدر راه عشق ما به امیدی قدم زدیم
آن روزها گره ها دوست می گشود
اما دریغ و افسوس چون میرسی سرابه
از دورها چه زیباست امواج آبی عشقدر راه عشق ما به امیدی قدم زدیم
آن روزها گره ها دوست می گشود

همایی چونتو عالیقدر و حرص استخوان تاکی؟از دورها چه زیباست امواج آبی عشق
اما دریغ و افسوس چون میرسی سرابه
هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیلههمایی چونتو عالیقدر و حرص استخوان تاکی؟
دریغ از سایهی همت که بر نااهل افکندی
خنجر بدل میزنم ای یارهر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله
با پشت خورده خنجر موندم تو این قبیله
ای افسانه خسانند انانخنجر بدل میزنم ای یار
همی
یابم شاید از این بخت
دوایی
ماه و گردون همه فسانه است
مهر تو بر غیر همه افسانه است و بس
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدمای افسانه خسانند انان
که فرو بستند ره را به گلزار
خس به صد سال طوفان ننالد
گل ز یک تندباد است بیمار
بیمار ، یعنی من که گذشته کارم از کارمن به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
عام، برای مشاعره با آهنگ تاپیک جدا هست :-"بیمار ، یعنی من که گذشته کارم از کار
هرچی درد بکشم انگار نه انگار
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتنعام، برای مشاعره با آهنگ تاپیک جدا هست :-"
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز شد او بمرد و بیمار بزیست(روز بشد؟ صبح آمد؟ صبح شد او؟ صبح بشد؟)
مارا همه شب نمیبرد خواببه تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبولمارا همه شب نمیبرد خواب
ای خفتهی روزگار، دریاب
ما درس سحر در ره میخانه نهادیممرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیمشب و درس صبحگاه رسید
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیمما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
زان می عشق کز او پخته شود هر خامییک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
تا کِی از سیم و زَرَت کیسه تهی خواهد بودزان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت و دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
چونان که ستودند هر آنچیزِ نبایدتا کِی از سیم و زَرَت کیسه تهی خواهد بود
بندهی من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بِوَرز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان
برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زنکوشش بی جا مکن در راه وصل
هر زمان کز خود گذشتی واصلی
بر درش دانی فروغی چیستم
پادشاهی در لباس سائلی
گرم به دست نشاند نگین پادشهیبرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهندگرم به دست نشاند نگین پادشهی
دگر چه باک که قومی کنند انکارم
وگر تمام خلائق مرید من بشوند
چه سود ار نبود تاج و تخت و دربارم
لطفِ بیپایانِ او چندان که عاشق میکُشدتاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند
هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار
