• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا، هوس
قمار دیگر...
 
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام

دل تو را می‌طلبد دیده تو را می‌جوید

(صائب تبریزی)
 
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
 
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که تورا تنگ در آغوش فشارم
 
فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که تورا تنگ در آغوش فشارم
فریاد از آن نرگس مستی که تو داری داد از دل بیگانه پرستی که تو داری ترسم که یک از اهل وفا زنده نماند در کشتن این طایفه دستی که تو داری
 
فریاد از آن نرگس مستی که تو داری داد از دل بیگانه پرستی که تو داری ترسم که یک از اهل وفا زنده نماند در کشتن این طایفه دستی که تو داری
نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس کنان
نیم‌شب دوش به بالین من آمد بنشست
 
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
(حافظ)
 
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
-سعدی-
 
خرم
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
جور و بیداد و جفا کردن و عاشق کشتن
زیبد آنرا که چنین شکل و شمایل دارد
 
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم

سنـــــــگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
 
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست
 
به خدا عشق، به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
 
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست
در حلقهٔ زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر
که‌امروز منم چو حلقه بر در

در حلقهٔ عشق جان فروشم
بی‌حلقهٔ او مباد گوشم
 
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست
در حلقهٔ زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر
که‌امروز منم چو حلقه بر در

در حلقهٔ عشق جان فروشم
بی‌حلقهٔ او مباد گوشم
این چه خط است و این چه رخسارست
این چه آیینه، این چه زنگارست

این چه خال، این چه گوشه ابرو
این چه مار، این چه مهره مارست
 
بازآ و در آیینۀ جان جلوه‌گری کن

ما را ز غم هستی بیهوده، بری کن
 
گوشه‌ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره‌ی سرگردان

فاضل
 
Back
بالا