• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پایِ طلب و شوقِ رسیدن همه حرف است
بد خاطره‌ای نیست اگر لَنگ بمیریم

محمد عبدی
 
پایِ طلب و شوقِ رسیدن همه حرف است
بد خاطره‌ای نیست اگر لَنگ بمیریم

محمد عبدی
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هرکسی ان درود عاقبت کار که کشت
 
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
صبرم‌ شده از هر مژه چون سیل روانه
 
مرا به هیچ بدادی و
من <هنوز> بر آنم
که از وجود تو
مویی به عالمی نفروشم..
 
تا تو نگاه میکنی کار من اه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
من به <چشم های> بی قرار تو قول می‌دهم
ریشه های ما به آب؛
شاخه های ما به آفتاب می‌رسد
ما دوباره سبز می‌شویم...
 
من به <چشم های> بی قرار تو قول می‌دهم
ریشه های ما به آب؛
شاخه های ما به آفتاب می‌رسد
ما دوباره سبز می‌شویم...
من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟
غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد
 
پاره‌ای از عقل هستم، پاره‌ای از عشق؛ حیرانم
از درون در آتشِ سوزانِ این پیکار میسوزم

محمدمهدی شیخی
 
پاره‌ای از عقل هستم، پاره‌ای از عشق؛ حیرانم
از درون در آتشِ سوزانِ این پیکار میسوزم

محمدمهدی شیخی
زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست
عشق راهیست که موقوف هدایت باشد
 
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تُحفه به ما روز اَلست.
حافظ
 
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تُحفه به ما روز اَلست.
حافظ
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
 
زمانه بین بد و بدترم مخیر کرد
درونِ دایره‌ی انتخاب محصورم
احسان انصاری
 
زمانه بین بد و بدترم مخیر کرد
درونِ دایره‌ی انتخاب محصورم
احسان انصاری
هر چه ما را ز دَرِ خانه خود دور کنی
قلب را بر دَرِ آن خانه تو محصور کنی
 
ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تن
این جا نداند هر کسی تا من تو ام یا خود تو من

حکیم نزاری
 
به هر دو عالم کسی نباشد برای من آشنا تر از تو
منم منم بی بها تر از من تویی تویی کیمیا تر از تو
 
به هر دو عالم کسی نباشد برای من آشنا تر از تو
منم منم بی بها تر از من تویی تویی کیمیا تر از تو
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند


مولانا
 
Back
بالا