• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
امتحان عاشقان دوری ست ، اما قلب من
طاقت دوری ندارد ، امتحانش کرده ام!
ای عاشقان! ای عاشقان! آمد گَهِ وصل و لِقا
از آسمان آمد ندا: کای ماه رویان، اَلصَّلا!
 
ای عاشقان! ای عاشقان! آمد گَهِ وصل و لِقا
از آسمان آمد ندا: کای ماه رویان، اَلصَّلا!
ماه ، در هر ماه ، یک شب ماه کامل میشود
ماه من ! ماه کجایی که تو هر شب کاملی؟
 
ماه ، در هر ماه ، یک شب ماه کامل میشود
ماه من ! ماه کجایی که تو هر شب کاملی؟
شب
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
 
غلام
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
ای نگاهت خنده‌ی مهتاب‌ها
بر پرند رنگ‌رنگ خواب‌ها
ای صفای جاودان هرچه هست
باغ‌ها گل‌ها سحرها آب‌ها
 
ای نگاهت خنده‌ی مهتاب‌ها
بر پرند رنگ‌رنگ خواب‌ها
ای صفای جاودان هرچه هست
باغ‌ها گل‌ها سحرها آب‌ها
در میان دل رنگ رنگ آدم ها
میدمد روح باد بر بی قراری ها
میتپد در دل های سرد و اشک ها
عشق و خشمی در میان پندار ها
 
در میان دل رنگ رنگ آدم ها
میدمد روح باد بر بی قراری ها
میتپد در دل های سرد و اشک ها
عشق و خشمی در میان پندار ها
گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
 
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و اواز نیامد
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند(حالا جمع بودنش رو نادیده بگیرید مرسی)
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
 
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند(حالا جمع بودنش رو نادیده بگیرید مرسی)
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی، کز عشق بی‌خبری
 
ای پسر، امروز را فرداست، پس غافل مباش
مر مرا از کار تو، پورا، همی سودا کند
از غم فردا هم امروز، ای پسر، بی غم شود
هر که در امروز روز اندیشه از فردا کند
در این دنیا کسی بی‌غم نباشد
اگر باشد بنی‌آدم نباشد
 
دیده‌ی سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره‌ی شیر است مرا زهره‌ی تابنده شدم
ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر
وَز تو جهان پُر است و جهان از تو بی‌خبر
 
ای در میان جانم و جان از تو بی‌خبر
وَز تو جهان پُر است و جهان از تو بی‌خبر
تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دیدم
بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری
 
تا شدم بی‌خبر از خویش، خبرها دیدم
بی‌خبر شو که خبرهاست در این بی‌خبری
تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
 
Back
بالا