یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتمخبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مروچمن عقل را خزانی اگر
گلشن عشق را بهار تویی
عشق را گر پیمبری، لیکن
حسن را آفریدگار تویی

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنمگر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو
سینه باید گشاده چون دریادیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندرین کار دل خویش به دریا فکنم
موجسینه باید گشاده چون دریا
تا کند نغمهای چو دریا ساز
نفسی طاقتآزموده چو موج
که رود صد ره و برآید باز
ای مردمان بگویید آرام جان من کوموج
ما زنده برآنیم که ارام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
تو مر دیو را مردمِ بد شناسمردم
زین بیخردان سفله بستان
دادِ دلِ مردم خردمند
به یزدان بگفتم کجاست راه توتو مر دیو را مردمِ بد شناس
کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
هر آنکس گذشت از ره مردمی
ز دیوان شِمُر، مشمُرش ز آدمی
گر من بمیرم وای دلجز دل که گیرد جان من جز من که گیرد جان دل
گر دل بمیرد وای من گر من بمیرم وای دل
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتادگر من بمیرم وای دل
گر تو روی وای من
کی میشود افسار دل
در حلقه دستان من
رستانه
ماه من بودم کس طالب بختم نبوددر حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
خود اوست جمله طالب و ما همچو سایههامجمع اکبر ار نخواهد بود
طالب جامع کبیر مباش
مژده بده مژده بده یار پسندید مراخود اوست جمله طالب و ما همچو سایهها
ای گفت و گوی ما همگی گفت و گوی دوست
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآیدمژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایهی او گشتم و او برد به خورشید مرا
ای مسیحا نفس بیا نفسیمژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
نفس باد صبا مُشک فشان خواهد شدای مسیحا نفس بیا نفسی
تا رسد از دم تو امدادم
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟نفس باد صبا مُشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ناخورده شراب میخروشیمای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟
