• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شاعرانه های کاربران

نصفه برفی هم که بود
رفت و هوا و شد دود
دلم گرفته ز جمعه روز
اخر تعطیل بودیم 3 روز
فردادوباره مدرسه اغاز میشود
دل من دوباره ناساز می شود
در این غروب دلگیر جمعه
دل من میشود قرمه قرمه
خدایا برفی دیگر عطا فرما
که ما بچه ها دوست داریم ان را
برفی امد و تندی اب گردید
دل ما کمی خوشحال گردید
همه چی اماده داریم برای برف بازی
اما حال مجبوریم بکنیم خاک بازی
دل من خوش است زاین زمستان
اما بیشر است شبیه تابستان
کو برف تا کنیم گوله برفی
دوست دارم بسازی ادم برفی
زمستانی که نامی اشنا داری
سوزت را دیدم برفت را سال ها ندیدیم
به اخر رسبد این زمستان
اما برفی ندیدیم ازان
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

باباشماخیلییییییییییی واردید.آفرین. =D>
خوب منم یکی میزارم فقط مسخره نکنینااینوبرای یه همایش شهیدکه توی مدرسمون بودنوشتم 8-^

مادرم آب بیار
آب درپشت مسافرنوراست
اشک راتبعیدکن
این سفریک سفرپرشوراست
کوچه هارابنگر
خانه ها خاموش اند
سروهامنجمداند
چفیه ام حال دراین غربت شب می گرید
این زمین است که این بارفقط دورخودش می چرخد
هجرتی بایدکرد
یابه قول حافظ
"دردل دوست به هرحیله رهی بایدکرد"
مادرم آب به دل ریزکه دل بایدشست
کوله ام پرزتوسل کن وعشق
که سفرباید کرد
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

سلام

اصولاً شعر گفتن پایبند زمان و مکان خاصی نیست و هر موقع احساسات انسان برانگیخته بشود می تواند دست به قلم ببرد. بنده هم با خواندن داستان ذیل تصمیم گرفتم آن را به شعر بازگردانی کنم

شنیدم که یک روز مردی کبود

بشد سلف سرویس و دانا نبود

نشستی به یک صندلی همچو من

که بهرش بیارند صد نان و قن

نکردش نگاهی همی یک نفر

... تو گویی نگیرد ز او دل خبر

پس از مدتی مردکی را بگفت

که کی آید از من غذای شگفت؟

جهان دیده برگفتش ای خود پرست

تو چندان نشینی که مرغک بجست

دل از صندلی برکن و مرد باش

چو کوهی مقاوم پی درد باش

بود در جهان جشن و شادی بسی

ندیدم ولی خالی از غم کسی

اگر غم تو را هست خود چاره جو

گرت نیست دل را ز بیچاره جو

بدین قصه گفتم تو را ای علی

که بر خود شوی زنده از عاقلی

نگویم تو را عقل کامل بود

ولیکن به حق یار خوشدل بود
.....................................................

داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، ‌از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.



وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.



اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.



از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.



وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟



مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!



امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.



وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد



.............

یکی از اشعارم که در رستوران سروده ام مصداقی است بر این که سرودن شعر رابطه ای با زمان و مکان ندارد:

من به رستوران و دل در جای دیگر باشدم

کاش دل در پیش بود و شام بهتر باشدم

بی تو این زیتون و فلفل های اطعام شبم

زهر صد ساله شد و بس مایه ی شر باشدم

و .....

از نوشتن ادامه ی شعر معذورم
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

من از آن نگار زیبا غم و رنج و آه دارم

چو نباشد او مرا من نه من و نه جاه دارم

نه اگر به گرد اویم نگهی کند به سویم

نه اگر چو رخت بندم به خودم پناه دارم

نه به قربتش بگیرم نه ز غربتش بمیرم

نه چو روز روشنم من نه شبی سیاه دارم

چو شنیدم این که باشد به جهان گنه محبت

تو به حال زار من بین که من این گناه دارم

چو بدیدمش که گردن شده طالع از گریبان

نه دگر نظر به مهر و نه دلی به ماه دارم

اگر او قدم گذارد به دو چشم خون فشانم

من از این دو خیل مژگان به شهم سپاه دارم

شب وصل و روز هجران به سر آیدم ولیکن

فقد ان فقدت نفسی غم دل تباه دارم

غم دل چگونه گویم که مرا دلی نمانده

به کدام ره روم من که نه پای راه دارم
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

زندگی باران نیست
زندگی قطره ی اشکی است که خدامی گرید

زندگی باران نیست
زندگی خشکیده بهاریست که خدا می داند چه خزان ها رفته

زندگی باران نیست
زندگی طوفانست زندگی میکده ی عشاق است

زندگی باران نیست
زندگی باران بود او اگر با من بود او اگر ...

زندگی را ز فلک آموزیم
زندگی را باران کرد او که خود عاشق بود
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

دوست داشتنی ترین غزل سعدی؛ حرف به حرفش با وجودم آمیخته شده:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست ز انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده جکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

این شعر رو همین الآن گفتم:

هر کس که بخواند غزلم را و بداند
ز اندوه دلم او ز دلش خون بچکاند

فریاد بر آرم همه شب از غم هجران
اشک است که بر دامن من می بدواند

باز آی و نگه کن به دل زار و حزینم
کاندوه دل سوختگان سوخته داند

صد طعنه و دشنام بگویند و برانند
هر ره که گرفتم همه مخلوق بر آنند

گر نوبتم افتد که صبا سوی من افتد
برگویمش آن را که سلامی برساند

رویش همه آتش بود و زلف شکن دود
آید که مرا روی به آتش بنشاند؟

عقلم شده از سر، نبود دل به بر خویش
انّی اتعجّب ز چه سلول به جانند؟
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

بیت آخر این شعرم قضیه داره حالا بماند یه وقت فکر نکنید بی ربطه

ای یار من ای یار من ای دلبرغم خوار من/ای خوش ترین ساعات من ای بهترین دیدار من
در حسرت روی تو ام درمانده کوی تو ام/فکرم شده تسخیر تو ای بهترین افکار من
لبخند تو دنیای من زیباییت رویای من/غمهای تو غمهای من ای بهترین اشعار من
دیدار تو آغاز من ای یاور طناز من/ عشق تو باشد راز من ای بهترین اسرار من
بر قلب من داغی نهی کاری ز او ناید همی/این دل دگر از آن تو ای بهترین دلدار من
نام تورا گفتم خطا بگذر ز من ای بی وفا/باشد که باز بینمت ای یار من ای یار من​
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

ای عشق همه بهانه از توست؛ من سرخوشم این ترانه از توست:

می شود لعل تو روزی بشود بر گوشم؟
که از آن لعل لب و خال سیه مدهوشم
گر به دشنام مرا خوانی و مستم چه عجب
که من آن را به دو عالم و زمان نفروشم
از چه رو فوت بر آین آهن سردم بکنند
یا که تهمت بزنندم که نرفته است هوشم
(عجیب است! این که به آدم بگن هنوز همون علی عاقلی هستی که می شناختیم رو تهمت به حساب می آرم!)
دیگی از عشق بود حال من خانه خراب
که به هر لحظه که از کف رودم در جوشم
گر که تیر سیه از ناوک مژگان بکند
من چو خفتان شوم و جان و دلم بفروشم
نی نباید که روم در بر آن تیر سیه
لاشه ی من نبود لایق آن مه دوشم
الغرض در طلب وصل دو لعل لب او
تو مرا بین که به جان و به دلم می کوشم
هر که پندم کند از وصل رخش دست بکش
دست از آن پند کشم حرف ورا ننیوشم

شعر دوم؛ این یکی در قالب مثنوی-ه اما نمی دونم می تونیم برای مثنوی از این وزن عروضی استفاده کرد یا نه...
شبی یاد دارم که در انقلاب
برفتم شدم مست از آن بوی ناب
یکی پیر و مرشد بدیدم به بر
که رحمت بود بر دل و جان و سر
دل و جان و سر: مجاز از وجود
به هر ره که من می زدم در طریق
گرفتم سراغی از آن خوش رفیق
بدیدم یکی مه بر آن سرو ناز
به یاد آمدم ناله ام در نماز
که یا رب به مستان میخانه ات
به رندان سرمست پیمانه ات
مرا رخصتی ده که گر بینم او
شود عقل و عشق و دل و دینم او
رخش همچو آتش دو زلفش چو دود
که هر دم به جوشیدنم می فزود
دو چشمش چو نرگس لبش چون شکر
عجبتُ لاشاهد بر آن تن قمر
برای این که وزن شعر به هم نخورد به این طریق بخوانید:
Ajabto Loshaahed Bar Aan Tan Ghamar
لاشاهد همون ل (حرف ناصبه) + مضارع متکلم وحده ؛ معنی : تا دیدم
بنا گوش او همچو مه شد سفید
دو چشمان من خیره شد تا بدید
به هر رو برفت این دلم همچو هوش
از آن رو که پندش نکردم به گوش
واتس دیس پند؟ گاد نُــز!

این شعر هم امروز گفتم؛ ابیات عربی رو هم ترجمه خواهم کرد؛ البته ماشاالله همتون استادین!

ان قد تیسر ان اشاهد الی الجمال
ثم اقول رب توصل الی الوصال

ترجمه: اگر میسر شود که آن جمال را ببینم؛ می گویم خدایا مرا به وصال برسون!
Pronunciation : En Ghad Tayassar En Oshaahed El-al-jamaal
Somma Aghoolo Rabbe Tavassel El-al-vesaal
(ببخشید اگه اعراب گذاریش اشتباهه! )

لما سمعت ان ذنوبً محبتک
انی افاخر لکی اجرم بکل حال

ترجمه: زمانی که شنیدم محبتت گناه و خطا است؛ به این افتخار می کنم که در هر حال مجرم هستم.
Pronunciation: Lamma Same'to Enna Zonooban Mahabbatok
Enni Ofaakhero-le-kay-Ajram Be Kolle Haal

هر شب امید من شود سوی ستارگان
باشد که بر بتابد این اشکم بر آن جمال

کیف انعکس دموع عیونی لهکذا
لا یقدرون لنعکس دمعی علی الهلال
ترجمه: چگونه اشک های چشمانم را بازتاب می کنند چرا که نمی توانند بر جمال ماه اشک برتابند.

هر دم که می رود شوم مست از نسیم وی
من می برم حسادت از خاک ره شمال

می من ندیده ام که بود همچو چشم او
یا این که باشد همچو او خوش رامترغزال
خوشرامتر => خوش خرامتر؛ به علت ضرورت وزن به این شکل در آوردمش

گر تن رود ز سر و یا سر رود تنم
از سر برون نمی شود آن یار خوش کمال
سر رود تنم: ایهام => همان سر از تن جدا شدن معنای دوم: تنم سر برود؛ یعنی لاغر تر و نحیف تر بشوم

در ماه دی شدم یکی صیاد روی او
لیکن کنون بگشته ام من صید آن غزال

گر او تو را به هیچ بداد و بشد علی
نبود روا که برشکنی عهد خود چو دال
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

به نقل از Mr.EQsun :
بیت آخر این شعرم قضیه داره حالا بماند یه وقت فکر نکنید بی ربطه

ای یار من ای یار من ای دلبرغم خوار من/ای خوش ترین ساعات من ای بهترین دیدار من
در حسرت روی تو ام درمانده کوی تو ام/فکرم شده تسخیر تو ای بهترین افکار من
لبخند تو دنیای من زیباییت رویای من/غمهای تو غمهای من ای بهترین اشعار من
دیدار تو آغاز من ای یاور طناز من/ عشق تو باشد راز من ای بهترین اسرار من
بر قلب من داغی نهی کاری ز او ناید همی/این دل دگر از آن تو ای بهترین دلدار من
نام تورا گفتم خطا بگذر ز من ای بی وفا/باشد که باز بینمت ای یار من ای یار من​

غزل عاشقانه ی زیبایی بود؛ نوعی ابتکار هم به خزج دادید و با ای یار من ای یار من آغاز و با همین گروه کلمات هم خاتمه اش دادید. بیت آخر در صورتی درست است که باز بینمت را به صورت "بازُ بینمت" بخوانیم؛ یعنی اگر یک ضمه خودمان اضافه کنیم به "ز". می تونید برای رفعش به این شکل بنویسید:
باشد که دیگر بینمت ... این جوری هم معنای شعر تغییر نمی کنه هم خواندنش روان تر می شه...
در بیت دوم هم نوعی تناقض دیده میشه؛ اگر در حسرت روی یار هستید پس چطور به فکر تسخیرشید؟
ولی شعر زیبایی بود؛ هم مفهوم عاشقانه خوبی داشت و هم وزنش به خوبی رعایت شده بود
موفقون و منصورون!
 
Back
بالا