• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شاعرانه های کاربران

تومیدانی
آری خوب می دانی
دوستی ما از ازل با جهان پیوندی عجیب دارد
و این قلب ها که در انتظار هم می سوزند
سال هاست که در سراشیبی پر رنگ حادثه
دست در دست قله گذاشته اند
راهی نمانده
و سیمرغ با پرهای گشوده
در انتظار لمس عشقمان آب می شود
و قلب پر تلاطمت هر لحظه بیش از پیش
شب های تنهایی و سرشار از وحشتم را
جواب می گوید
.
.
.
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

مرثیه دل

این یک ترانه نیست ... یک عاشقانه نیست
شاید تلنگری است ... خفتن فسانه نیست

روز و شب و سحر ... در فکر مردمــــــم
در فکر و عاصی از ... این خلق و از خودم

گویم به خود که اِی ... سرگشته در جهان
گمگشته ای تــو در ... جایی از آسمان

این جا که ناکسان ... سکنی گُزیده اند
چون عقربی سیاه ... روحت گَزیده اند

این جا در این زمــین ... در ژرفنای خـــاک
این ها شکسته اند ... پیمانشان چه باک

پیمانـــــــشان به عشق ... بر خوبی و به مهر
هان چون شکسته شد؟ ... با جادو و به سحر؟!

دنیای ما ز کی ... از عشق شد بعید
خوبـــان ما چرا ... گشتند بس پلید؟

این غم برای چه ... ما را رها نکرد؟
این درد را چــــرا ... مردی دوا نکرد؟

آری برادرم ... این جا ســــــتاره نیـست
دیگر نمی شود ... پس راه چاره چیست؟!

برخیز و با شـتاب ... بال و پری بـــکش
بر سمت آسِمان ... اکنون سری بکش

نوشــــینه ای بیار ... پیش از غم عظیم
باشد کزین به بعد ... دل ها شود سلیم

باشد که همدلی ... اخلاق ما شود
یکرنگــــــی و وفا ... میثاق ما شود

قصه همیـن بُوَد ... یک آرزو و بــس
زنده چو روح آب ... باشیم یک نفس

ای کاش می شدی ... ای آرزوی ناب
بیش از همیشه باز ... دور از دل سراب

 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

سوگنامه عشق

دست عشق از دامن دل تا همیشه دور باد*
راز عشق و عاشقی در قلب ما مستور باد

باد وقتی در ازل پیغام عشقی می رساند
گفت: این سر منشأِ صد فتنه ی ناجور باد

صد دوا را جملگی در کار دل ناید به کار
چاره عشقی که در دل گل کند گویا همان کافور باد

از وصال ما بدان آرامشی در کار نیست
پس همان بهتر که این دل ها ز هم مهجور باد

ما به دنیا خوش ندیدیم و ز هم بگسسته ایم
وعده ی دیدار ما بعد از خزیدن در حریم گور باد

دوره ی طغیان دل اکنون دگر بگذشته است
پس خموشی باید و آن حجله اش پرنور باد

دیدگان را بستم و دیگر نخواهم روی یار
آن دو چشم بی قرار دیدنت را هم بگویم کور باد

بر دل ما چون بلای عشق سنگینی بکرد
ما فنا کردیمش و این را خودش دستور داد...

*:بیت اول شعر دستور زبان عشق از مرحوم قیصر امین پور با تصرف!
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

...

جهان یک بیت شعر عاشقانست ... تمام آشنایـــــــــی ها بهانست

حدیث با تو بودن آرزویــــی است ... که پاسخ دانش با یـک ستارست

تمام شعرهایــــــــــم را به پایت ... که شعر بودنـت همچون ترانست

الفبای غمم یک لـحظه ای کاش ... به سان قطره اشکی صادقانست

تب رویای تو سرد است و دلسوز ... خیالت حــــسرت مانای جانست

تو می مانی در اوج خاطراتــــــم ... اگر دل بـــــستن من خالصانست

صمیمانه ترین احساس عالـــــم ... تو باشی روح من در بی کرانست

پرستوی مهاجر بال بـــــــگشای ... برایم لحظه ها نیلوفــــــــرانست ...
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

فاصله



گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست



خوب دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه (به دلیل علاقم به شعرهای مریم حیدرزاده شعرشون و برای شما گذاشتم.)چطور بود؟
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

بیار باده که امشب شبی خوش است، بیار
بنوش می، که به عالم فرا رسید بهار
به عرش و فرش ملائک مدام در رقصند
که وقت عشرت و نوش است و کام دل به کنار
تمام عرض و سمائند واله ی بویش
به باغ عشق شکفته گل همیشه بهار
چه حاجت است که امشب قمر برون آید
که روشن است دل ما به یمن مقدم یار
چو بخت یار تو باشد چنین شبی "ساغر"
چه باک از حسد و کینه ی دل اغیار
به آن دو نرگس مستش که ای خدای امشب
زلال رحمت خود را ز ما دریغ مدار...

راستش من مدتهاست دست به قلم نبردم... این شعر رو در دوران دبیرستان نوشته بودم... خوشحال میشم نظرتون رو بدونم... :)
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران

به نقل از Night Owl :
جسارتا مصرع دوم ابیات سوم، پنجم و هفتم شعرت وزنشون مشکل داره... ببخشیدا :)

ممنون از راهنماییتون... من معمولا وزنا رو درست رعایت نمی کنم چون بلد نیستم و خیلی برام سخته!
شعرتون هم زیبا بود ... به خصوص که زبانش امروزی نبود حال و هوای شعرای کلاسیک رو داشت ... ( حافظ و سعدی و ... )

به نقل از Pouya :
silence!
چه خوب شد که بعد از مدتها تونستم گوشه ای از تو رو پیدا کنم...

واقعا عالیه!!
بعد از مدت ها ...
چند روز پیش که کتاب دینی دوممو می خوندم دیدم یه صفحه ایش از بالا تا پایین نوشتم : " دست عشق از دامن دل دور باد " یادمه اون روز که اینو نوشتم بهم گفتی : " چرا؟ " گفتم: " نمی دونم ... " هنوزم نمی دونم چرا انقدر این جمله رو دوست دارم ولی الان خیلی بیشتر از اون موقع ازش می ترسم ... از عشق...
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران



وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود................

نمی بخشمت............................
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران


(توبه)
نه...توبه نمی کنم
می خواهم هزار بار اینگونه صحبت کنم
با تو اشک بریزم و ناله کنم

اما توبه نمیکنم
میخواهم تکرار کنم و هربار باتو عاشقانه دردودل کنم
توبه نمیکنم
میخواهم هرچندوقت به درگاهت نادمی کنم
توبه نمیکنم
میخواهم سرانجام روزی تا ابد برایت بندگی کنم
می خواهم هر بار پر از گناه شوم
و بعد برایت عالمی آدمی کنم!
اشکی شوم به روی دستهایت و...
توبه نمیکنم....

آخر میخواهم هزاران بار مرا ببخشی
و
من هزار بار عاشقی کنم!
 
پاسخ : شاعرانه های کاربران


مـن از تو آتــــشین شدم , کنون تو آب می شوی
به محض نوبت دلم , شب و شهــــــــاب می شوی

طنین دل سیاهـــــــــــــــی و , ندیدن صفا و مهر
در ایــــن سرای بی کسی , ترانه یاب می شوی

تمام آرزوی من , پریدنی به سوی تــــــــــــــــوست
به چشم من که می رسی , چرا سراب می شوی؟

ز مستـــــــــــی و ز عاشقی , ندانم این فسانـه ها
سخـــــــــــــن برای من بگو , شراب ناب می شوی

هراسم از همین بُوَد , که وقت آخرین کـــــــــــلام
به آن نگاه پر فروغ , دلا خــــــــــــــراب می شوی

چه سرنوشت ساده ای , در اوج ناامیدیـــــــــَــم
برای دار زندگـــــــــــی , خودت طناب می شوی

و این وجـــود خسته ام , غمین ز روح پاک توست
که در جــــــــــــهنم جهان , بدون تاب می شوی

به خط به خط لحظه ها , قسم به شعر من نیا
نمی توانمت نوشت , که یک کتاب می شوی...

پ.ن: مجنون هر روز که چشم باز می کرد فکر می کرد که عاقل شده است! اما شب که به خواب می رفت تنها خواب لیلی را می دید...
این گونه بود که مجنون هر روز مجنون تر می شد...
 
Back
بالا