بذار بزنن منو صدها بار تحقير كردن
بذار بزنن مگه كم منو تو غصه هام اسير كردن؟
بذار بزنن مگه اين اولين گريه ي منه؟
بذار بزنن كي گفته اين آخرين زمزمه ي اشك منه؟
بذار بزنن تا منم براشون صبوري كنم
بذار بزنن تا منم هول هولكي خنده هاي زوري كنم
وقتي آدم نميتونه حق بگه
نميتونه از دل دريايي دختر كله شق بگه...
بذار بزنن تا بگم هنوز حرف خودمه
بذار بزنن تا بگم آزاد بودن همه ي كار منه
المپیاد ادبیات...دیدم همه دارن یه چیزی می رن ما هم برین ادبیات! شانس زد و مرحله اول قبول شدیم...مرحله دوم به اسم المپیاد خوندن تو نمازخونه می خوابیدم!...که خب مسلما قبول نشدم دیگه!
__________________________________
اولین شعر حرفه ای ام...که ناخودآگاه قالبش غزل شد،قالب شعر عاشقانه...
تقدیم به کسی که نامش،سیاره ی بیت آخر است...
"شب است،بی تو دلم اضطراب کم دارد
برای خستگیش یک خطاب کم دارد
کجا نشسته ای ای مهربان شب هایم
سکوت لحظه ی من یک جواب کم دارد
صدا اگر بزنم نامِ خوبِ تو را ...
گلو برای صدایت نیاز کم دارد
بیا نیاز،بیا تو،عزیزِ من برگرد
که آسمانِ شبِ من ستاره کم دارد
ستاره ای و وجودت حجومِ سبز من است
ستاره؛ سینه ی سرخ حجم سبز کم دارد
این شعر خیلی جالبه:
سری را من همی دیدم درون باغ بفهمیدم که این هستش یه الّاغ
چه کرکی و چه پری و چه میزی داره روش هم میخوره سنگی دیزی
همی رفتم به نزدیک آن پریزاد بگفتم کای الاغ کره خر زاد
به تو منع شده دیزی خوری ها ؟ برقصیدن درون بدخوشی ها ؟
چرا از این کارا منع شدی تو اگر این why داری دیزی خوری تو
بگفتا تو ندانی هیچ زین کار تو همچون بچه ای ، بنده ای بی بار
تو از اسرار من بی خبر هستی ندانی هیچ از اسرار هستی
بناگه از نهان آمد عذابی برختد بر سرم مقدار آبی
خرخوشگل ز دیدم رفت بیرون بماندم من ولی در باغ انبون
دیدم رامشگر پرزرق و برقی داره هی می زنه گیتار برقی
سرم رفت و گوشم ترکیده شد آه ز اصوات گیتار بی مه و ماه
البته قافیه اش رو به زور رسوندم ولی خب دیگه ...
آلبوم
---------------------------------------------
لبخند مي زني
كنارم مي ايستي
با قلبي گرم و نگاهي نرم
باد مي آيد
موهاي بلندت رگبار بوسه مي شود
احساس مي كنم
با باد
با باران
اين همه راه را آمده اي
احساس مي كنم
سالها پيش تو را در خواب ديده ام
يا از متن غزلي عاشقانه
بيرون زده اي
تا من
دامن گير تو
يا تو دلپذير من
تو اين حرفها را
در گوش من نجوا كردي
و من گريستم،خنديدم
و تا هنوز
كسي راز آن واژه ها را نمي داند
هيچ كس نمي داند
چرا بعد از آن همه سكوت
بعد از آن همه باد و باران
اينك كنار من ايستاده اي و عكس مي گيري
دستهايت رها
موهايت رها
و لبخندت رها
اما پير و دلگير و چروك،نه!
نشده اي
به رنگ همان ساليان پيش از برف
پيش از حرف و حديث
پروانه و درخت.
من اما
در ميدان متروك و قديمي شهر
براي عكس هاي تو تنديس شدم.
:)
دستان مقدست را روی چشمانم بکش
نه برای اینکه مسیح باشی برای بینایی ام
و نه به این خاطر که
روح پاکت را از نو در من بدمی
این بار می خواهم تقدس دستانت
پلک ها یخسته ام را
برای همیشه ببندند
دوست ندارم با چشم باز بمیرم
تاریکی زیباتر است
-------------------------
آنقدر در سرمای زمستان
و سوز یخ بندانها
گرفتار بودم
که بهار از یادم رفته بود
وقتی دیروز اولین قطره ی شبنم روی دستانم نشست
فهمیدم که بهار آمده است
اما چه دیر
بچه ها لطفا نظر بدید و اگر اسم خوبی واسه این شعرا دارید بگید... تورا می خواهم
تورا که درکنارمی
نگاهت می کنم
نگاهم نمی کنی
چشم هایت بسته
چشم هایم خیره
صدایت می کنم
بی پاسخ مانده ام...
بار دیگر،
بلند و بلندتر
فریاد می زنم
نمی شنوی،نمی توانی پاسخ دهی
نگرانت شده ام
تاب فریاد ندارم دیگر
دستت را می گیرم
سرد سردی اما هنوز
دیگر تنم تنت را
گرم نخواهد کرد
باور نمی کنم
اشک می ریزم،اشک می ریزم
خدا خدا می کنم در کنارت باشم
خدایا، آه مرا نمی شنوی...؟!!!
سرم را روی قلبت می گذارم
نمی زند دیگر...
سوگند خورده بودم بی تو نمانم
ثانیه ها می گذرد
نمی دانم کجا هستم
دیگر اشک نمی ریزم
تو را در کنارم نمی بینم
اما...،غمگین نیستم
می خندم
نمی دانم چرا؟
آرام راه می روم
تو را می جویم
همه جا بوی تو را می دهد
از دور می بینمت،زیباترازهمیشه
آهسته در کنارم می آیی
دستم را می گیری
صدایت دلنشین تر ازهمیشه
دوستت دارم را،در گوشم زمزمه می کند
حس غریبی دارم
انگار می دانم
همیشه در کنارم خواهی ماند...!!!
اینم یکی دیگه
یک لحظه فکربرای تو
یک قطره اشک
می روم به دنبال سرنوشت خویش
راهی مبهم و ناپیدا...
نمی دانم آینده کجاست...؟!
آینده چیست...؟!
اما می روم...
ولی...
نه...
باز می گردم و نمی توانم
باز هم اشک
باز هم آه در حسرت دیدارت
وباز هم نیستی و نمی آیی
باز هم نیستی و نمی آیی
به خاطر هیچ، به خاطر هیچ و به خاطرهیچ
وافسوس که تصور می کنی
به خاطر من...
من از این شهر
کوله باری از کتاب و خستگی
سرفه هایی از جنس تهی
خوابی در مساحت سا ده ی درد
و غلظتی از غربت سرد
به ارمغان آورده ام
چه ارمغانی!
چه کسی می خرد تحفه ام را
در ازای ماندگاری؟