حقیقتا، ماجراش خیلی مفصله
من اصلا فکر رو نمیکردم یه روزی کارم به اینجا برسه
من یکسال داشتم المپیاد زیست میخوندم:)
اول سال خیلی سفت و محکم
اومدم گفتم میخوام برم تجربی تا از خطرات احتمالی دو دل شدن و اینکه مشاورا بخوان مخمونو بزنن در امان بمونم:خنده
اما دقیقا همونچیزی که نمیخواستم یا شاید ازش میترسیدم اتفاق افتاد
از یه جایی به بعد دیدم دیگه نمیتونم
و دیدم هی دارم به انسانی علاقه مند میشم
و هی این تیکه ها و نشونه ها کنار هم میومد و
میدیدم که نه !
انگار که من تو این مدت داشتم خودم روگول میزدم
و علاقه واقعیم چیزه دیگه ایه
زیستو دوست داشتم واقعا
و هنوز هم دارم ( اما یکمی کمتر:) )
اما به هر حال بازم اون چیزی نبود که واقعا علاقه واقعیم باشه !
دیدم از فلسفه ، تاریخ ، جامعه شناسی و ... خوشم میاد
و تو خودم و گذشته امم نگاه کردم دیدم
انگار همیشه این علاقه و استعداده بوده و هیچ وقت نمیدیدمش:)
و خلاصه کهه
بعد از ماه هاااااااا کلنجار رفتن با خودم
بالاخره به این نتیجه رسیدم که علاقه واقعیه من انسانیه
و انگار که برا اون ساخته شدم!
اما بازم میترسم
که نکنه یه وقت بازم این علاقه هه عوض شه !
و اینکه خب
بالاخره ادمه دیگه
میتونه یه روز از همه چیزایی که عاشقش بوده متنفر شه
و یا اینکه شکست تو مسیر علاقه خیلی سخت تر از
تو مسیر های دیگه است !
اینکه برم انسانی و موفق نشم خیلی برام سخت تره
و کلی فکرای بد سراغم میاد
اینکه من دیگه نه استعدادی دارم نه امیدی نه انگیزه ای نه علاقه ای و ....
اما اگه تو یه یه مسیر نسبتا متعادل قدم برداری
و تمام تلاشتو کنی
حتی اگه موفق هم نشی بازم ته دلت میگی
یه مسیر ( مسیر علاقه ات ) هم هنوز هست و امید داری که اگه اینجا برای من نیست
حتما یه جای دیگه ای وجود داره !
اما اونطوری نه!
و خانواده !
نه بابا
من باید یقه پدر و مادرم رو بگیرم و بهشون التماس کنم که توروخدا بگو من چی برم !
اونا هیچی نمیگن
و درواقع تمام اختیار اینا با منه و میگن هر چی دوست داری برو
چه برسه بخوان توقع فلان رشته مخصوص رو داشته باشن
این حرف هایی رو هم که گفتم
حرفای مشاور ها یا کسایی که ازشون مشورت گرفته بودم بود.