• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شخصی نوشته ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Moha
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Moha

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
295
امتیاز
269
نام مرکز سمپاد
شهید قدوسی(ره)
شهر
فقط قم!
مدال المپیاد
المپیاد ادبیات...دیدم همه دارن یه چیزی می رن ما هم برین ادبیات! شانس زد و مرحله اول قبول شدیم...مرحله دوم به اسم المپیاد خوندن تو نمازخونه می خوابیدم!...که خب مسلما قبول نشدم دیگه!
__________________________________
دانشگاه
علامه طباطبایی(ره)
رشته دانشگاه
اقتصاد بازرگانی
در راستای تقویت بنیه ادبی دانش آموزان (و از همین قبیل چرندیات!) و اینکه شاید از لا به لای همین نوشته ها یک رضا امیرخانی2 به وجود آمد. از این پس هر چه نوشتید (دل نوشته،عاشقانه،داستان و...) رو در این تاپیک می گذاریم.چطوره؟
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

خودم شروع می کنم.
به بهانه رفتن«جواد اژه ای».
-----------------
سوم راهنمایی بودیم و داشتیم توی حیاط پشتی مدرسه کوکو سبزی حرفه و فن مان را درست می کردیم.همه کلاس ها تعطیل شده بودند و بچه ها رفته بودند برای گوش دادن صحبت هایش.از توی حیاط صدای بلندگوی نمازخانه می آمد،خیلی آرام.هر کاری کردیم معلم مان راضی نشد کلاس را تعطیل کنیم و برویم بالا ما هم از سر لج کوکوسبزی هایی که روی زمین می ریخت را لای نان ساندویچی می کردیم و تحویل معلم مان می دادیم تا مزه کند و نمره بدهد.
تمام شدن کوکو سبزی پزانمان مصادف شد با تمام شدن سخنرانی.جلوی راه پله ها دیدمش.راه افتادم دنبالش.می خواست با مدیرمان برود مدرسه پایین(دخترانه) و ما هم تا در حیاط بدرقه اش کردیم.اصلا پرستیژش به مدیر بودن نمی خورد.ریش هایی که اکثرا سفید بودند و لبخندی بر لب.و من مگر سه سوالی که در راه از او پرسیدند یادم می رود؟
- کدوم مرکز برای شما مهم تره؟قم یا تهران؟(این سوال یکی از بچه های اول راهنمایی بود،توقعی هم از بچه ها که نمی رود!)
- هر دو شون روی سر ما جا دارند،البته زیر عمامه
یکی از بچه های پیش دانش گاهی پرسید:«شما انتخابات به کی رای دادید؟»
بدون ادا اصول ریختن های معمول که از همه آدم ها بر می آید گفت:«آقای هاشمی» و حتما توجه دارید که رییس جمهور آقای احمدی نژاد بود(و است) و این صداقتش برای من خیلی عجیب بود. سوال آخر را پرسید اما نمی شود نوشت.اگر هم بشود کلی توضیح باید بنویسم در مورد نقشه مدرسه و ... که به توضیح اش نمی ارزد! اما مدیرمان سرخ شد. اما جواب مدیرش،لبخندی بود زیبا.سوال نبود در اصل،درخواست بود،همه درخواست ها را که نمی شود نوشت!
تقریبا به در مدرسه رسیده بودیم و رد کردن از آن در ممنوع بود که یکی از میان حلقه ای که دور حاج آقا بود گفت:«نمی شه ما با شما تنها باشیم؟» و مدیرمان به روی خودش نیاورد...
بماند به جرم دیر رفتن سر کلاس مورد انظباطی نوشتند برایم.
***
دومین بار که دیدمش،خواندمش.مقدمه کتاب «آرامش در بیکرانگی». نویسنده کتاب برادر شهیدش«علی اکبر» بود اما مقدمه اش را او نوشته بود.کتاب اول راهنمایی به مناسبت بیستمین سالگرد انفجار حزب جمهوری دستم رسیده بود اما بخشی از مقدمه اش نوشته شده بود«برای کمی بزرگترها» و من صبر کردم تا کمی بزرگتر شوم...
***
سومین بار که دیدمش،شنیدمش.بچه ها برای مسابقه پل ماکارونی رفته بودند تهران و تعریف می کردند مراسم اهدای جوایز آمده بود و برعکس خیلی از مدیرها عین خیالش نبود که یک سری از بچه ها میکروفن گرفته اند و دارند رپ می خوانند،نشسته بود پایین و با همان لبخند همیشگی گوش می کرد.بچه ها خودشان خجالت کشیدند و آمدند پایین.مقایسه لازم است؟
***
آخرین بار که دیدمش ارمیا دات آی آر بود.متن نامه جواد اژه ای به مناسبت برکناری اش از مدیریت. در نامه اش موج می زد همان صداقت،لبخند و بزرگی.امیدوارم این آخرین بار،آخرین بار نباشد.
جواد اژه ای فراتر از«حجت الاسلام»،«دکتر»،«مدیر سمپاد» و حتی«ناشر اول ارمیا» بود.این را مطمئنم.
پی نوشت:آن روز که آمده بود مدرسه سخنرانی،می گفتند مدرسه فیلم گرفته و... امروز که برکنارش کردند،رفتم فیلم را بگیرم،مسئول تکنولوژی گفت:«نداریم!». عمر مفید سی دی بیش تر از 3 سال است،نه؟


---------------------------------------------------

مارلیک :

جواد اژه ای فراتر از«حجت الاسلام»،«دکتر»،«مدیر سمپاد» و حتی«ناشر اول ارمیا» بود.این را مطمئنم.

امیدوارم هرجا که می رود ؛ موفق باشد

نوشته ی ساده ای بود اما جالب بود ... !!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

برای این که استاد مطهری به جرم اسپم ما رو مورد لطف قرار ندن یه چیزی که خیلی وقت پیش نوشتم رو می ذارم... این رو چند وقت پیش برای یه مسابقه شعر توی تیزهوشان سبزوار هم فرستادم...

" لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم ..."

داستان لحظه دیدار را باید به خاطر سپرد...

آن گاه که از دالان عبودیت به سرافرازی گذر کنی در پناه حسی غریب و پر رمز و راز آرامشی ژرف را تجریه می کنی.

به سجده می افتی و خاک را واسطه قرار می دهی برای ارتباطی باشکوه از زمین تا آسمان.

مهر جهان تو را در بر می گیرد و ندایی از درون کبریایی ات می شنوی که ناخودآگاه تو را به سخن وا می دارد: "سبحان الله" آری پاک و منزه است معبودی که تو در مقابلش سر به پاکی خاک می نهی به نیت دور شدن از هر چه آلایش ... و شگفتا از این قداست که هر چه بیشتر بر آن معترف می شوی بیشتر تو را به تمدید سجده وسوسه می کند.

سر را که از سجده بر می داری سجده گاه را نظاره می کنی ... خاکی که از باران مروارید چشمانت گِل شده است. و باز سپاس باران را که آرامش دلت را هم مدیون رحمت بارانی.
این گونه تو نیز همچون همه کائنات به اصل خود باز می گردی و پرنده بی قرار وجودت را از زندان حسرت آزاد می کنی و در آسمان ایمان به پرواز در می آوری و ماهی بی گناه دلت را که در شوره زار این دنیای آشفته داشت در عطش ذره ای عشق جان می داد به دریای محبت پروردگار وصل می کنی.

" ما ز بالاییم و بالا می رویم.......................ما ز دریاییم و دریا می رویم "

آن گاه مست وجودی والاتر از همه عالمیان شراب نامرئی وصل به درگاه باعظمتش را ذره ذره نوش خواهی کرد و عشق را نه در لفظ که در اوج معنا به بار خواهی نشاند.

"ای نخورده مست...
لحظه دیدار نزدیک است..."

*اینایی که تو گیومه هست از خودم نیست...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

به نقل از silence :
در حضور شما که جسارته اگر ما دست به قلم ببریم... ;D
این که 100% اما چه کنیم...مرامم همه رو کشته!
--------
داستانی است که جایی جرات چاپ کردنش را پیدا نکرد:
-------
انتظار،زیر بیرق کلیسا.
امتحانات خرداد که تمام می شود، تازه می فهمی که هرم گرما توی صورتت می زند. اصلا تابستان است و گرمایش.
سه چهار سالی است که بنا به توصیه پدرآنتونی،کشیش پیر محله مان شب های تابستان را روی پشت بام به سر می برم.
در محله ارمنی ها زندگی کردن بااخره این حسن ها را هم دارد.اصلا اصفهان هست و محله ارمنی هایش!
عجیبه؟نه؟ داستانش مفصل است.پدربزرگم چون خانه های این محل ارزانتر بوده خانه ای در این محله می خرد و در اینجا زندگی می کند.مادرم که تنها فرزند پدربزرگم بوده پس از ازدواج با پدرم از این محله می رود ولی پس از شهادت پدرم در جنگ،دوباره به پیش پدر و مادرش بر می گردد ولی این بار با من. هفت- هشت سال پیش هم پدربزرگم مرحوم شد و الان من و مادرم و مادربزرگم از معدود مسلمان های محله ارمنی ها هستیم.آن ها هم دیگر ما را از خودشان می دانند هر چند اسم کوچه بن بستی را که در آن زندگی می کنیم به اسم پدرم است و تابلوی شهید حسین معماریان تعجب همه تازه واردان و توریست هایی که می خواهند از کلیسا دیدن کنند بر می انگیزد ولی برای اهالی محله عادی شده و حتی به احترام پدربزگ مرحومم –که پیگیر نام گذاری کوچه به اسم دامادش بود- به جای بن بست پطرس-که نام سابق آن بود- بن بست شهید می گویند.
همه یکشنبه ها به کلیسا می روم،صدای پدر آنتونی خیلی روح نواز است،یاد صدای مرحوم موذن زاده می اندازد و اذان های زیبایش.کلیسا،یکشنبه ها خبلی زیباست.از بیرون که نگاه می کنی مثل کلیسای توی فیلم ها نیست،به قول پدربزرگ شبیه مسجد جامع است ولی داخلش همان ردیف های صندلی و تابلوی شام آخر-که بی دقت از روی نمونه داوینچی اش کپی شده- و مجسمه های عیسی(ع) و مریم(ع) که این ها نیز از روی نمونه های میکل آنژ کپی شده اند.کلیسا محل جالبی است،نمی دانم تا به حال رفته اید یا نه ولی یک بار که بروی پاگیرش می شوی.شاید هم دلیلش غاز بودن مرغ همسایه باشد...
و من آنچنان پاگیرش شدم که یک شنبه ها نماز ظهر و عصرم را در ایوان کلیسا می خوانم.البته این نماز خواندن را باید از پدر آنتونی متشکر باشم،او بود که بر خلاف کشیش های جوان به من اجازه داد نماز بخوانم و حتی از این درخواست من خوشحال شد.چند بار هم دیده ام که از گوشه پرده ایوان،نماز خواندن مرا تماشا می کند...
از اصل دور شدیم،داشتم در مورد تابستان و توصیه پدر آنتونی می گفتم...
پدر آنتونی،همانطور که از اسمش معلوم است ایتالیایی است،داستان او هم مفصل است.مادرش به ایتالیا می رود و در آنجا با کشیشی جوان ازدواج می کند و آنتونی حاصل این ازدواج می شود ولی 9سال بعد از تولد آنتونی، پدرش به خاطر فعالیت های ضد فاشیستی اش به طرز مشکوکی می میرد.مادر آنتونی یک سال صبر می کند و وقتی زندگی به او تلخ می شود دست آنتونی را می گیرد و به ایران می آورد.آنتونی هم برای پدر و به یاد پدرش و برای ادامه دادن راه او کشیشی پیشه می کند.
پدر آنتونی همسایه دیوار به دیوار ماست.در بن بست شهید،انتهای کوچه،یعنی خانه ای که کوچه را بن بست کرده خانه ماست،سمت راست خانه پدر آنتونی و سمت چپ هم پیرزنی به نام ترزا که خیلی دوست دارد مادر ترزا صدایش کنیم. و البته بقیه خانه ها که تا سر کوچه ادامه پیدا می کند و روبروی کوچه هم که ساختمان کلیساست.
فکر می کنم تابستان 3 سال پیش بود و یکشنبه.نماز ظهرم را که در ایوان کلیسا خواندم از شدت گرما به داخل کلیسا رفتم و نماز عصر را به ساعتی دیگر موکول کردم. پدر آنتونی که داشت شمع ها را خاموش می کرد صدای قدم های مرا که شنید رو به من کرد و گفت:«چرا امروز زودتر آمدی؟» و من همانطور که به او نزدیک می شدم گرمای هوا را دلیل زود آمدنم عنوان کردم و برایش توضیح دادم که نماز ظهر را خوانده ام و نماز عصر باقی مانده.پدر آنتونی خندید و گفت:«پی از زیر کار در رفتن فقط مخصوص مسیحی ها نیست...شوخی کردم،می خوای نماز دومت رو توی کلیسا بخون» خیلی دوست داشتم به این پیشنهاد پدر آنتونی جواب مثبت بدم ولی ترسیدم نکند این جواب مثبت من وجهه او را در بین سایر کشیش های جوان خراب کند و به او تهمت بی دینی هم بزنند،روی جواب رد دادن را هم نداشتم،برای همین تبسمی کردم و برای عوض کردن بحث گفتم:«پدر،شما که تنها توی اون خونه به اون بزرگی زندگی می کنید،حوصلتون سر نمیره؟»سوال بی ربطی بود،خودم هم فهمیدم ولی پدر آنتونی به روی خودش نیاورد و گفت:«من که بیشتر اوقاتم توی کلیساست،هر روز هشت،نه ساعت اینجام،خونه برای من یه استراحتگاهه،مثل مسافرخونه. فقط برای خواب و غذا خوردن می رم اونجا.زن و بچه ای هم ندارم که بخوام برای اونا برم خونه،اصلا می خوای امشب شام مهمون من باش» خیلی خوشحال شدم،دوست داشتم ببینم خانه یک کشیش چه جور جایی است.
شب که شد،دلم شور می زد،ترس ورود به یک محیط کاملا غریبه رو داشتم،آن هم خانه ای بزرگ و یک نفر آدم مسیحی.نه که مسیحی ها ترسناک باشند بلکه به دلیل آشنایی نداشتن با زندگی شان استرس داشتم،آن هم یک کشیش،تنها چیزی که از زندگی کشیش ها خوانده بودم «بینوایان» ویکتور هوگو بود و دزدین جام های نقره ای توسط ژان والژان.تصویر بدی نبود،حتی احساس می کردم پدر آنتونی از آن کشیش خیلی هم مهربان تر باشد ولی خانه آقای کشیش با آن تالار زیبا و آن تجملات برایم باور پذیر نبود.
ساعت نه و نیم بعد از کلی سفارش مادرانه مبنی بر اینکه:«پسرم،پدر آنتونی را اذیت نکنی...اگه شامشون گوشت بودنخور...نه بخور از اصغر آقا قصاب می خرند دیگه،آره؟... شام خوردی زود برگزد و...» پشت در خانه پدر آنتونی بودم.زنگ قدیمی خانه را که فشار دادم،صدای گوشخراش «جریییییینگ» زنگ مرا به یاد مجسمه های برهنه میکل آنژ و نقاشی های خصمانه داوینچی انداخت. داشتم آثار هنری میکل آنژ را در ذهنم مرور می کردم که در باز شد و پدر آنتونی با چهره همیشه خندانش «سلام» گفت و مرا به داخل خانه دعوت کرد.باور نمی کنید،کشیش محله ما روی دوشش عبا انداخته بو و اگر نمی دانستی مسیحی است با روحانیون مسلمان اشتباه می گرفتی اش.
وارد خانه که شدم،همان حیاط بزرگ و حوض وسط آن را دیدم،همان که در خانه خودمان هم نمونه اش را داریم.ماهی های قرمز در آب تکان می خوردند و بی توجه به گرمای هوا با هم آب بازی می کردند.همانطور وسط حیاط ایستاده بودم و اطراف را نگاه می کردم،خبری از زرق و برق نبود،ساده،مثل خانه خودمان.مثل سادگی مسجد جامع و کلیسای جامع! در همین فکر ها بودم که دستی به نرمی به پشتم خورد و گفت:«حمید آقا،تشریف نمی آورید داخل؟» همین جملات را هر صبح یکشنبه از او می شنوم،دم در کلیسا منتظر ایستاده و تا مرا می بیند می گوید:«حمید آقا،تشریف نمی آورید داخل؟« و من با لبخندی پرمعنا درخواستش را اجابت می کنم و با هم داخل می شویم.
از ایوان بالا رفتیم،بالای در ورودی صلیب کوچکی آویزان بود.داخل اتاق شدیم.ساده بود،ساده ساده.نه تابلوی نقاشی بود و نه مجسمه ای. فقط دو قاب به دیوار اتاق نصب شده بود.یکی عکسی از امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری و دیگری تابلوی معرقی بود که روی آن نوشته بود«عیسی مسیح» و پس زمینه آن صلیب کمرنگی بود.
نگاهم روی عکس ها ثابت ماند،من که مسلمان بودم و ادعای انقلابی بودن داشتم در اتاقم فقط یک عکس شش در دوازده از امام خمینی(ره) و رهبرم بود آن وقت یک کشیش مسیحی که از او انتظاری هم نمی رود...
- حمید آقا،ساکتی؟
این حرف پدر آنتونی مرا از لاک خودم بیرون آورد و با هم سرگرم صحبت شدیم،صحبتی که بعضی حرف ها همچنان ناگفته باقی می ماند،مثل همان عکس که سوال جوابمان فقط نگاه بود.نگاه را که نمی شود توصیف کرد،می شود؟
بعد از نیم ساعت صحبت،پدر رفت تا شام بیاورد،وقتی پدر رفت تازه متوجه گرمای اتاق شدم،آنقدر سرم به صحبت گرم بود که گرما را از یاد برده بودم،هر چه اطراف را نگاه کردم،خبری از کولر نبود.پدر، با سفره و بشقاب به اتاق برگشت و من ضمن کمک به انداختن سفره پرسیدم:«پدر،کولر ندارید؟خیلی گرمه»
پد،همچنان که داشت به آشپزخانه می رفت تا دیس برنج را بیاورد گفت:«کولر نمی خوام،صبح تا شب توی کلیسام،شب هم می رم روی پشت بام»
کنجکاو شدم،فکر نمی کردم کسی روی پشت بام هایی با طاق ضربی بخوابد،همین سوال را از پدر پرسیدم،گفت:«اتفاقا بهترین جا برای خوابیدن،سقف های طاق ضربی است.بین دو تا برآمدگی ها که بخوابی،از اینطرف و آنطرف هم نمی افتی.»
شام را که خوردم، سریع به خانه رفتم.مادربزرگ داشت توی اتاق برای خودش قرآن می خواند،هر شب همین کار را می کند و ثوابش را به روح پدربزرگ هدیه می کند.صبر کردم تا قرآن خواندنش تمام شود.قرآن را که بوسید،از مادربزرگ گرفتم رو روی تاقچه گذاشتم و از او پرسیدم:«مادرجون،شما هم بالای پشتبوم می خوابیدید؟» سوال من مقدمه ای شد برای تعریف خاطرات دور مادربزرگ،با همسر و فرزندش.بعد از اینکه چند دقیقه یاد گذشته کرد،از من پرسید:«حالا چرا پرسیدی؟» و وقتی فهمید می خواهم روی پشت بام بخوابم،بلند شد و رفت رختخواب تک نفره ای آورد که بوی نفتالین اش دماغ را می سوزاند و گفت:«این رختخواب مادرت بود،شب ها روی این می خوابید،»
به زور از راه پله ها بالا رفتم و بین دو تا از برآمدگی های پشت بام،طوری که به پشت بام پدر آنتونی مشرف باشم،رختخواب را انداختم.متکا را که صاف کردم هیکل سفیدی توجهم را جلب کرد.پدر آنتونی بود که داشت از راه پله ها بالا می آمد تا بخوابد.من را که دید خندید و تا لبه پشت بام پیش آمد و گفت:«حمید آقا،شما هم ستاره شمار شدید؟» و خندید.من هم لبخندی زدم و گفتم:«حرف شما رو دیگه نمی شد زمین انداخت».
رفتم پایین و مسواکم را زدم،وقتی داشتم می آمدم بالا مادرم از آشپزخانه گفت:«حمید،وایسا» و با پارچ آب یخ و یک لیوان آب بیرون آمد، و رو به من گفت:«من همسن تو بودم زیاد تشنه ام می شد.»تشکر کردم و بالا آمدم،به پدر« شب به خیر»ی گفتم و سر جایم خوابیدم.چقدر ستاره ها زیبا بودند...
از خارش جای نیش پشه ها از خواب بیدار شدم،نگاهی به ساعت موبایلم انداختم،اذان شده بود،پایین رفتم،وضویی گرفتم و این بار با مهر و تسبیح بالا آمدم.
نماز را که خواندم،دیگر احساس خواب آلودگی نمی کردم،سپیده زده بود و کم کم داشت آسمان را روشن می کرد.یادم افتاد پدربزرگ همیشه این موقع که می شد تلویزیون را روشن می کرد و دعای عهد را گوش می کرد.خواستم پایین بروم و از تلویزیون دعای عهد را گوش کنم اما با خودم گفتم شاید خواب باشند،برای همین دعای عهد را از روی گوشی موبایلم اجرا کردم،با صدایی محزون شروع به خواندن کرد«اللهم رب النور العظیم و رب الکرسی الرفیع ...»آخرین بار که بر پای راستم زدم،نگاهم به پشت بام خانه پدر آنتونی افتاد،پدر داشت به من نگاه می کرد.نگاهمان که به هم تلاقی کرد لبخندی زد ، سریع جایش را جمع کرد و به داخل رفت.
چند روزی به همین منوال گذشت.یعنی همیشه همینطور بود،ارتباط من و پدر آنتونی به یک شنبه ها خلاصه می شد و بعضا در کوچه یکدیگر را می دیدیم.اما این چند روز گویی از هم فرار می کردیم.
پنج شنبه شب،دوباره با لبخند به پدر آنتونی «شب به خیر» گفتم و خوابیدم.صبح،مجددا از نیش پشه ها ،نیش هایی که جایش سریع از بین می رفت،گویی فقط مامور بیدار کردن من بودند، بیدار شدم.وضو گرفتم و نماز خواندم.پدر آنتونی بیدار بود و مرا نگاه می کرد،هر وقت نگاهمان به هم تلاقی می کرد،لبخندی می زد و باز هم خیره به من چشم می دوخت.دعای عهد را که خواندم،خواستم جایم را جمع کنم و پایین بروم تا از سنگینی نگاه های پدر راحت شوم که یادم افتاد امروز جمعه است.داشتم پایین می رفتم تا مفاتیح را بیاورم،دیدم پدر آنتونی دارد جایش را جمع می کند،خوشحال شدم.مفاتیح را آوردم و همان بالا روی پشت بام شروع به خواندن دعای ندبه کردم،وسط های دعا بودم که سنگینی نگاهی را حس کردم،سر برگرداندم،پدر آنتونی بالشتش را به دست گرفته بود و داشت من را نگاه می کرد،از این فاصله هم معلوم بود که چشمانش خیس شده.
دعا که تمام شد.پدر آنتونی سریع پایین رفت.داشتم رخت خوابم را جمع می کردم که زنگ در به صدا در آمد.از آن بالا پدر آنتونی را دیدم که پشت در بیتابی می کند.از بالای پشت بام سریعا پایین آمدم،مادرم بیدار شده بود و داشت دنبال روسری می گشت تا برود و در را باز کندسلامی کردم و به سمت در رفتم،در را که باز کردم،پدر آنتونی بر خلاف همیشه لبخند بر لب نداشت.هیجان زده بود و از من خواست توضیح بدهم.هر چیزی را که در مورد امام زمان،ظهورش با عیسی مسیح(ع)،دعای ندبه،دعای عهد و... می دانستم گفتم و او سعی می کرد سرش را بالا بگیرد تا اشک هایش نریزد.
از آن زمان سه چهار سالی می گذرد،هنوز هم هر تابستان روی پشت بام می خوابم،پشه ها مرا از خواب بیدار می کنند،نماز می خوانم و پدر آنتونی همچنان نگاه می کند.
اما دعای ندبه به روز دیگری موکول شده است.من و پدر آنتونی هر یکشنبه،صبح زود،بعد از نماز به کلیسا می رویم و با هم در ایوان کلیسا دعای ندبه می خوانیم،یعنی من می خوانم و او گریه می کند...
این سال ها برای من انتظار معنی دیگری دارد؛انتظار،زیر بیرق کلیسا.خیلی خوشایند است.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

برای این که من هم ثابت کنم آره...

خداحافظ؛
خدا حافظ را اول می گويم تا لحظه ی خدا حافظي نگويم خدا حافظ تا قلبم نفهمد که بايد رفت؛تا قلبم به رفتن فکر نکند وبغض گلويم را نفشارد.نمی خواهم کلام بگويم؛کلامی را بگويم که آخرش با خطی زشت نوشته است"وقت رفتن"و چه وقت غمباری است؛نمی خواهم در گذار کلمات پا گذارم و از تو دور شوم؛پای تو در کلمات نيامده است.همه ی این حرفا بهونه است که تو از من به چشم جدايي نگاه نکنی؛همه ی اين حرفا بهونه ای است برای ماندن،برای آسمانی شدن؛يک افسانه بودی تو.نيامده بودی که با از رفتن صحبت کنم؛التماس.برای آمدنی که در پشتش رنگ رفتن باشد.راضی ام؛به مرگ؛در فراقت.حرفی نيست.با خاطرت می ميرم.پس منتظر چه هستی من که گفتم خداحافظ.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

این یه نوشته کوتاهه که خیلی وقت پیش نوشتم... ( باالهام گرفتن از نوشته های یکی از دوستام که در مورد بهشت و جهنم بود... ) طبیعتا الان ممکنه نظرم یه مقدار تغییر کرده باشه!

من خیال می کنم که آدم های عاشق سه دسته هستند:

1- کسانی که فقط بخاطر عشق عاشق می شوند

2- کسانی که فقط بخاطر یک نفر دیگر عاشق می شوند

3- کسانی که فقط بخاطر خودشان عاشق می شوند

به خیال من همه آدم های دسته ی اول و بخشی از آدم های دسته ی دوم رستگار خواهند شد... اما من ترجیح می دهم هیچ گاه عاشق نشوم چون خیال می کنم همه آدم های عاشق در نهایت در دسته سوم قرار می گیرند...
و من خیال می کنم که دیر یا زود همه آدم ها این خیالاتم را باور خواهند کرد...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

به نقل از Sigma :
کی؟؟
می شناسمش؟
راستی عالی بود..خیلی قشنگ بود..هر چند تمش رو قبلا خونده بودم(نمی دونم کی و کجا!)

شجاع فرد..

اصل نوشته:

من فكر مي كنم انسانها سه دسته اند
كساني كه خدا را براي خودش مي خواهند
كساني كه خدا را براي خودشان مي خواهند
و كساني كه خدا را براي مردم مي خواهند
من فكر مي كنم ساكنان دسته اول و بخشي از مردم دوم رستگارند
من فكر مي كنم....پس هستم
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

مرگ تدریجی یک رویا ( در سوگ غزه )​

ای غزه! ای سرزمین بی پناه! با تو درددل می گویم... با تو و خاکی که تا یادت هست و یادمان هست با خون یکی بوده و برای من و بسیاری از هم نسلانم تجلی گر تمام ظلمات و سیاهی های زندگی بوده است.

این روزها که به لطف سوداگرانی نامرد بیش از همیشه تصاویر تلخ جنایات تو را می نگرم دلم نه برای مردمت که برای نوع بشر می سوزد. این روزها آن چه تو شاهد آن هستی نه یک فاجعه غم انگیز و سوزناک و نه یک حادثه تلخ است. نه می توان برای آن گریست و نه می توان بی تفاوت از کنارش گذشت. نه می توان آن را به باور نشاند و نه می توان انکارش کرد.

نمی دانم از کجای تو بنویسم ... از آن مردمی که در تقدیرشان نوشته شده که برای اولین بار رنگ امنیت و آرامش را در جهان پس از مرگ ببینند. یا از آن خاکی که شصتمین سال اشغال و تجاوز را سپری می کند... باورت می شود؟! شصت سال است که آن ها تو را رها نکرده اند...

اما من در برابر تمام آن چه در تو اتفاق می افتد تنها سکوتم بیشتر و بهت و تاسفم بی پایان تر می شود!

" شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا ... آن جا که فریاد از جگر باید کشیدن... من با صبوری بر جگر دندان فشردم... اما اگر پیکار با نابخردان را... شمشیر باید می گرفتم... بر من نگیری من به راه مهر رفتم... در چشم من شمشیر در مشت... یعنی کسی را می توان کشت! " (1)

آری! آن چه در تو اتفاق می افتد چیزی شبیه مرگ تدریجی رویای انسانیت است در بستر اهریمنی که همچنان که تو را به چنگ می آورد و در خود می بلعد روح انسان را نیز زمین گیر می کند و به مصدر نابودی می نشاند...

" روزگار ما ... روزگار مرگ انسانیت است... وای جنگل را بیابان می کنند... دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند... هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا... آن چه این نامردمان با جان انسان می کنند! " (1)

آه! مگر نه این که " انسان دشواری وظیفه است" (2)؟! کدام انسان؟! کدام وظیفه؟!
گویی آن ها به تو که می رسند وظیفه شان چیزی جز قتل عده ای انسان مظلوم و بی گناه نیست!

انسان برای همیشه اتفاق مقدسی بوده است ولی پایان کار او جایی است که همنوعان خود را از بین می برد به جرم زندگی! هر چند باورش سخت است ولی تو امروز برآنی که این پایان تلخ را رقم بزنی...
و امروز بیش از همیشه آرزوی ظهور منجی برای بیرون آوردن انسان از این ضلالت وهمناک احساس می شود!

" نوحی دگر می باید و طوفان دیگر... دنیای دیگر ساخت باید ... وزنو در آن انسان دیگر..." (1)

و این همه تنها گوشه ای از حدیث توست که چیزی فراتر از یک فاجعه است... اما همواره به یاد داشته باش که " داوری در آن سوی در نشسته است بی ردای شوم قاضیان این جهان. داوری که ذاتش درایت و انصاف و هیاتش زمان است و روزی خواهد رسید که خاطره تو را در کمال عدالت به قضاوت می نشیند و آن نامردمان به جرم رقم زدن یکی از سیاه ترین صفحه های کارنامه انسان در طول تاریخ مجازات خواهند شد..." والسلام.

(1): از اشعار فریدون مشیری
(2): از اشعار احمد شاملو با تصرف
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

به نقل از Sigma :
داستانی است که جایی جرات چاپ کردنش را پیدا نکرد
.
.
.
امتحانات خرداد که تمام می شود، تازه می فهمی که هرم گرما توی صورتت می زند. اصلا تابستان است و گرمایش.
سه چهار سالی است که بنا به توصیه پدرآنتونی،کشیش پیر محله مان شب های تابستان را روی پشت بام به سر می برم.
در محله ارمنی ها زندگی کردن بااخره این حسن ها را هم دارد.اصلا اصفهان هست و محله ارمنی هایش!

اون زمانا که رابطمون زنده بود (قبل از عید رو میگم!!!) ...
اون زمانا که پرینت گرفته بودی اینو و میگفتی بخونش محمد , زنگ ورزش بود انگار ...
اون زمانا که غرق بودی در بحر امیرخانی , و هنوز هم ظاهرا ...
اون زمونا بهت گفتم !!!

sigma جان میدونی یکی از نکات خوب نوشتن چیه ؟؟؟
اینه که موقع نوشتن خودت ببینی ... خودت درک کنی ... خودت پردازش کنی ... خودت بریزی رو کاغذ ...
sigma جان اینه که خودت باشی ...

مستور بزرگه ... امیر خوانی بزرگه ...
sigma جان تو میتونی بزرگ تر باشی ...

پاتو بلند کن و یه پله برو بالا ...
خودت باش ...
نه خداحافظ گاری کوپر ...
نه امیر خوانی ...
نه ناصر ارمنی نوشته امیر خانی ...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

جیگر همون جا بهت گفتم من وقتی این رو نوشتم اصلا ناصر ارمنی رو نخونده بودم!!!
می خوای بدونی از کجا الهام گرفتم؟!
این جا رو نگاه کن:http://safireiran.blogfa.com/post-25.aspx
 
Back
بالا