• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پای دفتر

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hespride
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : پای دفتر

دقیقا رو محور تاپیک نیس ولی خب دیگه :

سال اول دبستان ( ;D) من نماینده کلاس بودم و یکی از بچه ها هم هیکلی و درشت و شلوغ ! منم نخودی و ریزه میزه !
هی نامه مینوشتم به مدیر مدرسه که آره بیتا خیلی شلوغه و باید اخراجش کنید و اینا ;D
زیرش رو هم میدادم بچه ها امضا میکردن ، میبردیم میدادیم به مدیر ! :))

یه روز مامان بیتا اومد مدرسه ، منم صدام کردن که برم دفتر !
حالا فک کنین اون داره دعوا میکنه که تو با چه حقی میخوای دختر منو از مدرسه اخراج کنن و اینا !
منم دم در دفتر با 75 سانت قد دارم اشک میریزم ! که دیگه مدیرمون وساطت کرد و رفتم کلاسم و اینا [-( [-(
ترک عادت گفتیم که دیگر مقدمات اخراج کسی را فراهم نسازیم ! :-[


× لازم به ذکره که بگم الان بیتا یه بچه هم داره ! :)) :))
 
پاسخ : پای دفتر

هعععععععععی ....یادش ب خیر....راهنمایی ک بودم ....اولین روز بعده عید ک اومدیم مدرسه خابم میومد شدید....تو اون حالت خماری گفتم:خانوم میشه بخابیم؟
معلم عوضیمون:تو برو بیرون بخاب :|....منم (خمار بودم دیه)پاشدم رفتم بیرون.....همه بچه ها اینطوری :o :o :o من =P~ =P~ =P~ معلم :-w :-w :-w بعد رفتم دیدم خیلی خابم نمیاد با بچه های دگ والیبال بازی کردیم...بعدش منم خوش خرم پاشدم رفتم کلاس.....

نتیجه 1:رفتم دفتر
نتیجه 2:تعهد
نتیجه3:مامانم اومد مدرسه
نتیجه :3 روز اخراج از مدرسه
 
پاسخ : پای دفتر

دبستان بودم یه بار همستر م رو با خودم بردم مدرسه
س کلاس بودم همستر از توی جامدادیم پرید بیرون رفت سمت معلمم :-"
معلم منم که وحشتناک از موش می ترسید منو خیلی شیک فرستاد دفتر
مدیرمون همسترم رو انداخت تو کوچه و بابام اومد تعهد داد :(
ولی خدایی قیافه معلم یادم نمی ره خیلی با حال شده بود =)) =))
 
پاسخ : پای دفتر

فقط از کلاس ما 8نفر رفتن دفتر
یک نفر بخاطر درس یاد نداشتن
یک نفر بخاطر اینکه تمریناشو از روی دفتر خواهرش نوشته بود و پای تخته ام یاد نداشت
بقیه همگی باهم دیراومدن سر کلاس (تقریبا حدود 2 دقیقه )اخراج شدند
 
پاسخ : پای دفتر

دیدم خاک می خوره گفتم منم بگم شاید شماهم بگین:
اول ابتدایی:لازم به ذکر است مدرسه مون کلاس خالی نداشت این بود که یه انباری خیلی کوچیک اون سر حیاط رو خالی کردن و ما 20نفر کلاس اول رو تشکیل میدادیم.
بار اول : تکیه دادیم به ماشین دیدیم داره میره منو دوستم هم حلش دادیم و رفت خورد به دیوار چراغش یه چیزیش شد و کسی نمی دونست کارکیه ما هم خودمونو زدیم به اون راه کل بیست نفر رفتن پای دفتر البته.
بار دوم هم به قصد خوشحال کردن معلمی که رفته بود اداره خواستیم کلاس رو بشوریم تا نیم متر آب زمین رو فراگرفته بود.
دوم تا پنجم رفتم مدرسه مامانم بنابراین کاری نمیشد کرد.
اول راهنمایی همه کلاس ادامس خرسی خوردیم و جمعشون کردیم چسبوندیم رو صندلی معلمی که ما ازش بدمون میومد و اوهم از ادامس خرسی یه هفته اخراج شدیم4نفر اصلی.
دوم راهنمایی به جرم خیلی بد البته من رو بنابر قیافم گفتن بشین سرجات اما لو رفتگان یه پنج شنبه جمعه اخراج شدن
اول دبیرستان هم گفتن که ما یه گروه زدیم تو تلگرام با یه سری پسر که برن مزاحم معلمامون بشن دیه داشتیم اخراج میشدیم به لطف قیافه و سابقه قرآنی من بیخیال شدن.
 
پاسخ : پای دفتر

نماینده ی عزیز ما تو کارای مدیریتی 20 هست.باباش هم رئیس انجمنه تو دبیرستان پسرانه معاونه.این دوست ما خیلی خوبه اما بعضی وقتا جو میگیرتش.الکی اسم میده پایی اونم به دلایل فوق بچگانه.
امسال واس روز معلم یه طرف شکلات و شیرینی خامه ای دادن ببریم بذاریم بالا.زنگ اول تموم شد شیرینی ها نابود شدن و فقط شکلات موند.نمیدونم چی شده بود که یکی از بچه های شر کلاس شروع کرد به سمت چند نفر شکلات پرتاب کرد.از اونجایی که هر عمله عکس العملی داره اونا هم همین کارو کردن.ما اون وسط داشتیم فقط کتک میخوردیم.من به شخصه چشمم نابود شد.این نماینده هم اسم منو و یکی از دوستام که مث من هیچکاره بودیم رو فقط داد پایین.
پ.ن:ناظم ما پارسال عوض شد و یکی اومد که کارای مدیریتییش عالیه و خیلی عملکردش اوکیه.من راضیم ولی دوستان نه!
ما هم رفتیم پایین و من با اعتماد به نفس کامل سخنرانی کردم.(نماینده دو بار دیگه هم بی گناه اسمم رو داده بود پایین.واقعا هیچ کاره بودم.)خلاصه به اون دوستم رسید اونم خیلی گریه ایه با اون که بزرگترین فرد تو کلاسه.خلاصه منم با کمال آرامش اسم افراد دسته اول کودتای شکلاتی رو اعلام کردم.ما هم رفتیم کلاس و عاملین اصلی با قیافه ای خشمگین رفتن دفتر(ولی اونی که کودتا رو شروع کرده بود بیشعور خیلی آروم بود اصن انگار نه انگار :-L )
 
پاسخ : پای دفتر

معلم فیزیک سال سوم کلا بامن مشکل داشت جلسات اول گفت تعدادزیاده میخوام رندش کنم هرجلسه چند نفرومیفرستم بیرون امروزم اقبالی پاشوبروبیرون
من :o :o
هیچی دیگه انقد بی منطق بود که ترجیح دادم برم بیرون
روزای دیگه هم هرکی حرف میزد میگف اقبالی ساکت دوستم میگفت بچه ها توروخداخرف نزنید خانم زهراروبیرون میکنه
در این حدبنده خدامشکل داشت :| :|
 
عههه!
خدایی حیفه این تاپیک، نذارین خاک بخورع...

پیش بودم، سر زنگ زیست استادمون از هرکی میپرسید، بلد نبود مینداخت بیرون، منم جلسه‌ قبل غایب بودم...
هیچی دیگه، با جمعی از دوستان رفتیم دفتر معاون...
خانوم ح. با استادمون صحبت کرد ک وقت بده نیم ساعت بخونیم، بعد بپرسه، اونم قبول کرد، ولی گفت خود ناظممون ازمون بپرسه، اگه بلد بودیم اجازه بده برگردیم سرکلاس...
مام نیم ساعت جاهای خیلی سخت و خیلی مهمو خوندیم ک ضایع نشیم، بعد رفتیم دفتر ک بپرسه...

خدایی هیچ‌جا شانس ندارم!
کتابو باز کرد، از ص اول فصل ک کلاً دو پاراگراف راحت بود ازم پرسید، و من در کمال ناباوری بلد نبودم!
و آبروم رفت!!!
با این ک تقریباً همه‌ی سوالایی ک از دوستام پرسیدو بلد بودم، اما اون ی صفحه‌ی لعنتو بلد نبودم، چرا؟ چون توو نیم‌ساعت ترجیح میدادم سختارو بخونم و فکرشم نمیکردم از اونجا ازم بپرسه، دقیقاً مث این بود ک از روو جلد کتاب بپرسه...
خلاصه ک اون زنگ زیست پرید...
 
ما هر سال واسه روز معلم کلی برنامه داریم
بعد پارسال یکی از بچه ها گفت بادکنک پر از آب تو سر یکی از معلما بترکونیم
منم مسئولیت این کار خطیرو !!! بر عهده گرفتم و با دو تا بادکنک پر از آب وایسادم پشت در :/ اما نگو این معلم ما به برف شادی حساسیت داشته واسه همین قبلش معاونو فرستاد تو که جلوی ما رو بگیره
اول که معاون اومد تو منو ندید چون دقیقا پشت سرش بودم . بادکنکا رو هم هیچ جوره نمیشد از دستشون خلاص شد . خلاصه از خنده ی بچه ها متوجه شد و ما رو برد دفتر :D
بعد یه ساعت با ضمانت همون معلممون تونستم برگردم کلاس :))
 
یادمه اول ابتدایی که بودیم ،من مبصر بودم بعد بجای ساکت کردن بچه ها همه رو جمع کردم وسط کلاس داشتیم عمو زنجیر باف بازی میکردیم و صدامون کل سالن رو برداشته بود،بعد یهو معلم اومد و هیچی دیگه همه رو برد دفتر و از همه مون هم اثر انگشت (تعهد) گرفتن که دیگه تکرار نشه.
یبارم اول دبیرستان بود (مدرسمون دیوارش کوتاه هستن و بسیار بزرگه و دراز و عین بیابونی که دورش درخت داره.) بعد ما داشتیم فوتبال بازی میکردیم که بنده جوگیر شدم و طی یک حرکت رونالدینویی شوتی زدم که از مدرسه خارج شد و افتاد تو زباله دونی کنار مدرسه( یک گاراژ بزرگِ مرکز تجمع ماشین های آشغالی)
خلاصه طی یک حرکت انتحاری صندلی گذاشتیم و از روی دیوار رفتم بالا بعد دیدم توپ رو پیدا نمیکنم،دوستم گفت بیا پایین من برم،بعد وقتی که این خوب رو دیوار ساکن شد یهو مدیر از دور ظاهر شد و داشت با تعجب و خشم مارو نگاه میکرد و بسمت ما حمله ور میشد،ماهم که هول شدیم یهو صندلی رو با پا هل دادیم و لای درختا استتار کردیم و یادمون به دوستی که بالای دیوار مونده ، نبود،خلاصه که بدبخت دید ماها قایم شدیم خودش هم نه میتونست بیاد پایین نه هیچ کاری کنه.
بماند که مدیر کشوندمون دفتر و ماهم قسر در رفتیم.
 
Back
بالا