• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

دیشب داشت فیلم ِ دزدان دریایی کارائیبُ میداد،
اون پایین، اسمشو نوشته بود...
بابام اومد از دور نگاه کرد، فقط «کارائیب» رو دید
گفت: کارابیب دیگه چیه؟ :-"


امروز تو حیاط بودیم، دوستم میخواست مسخره بازی دربیاره،
جملات ِ ادبی و اینا بگه، گفت: عجب آفتاب ِ سردی میوزد :-" :)))
شما کلاً مسخره بازی در نیار :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

يكي از آشناها رفته بوده آلمان واسه كار بعد تو هتلشون يه جا واسه ماساژ بوده مسئولشم يه دختر مانكن خوشگل اوكرايني اصن يه وضي

بعد اين هوس كرده بره ماساژ و اينا :-"

رفته وقت بگيره گفته: "١ساعت لطفا بدين" بعد دوباره يه نگاه به مسئولش كرده ديده به چشم برادري برازنده ام هست :-"

ميگه: "نه ببخشيد ٢ ساعتش كنين" بعدم پول رو ميده ميره تو

كاملا آماده، لبخند به لب، چشاشو بسته منتظر 8-^

ميبينه يه دفه دو تا دست زمخت رو شونشه!

چشاشو وا ميكنه ميبينه يه مرد هيكل بلغاري سيبيل از بنا گوش در رفته داره ماساژش ميده :))

حالا طفلي آلمانيم بلد نبوده به طرف بگه بسه

٢ ساعت زير دستش كامل نرم شده اومده بيرون :)))

ميگفت يارو مثه غول چراغ جادو بود :)))))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس زبان معلممون از سفر برگشته بود بچه ها آبمیوه خریده بودن خانوم هم هی می گفت تمریناتونو حل کنین دیگه ،یکی از بچه +شروع به حل کردن کرد بعد نیبرش گفت :
اینم نمونه ی بالغ یه دانش آموز درسخون... =D>
البته منظورش نمونه ی بارز بود . ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم رفته بود میوه فوروشی بعد گفته بود:انار آقا یه کیلو ازین امیرا بدین! :P
 
پاسخ : سوتی‌ها

بچه بودم(طبق معمول :-")...بعد رفته بودیم خونه ی پسر خالم و همسرش...بعد خب من خیلی بچه بودم دیگه :-"...تو خونه هی پسر خالم به همسرش میگفت زن!حتی نمیگفت مثلا عیال میگفت زن! :))...بعد این نمیدونم رفت تو ناخوداگاه من!...خب بچه بودم دیگه!...وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم تو کوچه بودیم بعد من همسر پسرخالمو دیدم داد زدم خداحافظ زن!!...نمیدونم چرا انقدر مامان بابام ناراحت شدن...اقا خب بچه بودم...3 سالم بود! ;))
 
پاسخ : سوتی‌ها

ديدين چجوري اداي مرغ رو در ميارن؟
دو تا دست رو دو طرف كنار پهلو ها قرار ميدن ارنج ها رو به بيرون باز و بسته ميكنن و قُد قـــــــــُــــــــــــد قُد...


سر فاينال زبان بوديم
درباره ي خفاش ها بود ريدينگ
رسيد به يه جايي كه درباره بال ها و پروازشون صحبت شده بود
من نشسه بودم اينو ميخوندم كاملا ناخوداگاه اداشو به همون حالت توصيف شده در مياوردم!
خوشبختانه همه محو امتحان بودن كسي نديد فك كنم :-"
ولي خودم ديدم خينديدم جاي همه خالي
 
پاسخ : سوتی‌ها

ناظم گرامی داشت مارو ارشاد می کرد که مبادا با خودمون گوشی بیاریم(قبلا که میاوردیم باید تحویل میدادیم که من نمی دادم.)
گفتم: این طوری که نمی شه من پنج شنبه ها از مدرسه کلاس میرم با خودم گوشی میارم!!!
خیلی بد بود.فکر کنم فهمید به روم نیاورد.
 
پاسخ : سوتی‌ها

تو خیمه ی امام حسین بودیم...عزاداری و اینا تو مدر3...بعد مداح گفت انشالا هیچ کدوممون کربلا ندیده نمیریم...یه دفعه من وسط اشک و سینه زدن م3 اسب شروع کردم خندیدن...توجه بعضیا هم جلب شد X_X...دوستام گفتن به چی میخندی؟...گفتم خب کربلا رو که هیچ کدوممون نبودیم اون موقع پس ندیدیم :o [-( :-"...خلا3 اون 3 تا هم از حماقت من غش کردن و مجلس را به مقصد به منزل ترک کردیم(گفتیم از ما انتظاری نمیره با این مخمون! ;)))
 
پاسخ : سوتی‌ها

معلم جغرافی گرامی ما ادبیاتش صفره...
چراکه..:
داره می گم خوب گوش بدید.
داره کاملا جدی می گم.
و از این قبیل در افشانی ها.... ;D ;D ;D
 
Back
بالا