• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

دارم به خواهرم ديكته ميگم(كلاس اوله) !آخر جمله رو گفتم خودش بگه!يعني گفتم:
-من بادام ...چي؟
-دارد!
-دارد!؟!؟ :-w 8-}
-ندارد؟! ;;)
-دارم! :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از بچه ها : تو واقعا فِک کردی من به تو لازم دارم؟؟ (منظورش نیازه!!)
--------------------------
یکی دیگه از بچه ها تو امتحان عربی فلسطین رو جمعِ "فلسط" گرفته بود!

:))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دوستم میخواس بم بگه، پاتو نذار اونجا میخ داره!
گف: پات نره میخ میاد..! :)) :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

خانومِ افسرده ُ میزان اطّلاعی که از حضورِ معلّم ها دارند ُ خبر هایی که به ایشون نمی دهند :-? :
اونروز معلّم کامپیوترمون نیومده ( خانوم خلیفه ! ) بعد یه 20 مین که دیر کرده ، رفتم دفتر پیشِ افسرده ، می گم خانوم ببخشید ! خانومِ خلیفه امروز میان !؟ (:|
افسرده : بله عزیزم ! این چه حرفیه ! ایشون الان سرِ کلاس ـن ! :) ;;)
من : خانوم! ایشون معلّمِ ما ـن و نیومدن ! :-L
- جدا"!؟ نمی دونی چرا !؟ برو بپرس به منم خبر بده لطفا"! :-/
خانوم به هر حـــال ، وقتی شما سمتِ معاونتِ روزِ 5شنبه هایِ ما رو داریـــن ، نباید این باشه وضعتون ! :-L
***
یکی از 3ـُم ـا ازش پرسیده شما سمتتون چیه تو مدرسه !؟ گفته ما از کادر هستیم ! ;;) اصن عـــالیه این انسان !!! :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز صُب فهمیدم کلی تمرین حسابان داریم بعد سر کلاس با کلی التماس کتاب جور کردم که از روش بنویسم ،
دیدم خیلی از تمرینا حل شده منم یادم نمیاد کی حل کردم اما گفتم بیخیال زود بنویسم که دبیر نیاد ،
خلاصه نوشتم وقتی تموم شد دوستم اومد کتابمو برداشت ، گفتم چیکار میکنی ؟ کتابمو بده !
گفت عوضی صاحب شدی کتابمو ؟
بعد هیچی دیگه :-" فهمیدم داشتم از زنگ اول تو کتاب ِ اون تمرین مینوشتم ، آخرش خودم بی تمرین موندم :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از بچه ها مشکی پوشیده ، بهش میگم چیه ؟ چی شده ؟ کسی مرده ؟

- نه

- پس برا چی مشکی پوشیدی ؟

- واسه تاسوعا عاشورا

- تاسوعا عاشورا که خیلی وقته تموم شده پسرم ... :-?

- مگه نشنیدی میگن کلُ یوِم ِ عاشورا ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفتیم امروز ارتودنسی ، بعد بابام خیلی عادی می پرسه : خُب دکتر ! چه خبرا !؟ :-"
دکتره : والّا آقایِ محسنی ، مادر 2هفته یِ پیش به رحمتِ خدا رفت ! :)) ;))
بابام همین جوری :o مونده که تو با این موهایِ رنگ کرده ُ ریش هایِ 3تیغه ، الان عزا داری؟!؟ :-L
بعد من تو دلم گفتم که با این حالِ باحالی که شما داری ، پـَ کو شیرنیش !؟ :)) بعد قیافه یِ بابام ـم که دیدم ، دیگه یهو زدم زیرِ خنده ، دستِ دکترِ هم تو حلقم. ، بعد نگو جز خودِ دکتره همه الان اندوهگین ُ ناراحت ُ اینا بودن ... منم مثِ خر می خندیدم. خلاصه که ، دکترُ بیمار ، تفاوتِ عزا ُ عروسی ُ نفهمیدیم هنوز !!! :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

در دوره ی راهنمایی :

در دفتر معاونت به دانش آموز : برو فلان کلاس بگو مادر آقای اصغری تشریف آورده اگه میشه چند دقیقه بیاد پایین (جلوی مادره). اتفاقا" اون زنگ معلم اون کلاس اسمش اصغری بوده... دانش آموز بیچاره فکر کرده همین اصغری رو کار دارن بهش گفته ببخشید مادرتون تشریف آوردن اگه میشه چند لحظه بیایین پایین... معلم شاخ درآورده :o مادر من این جا چیکار میکنه ؟؟ :-\ دانش آموز هم دیگه میره پی کارش معلم هم از کلاس میاد بیرون همون موقع میره دفتر ... حالا بعد دانش آموز معلم رو تو راهرو میبینه که داره بهش چپ چپ نگاه میکنه X-( ... بعدا" از طریق بچه ها مطلع میشه که بله .... :-"

*****

معلم : ویژگی های زبان انسان چیه ؟
دانش آموز : نازایی و نا به جایی...
 
پاسخ : سوتی‌ها

ديشب دوست بابام با خانواده اومده بودن خونمون. بعد ما خيلي باهاشون راحت نيسيم و اينا. اسم دوست بابام وحيده. ولي ما بهش مي گفتيم آقاي ايوبي :-"
يه پسر هم داره سوم دبستان اسمش دانياله. بعد مامانم موقع شام مي خواسته بگه دانيال جان بيا شام،‌گفته وحيد جان بيا شام =))
يعني اصن ته سوتي! :)) بعد كه فهميد چه سوتي اي داده گفت: اُه! ببخشيد مي خواستم بگم دانيال جان!‌
قيافه ي زن آقاي ايوبي ديدني بود =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

از دست یکی از دوستام عصبانی بودم میخواستم تهدیدش کنم بش بگم : میخوای ب...امت ، برینم روت! گفتم : میخوای برینمت ب...ام روت! :-"
 
Back
بالا