• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

با دوستم رفته بودیم خرید
از لباسای ی مغازه خوشم اومد گفتیم بریم قیمتشو بپرسیم...

دوستم: آقــــا ببخشید این لباس ِ پشت مانکن چنده؟
من : =)) منظورش پشتِ ویترینِ
----------------------------------------------------------------------------
با مامانم رفته بودیم عروسی.داشتیم شام میخوردیم...
مامانم: از این لیمو هاش بخور.من خوردم اصن تند نبود...
من: :-? لیمو؟!! مگه لیمو تنده؟!! :o :-?
مامانم: منظورم فلفل ِ
من: :)) چقدر شباهت ;D
----------------------------------------------------------------------------
داداشم با دوستاش داشتن بازی میکردن.از این بازیا که یکی اسم میگه نفر بعدی با حرف آخرش اسم ِ بعدی رو میگه...
پسر داییم: نرگس
داداشم هرچی فکر کرد یادش نمیومد از " س " چی بگه...
مامانم اومد کمکش کنه گفت: امیر اسم پسر رستم...
داداشم: سیــــــــما
من و مامانم: =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

همین الان سرکلاس زبان،بحث سر این بود که نسبت این دختره وپسره تو کانورسیشن چیه؟الهام،دوستم،با غرور وباسری بالا میگه:خواهرorبرادر...،ترکیدیم...
 
پاسخ : سوتی‌ها

میخواستیم بریم سفر بابا داشت وسایلو جا میداد تو جعبه عقب
بعد چشمم میافته به لاستیکا به نظرم یه خرده کم بادن :-?
من میگم بابا چراغا کم باد نیست؟؟؟؟
بعدش
بابا: :-/
من: 8-}
مامان: =)) و مامان باز میگه این هانی نشد حرف بزنه و سوتی باش نده :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها


برای اولین بار تو عمرم با مامان بزرگم رفتیم از بانک پول بگیریم
آقاهه یه فیش داده می گه پرش کن
من به خودم : خب دو قسمت داره ... کدومشو پر کنم ؟ ... ولش کن همین راستیه خوبه
الان دارم سمت راست فرمرو پر میکنم :
یه جا خالی بود توش نوشتم :3220000 ریال
من به این شکل : X_Xدیدم نوشته : مبلغ به حروف
من : سه میلیون و بیست و دو هزار ریال
نه اشتباهه ...
سه میلیون و دیست و دو هزار ریال
نه بازم ...
سه میلیونو ...
متصدی بانک : خانوم باید سمت چپو پرکنین :-w

بعد بیچاره هجی کرد نوشتم
سه ... میلیون ... و ... دویست و ... بیست هزار
من: ;D ;D

رو همه اون غلطام خط کشیدم آخرش فیشه شبیه چرک نویس شد ... :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامانم: هليا هلياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!! :-w
من: هان؟ يعني جانم؟
مامانم: برو زنگ بزن ب خونه سها ببين امشب كاري ندارن بريم بيرون بابات زود مياد!
من: باشه
مامانم: هليااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
من: ~X( جونم؟ بگو مادرمن!!!!!!!!!!
مامانم :زنگ نزني ب سها ب خونشون زنگ بزن
من جوش اورده بودم X-(
من: مادر من اونقدراهم خر نيستم :-w
مامانم: چي گفتي؟
ايليا: چي گفتي هليا؟
من: (با عصبانيت شديد ) ميگم اونقدرا هم خر نيستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتمممممممممم!
مامانمو ايليا =)) =)) =)) :))
بعد مامانم گفت اره مي دونم دخترم اونقدراهم خر نيستي!
وتازه من ب سوتيه خودم پي بردمممممممممممممممممممممممممممممممم ~X(
 
پاسخ : سوتی‌ها

آغا رفته بودم تو یه فروشگاه همین جوری داشتم به اجناس نگاه می کردم و می رفتم جلو ، کم کم وارد بخش البسه شدم.....
از یه لباس خوشم اومد.....
من : خانوم ، من اون لباسو می خوام :)
خانومه : اون لباس برا شما مناسب نیست :)
من: :oچرا؟ سایزش که به نظر بهم می خوره
خانوم: منظورم اینه که برا سن و سال و شرایط شما نیست :|
من: :oمگه لباس خریدنم شرایط داره؟ :o
خانومه: دختر خوب ، اون لباس خوابه ، به درد شما نمی خوره....
من: :-" :-[ :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز با دوستام توی یه مغازه ای بودیم، بعد وقتی خواستیم بریم بیرون من جلو تر از همه رفتم یهو پخش زمین شدم X_X لامصبا روی شیشه یه چیزی بچسبون جلو مردم ضایع نشیم :-w
 
پاسخ : سوتی‌ها

دارم با تلفن حرف میزنم ، میگم تشریف میارم الان
مامانم میخنده ، میام درستش کنم میگم نه نه ببخشید ، خدمت برسین :)) :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

این شبکه های کفار و اینا ک هست X_X :-"
مادر:پوریا امشب عشق ممنوع پخش میکنه
پوریا:نه باو اجلاس سرانه
مادر: :o :oچ ربطی داره؟؟ :-w
پوریا: :-"هیچی فکر کردم ی لحظه این سریالام مثل مملکت تعطیل میشن :-"

راستی مهسافت ک هست ;D :-"...یکی از دوستان سایت(حمیدو میگم =)))فکر میکرده این مهسا+فت هست یعنی مهسا چاق!...بعد تو میتینگ نمایشگاه کتاب قیافه ی گیجش خیلی جالب بود :-"(سوتی بود؟! ;D)
 
Back
بالا