پاسخ : سوتیها
آخي
ياد استاد سلطاني افتادم!
اسطوره ي سوتي و خنده در مدرسه ي ما!!
تازه كلي خاطره هاش يادم افتاد، براي حفظ جونتون،دونه دونه ميگم
--------
يه بار من اخر كلاس نشسته بودم همش تيكه مينداختم. يهو به من گفت بيا جلو!
رفتم جلو، اومد جلوم وايساد، گفت عينكتو بردار
منم عينكمو برداشتم، يهو نگاهش افتاد به پنجره، گفت ميخواي گوشتو بگيرم از پنجره پرتت كنم بيرون ديگه راهت ندم كلاس؟
پ.ن.: اولا كه پنجرمون حفاظ آهني داره. دوما، طبقه ي دوميم ، طبيعتا وقتي پرت شم بيرون، ديگه نميتونم بيام كلاس! سوما، حالا با عينك نميشد پرتم كنه؟
--------
يه استاد شيمي هم داشتيم، بنده خدا آخر باحال بود! (البته الان در اوين مشغول خدمت هست

)
يه بار كلي اذيتش كردم، گفت بيا ، رفتم!
گفت برو پشت كاپشن ها (به ديوار اويزوون بود، حجم زيادي داشت) ، گفتم خب؟
اومد نزديك گفت حالا پشتتو بكن....
