• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

یادش بخیر...دوم راهنمایی بودیم و زنگ عربی بود...طبق معمول یکی از بچه ها داشت متن درسو ترجمه میکرد...سکوت مرگباری کلاسو فرا گرفته بود که 1دفعه به این جمله رسید:
- هذه ﺠﻤﻴﻟﺔ.
و این طوری ترجمه کرد:
- این جمیله است.
در عرض کمتر از 1 ثانیه، همه ی کله ها با هم رفتن تو میز! =))
طفلکی بچم شبیه لبو شده بود اون لحظه! :-[
یادش بخیر! :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سال سوم دبستان تو کتاب اجتماعی داشتیم که خانواده آقای هاشمی در شیراز از چه جاهایی دیدن کردند؟جوابش میشد حافظیه و سعدیه و دروازه و قرآن و چند جا دیگه.
معلممون یکی از بچه ها رو برد پای تخته ازش درس بپرسه، همین سوال رو پرسید. بنده خدا همه جاها رو گفت دروازه قرآن یادش نمیومد!
معلم اومد بهش کمک کنه گفت:دروازه... دروازه چی؟!
بنده خدا داشت از استرس می مرد گفت:نمیدونم
معلم گفت:دروازه ق... کذوم دروازه بود که اولش ق داشت؟!
اونم چشماش از خوش حالی برق زد تند و سریع گفت: دروازه قوچــــــان[nb]دروازه قوچان اسم یه جایی تو مشهده![/nb]!!!!
:))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یکی از دوستام بم پی ام داده لایک ـات شده 60 تا ؟
میگم آره !
بعد دوباره پی ام میده لایکارو از کجا میشه فهمید چن تاس ؟
میگم پس چه جوری فهمیدی من 60 تا لایک دارم ؟
میگه من دونه دونه دستی شمردم !

من : =)) =)) =)) =)) =)) =)) X_X X_X X_X X_X
اون : X_X X_X :-L :-L :-s :-s :-ss :-ss

عــالیه ینی .. :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر امتحان البته هنوز ورقه ها پخش نشده بود!!!! ;;)
من:بابا قبول کن دیگه ای وای!!! ~X(
دوستم:گمشو نه خیر من راس میگم!!!! :>
بعد معلوم شده من راس میگفتم!!! ;D
من:خاک تو سرت دیدی چشت در اومد!!!!یکم کتک زدمش!!! ;D
معلم:عه بچه ها چیکا دارین میکنین!! فرشته؟؟؟ :-L
من بدبخت از دهنم پرید::( X_X) خانوم اخه دوساعته داره هم منو هم خودشو......میده قبولم نمیکنه!!! [-(
معلم:چچچچچچچیییی میده؟؟؟؟؟ :o
من میخام درستش کنم:خانوم همونی که شما هی به ما میدین!!!! ;D
بچه ها پشت کلاس!! =)) =)) =)) =)) =)) =))
معلم:پاشین همتون برین بیرون نشونتون بدم!!!! :-w
من:عه نه خانوم چیو میخاین نشون بدین!!!؟؟!!! :-ss
بعد دیدم یکم دیگه ادامه بدم خراب تر میشه لال شدم غلطم کردم!!!!!! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار سر کلاس میخواستم بگم خانم علامه حلی ای ها همچین کردن،بعد برگشتم بلند گفتم:خانم علامه حله ی،حله ای،حلای..،،،اه،همین علامه ها دیگه،گرفتن همچین کردن
بعد خانممون یه چیزیگفت،بعد من خواستم بگم خوب علامه حلی ناحیه ۱اینکارو کرده،بعد دوباره گفتم علامه حله ای ~X(
و چون دوباره داشتم دچار خوددرگیری میشدم،دوستانم نجاتم دادن و گفتن خانم منظورش علامه حلیه
:-w :-w
خوب چیکار کنم،اون موقع همش آهنگ هله ی هله دان دان هله یه دانه یه دانه،یار ما مهربون مال آبادانه یه دانه تو ذهنم بود،بعد این حلی هم میشد هله! !
میدونم خیلی مسخره بود،میتونین لایکش نکنین ;) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

× یه بار یکی از دوستان سرِ کلاس میخواس بگه آب سرد بعد از کلی تلاش گفت آبِ خیس..

کلی خندیدیم!:))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار خواستم جلوی مامان بابام به داداشم فحش بدم،هر چی فکر کردم یه فحش با ادبی یادم بیاد،یادم نیومد،بعد از سر ناچاری اومدم بهش بگم گورخر،اشتباهی بالای ر گور،یه نقطه گذاشتم و گفتم گو..خر!! :))
من: ;D
مامان بابام: :)) :))
داداشم: :-w :-w
اومدیم ثواب کنیم،کباب شدیم =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

عاقا بذار من بگم...........
یه بار یه حاج آقاهه اومده یود تو مدرسمون سخنرانی....مراسم تو سالن امتحانات برگزار شده بود این سالنه هم زیادی بزرگه..........هرچی آقاهه میگفت ..لطفا سکوت رو رعایت کنید هیچکی خیال ساکت شدن نداشت....جونم برات بکه من ردیف دوم نشسته بودم دوستم بهم چشمک زد و از جام پاشدم داد زدم..........سااااااااااککککککککتتتتتتت......خلاصه همه سالن خفه شدن و من با خیال آسوده نشستم سر جام......بعدش آقاهه تو بلند گو بهم پیشنهاد کار داد..گفت هرجا سخنرانی داشتم شمارو میبرم ساکتشون کنی.....عزیزان دبیران محترم خودشونو خیس کرده بودن.و بنده با خیالی آسوده بلند شدم و به مرده گفتم...حاجی شما که عرضه خفه کردن نداری سخنرانی نکن......هیچی دیگه شما سالن رو تصور کنید در اون لحظه...ولی خدایی تا آخر سخنرانی کسی جیک نزد خود آقاهه ب زور حرف میزد..... :-$
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفته بودیم خونه یکی از آشنا ها توی شمال!
بعد یکی از هم سایه هاشون اومده بود خونشون و شروع کرد با لهجه غلیظ شمالی برام خاطره تعریف کرد! من هم توی تمام مدت بادقت ;;) داشتم گوش میدادم ;D هیچی هم نمیفهمیدم!!!
بعد از یک 30-40 دقیقه ای یکی بم گفت داره سوال ازت میپرسه چرا جواب نمیدی؟
من : چی میپرسه؟
+مگه بلد نیستی؟ :o
من : نه ;D X_X
پیرزن : X-( :-L
حضار : :)) :)) :)) =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز توی موسسه گرم خونواده بحث سوتی ها پیش اومده بود.... :)
خالم گفت من بچه که بودم معلمم ازم پرسید یه تک سلولی نام ببر........ ;D
خاله ی بیچاره ی من هم درس نخونده بوده... ;D
گفته :......کک....... :)) :)) :))

مامانم که دیگه سوژه ای هست واس خودش
یه بار تو دفترشون هی تلفن جواب می داده و هی تلفن میزده میگفته مدرسان شریف بفرمایین روش اثر گذاشته بوده بمیرم براش
:)) :))
اخرین بار که گوشی رو میذاره بلافاصله زنگ دفتر رو میزنن
:)) :))
مامانم هم داد میزنه میگه مدرسان شریف بفرمایین... :)) :))
یه بارم توی دفتر به پسره میگه اقای اخباری یه بوی بدی می اد
ابوالفضل بدبخت میگه نه بابا من نمی فهمم
هی از مامانم اصرار از ابوالفضل انکار...
خلاصــــــــــــه ابوالفضل میگه خوشبو کننده هوا رو بیار بزن
مامانم هم خیلی شیک و اداری پا میشه میره برمی داره تو هوا میزنه ....
بعد ابوالفضل بهش میگه ببینم چی دستته؟
مامانم نیگا می کنه می بینه همه کاره داره میزنه تو هوا...
مامانم: :| :-[ :))
ابوالفضل =)) =)) =))
مامانم: :)) :))
همه با هم =)) =)) =))

یه بارم سرشون شلوغ بوده به جای اینکه دکمه های کیبورد رو بزنه دکمه های تلفن رو میزده میگفته اه چرا نمی نویسه :)) :))

مشغله فکریش زیاده دیگه بمیرم براش :x
 
Back
بالا