• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز نشستیم حال حوصله ندارم بیکارم هستم!!!
مامانم میگه پاشو یه کاری بکن چر اهمینجوری از صب نشستی یجا دختر؟؟ ;;)
من:اصن من میرم حرف بزنم!!! :|
مامان:عه با کی؟؟ ;;)
من:با کامپیوتر!!! :((منظورم ح.ب اینجاس)!!!
مامان(نمیدونه که چیه)!!! >)
مامان:جلل خالق خب بیا با من حرف بزن با کامپیوتر چرا؟؟؟ :o
بعد مامان دوباره:ای خدا دخترم دیوونه شده!!!!! :|
من پش مانیتور!!!! =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

مجریه صبح ماه رمضون دستور داد واسه مهمون برنامه آب پرتقال بیارن...خخخخخخخخ :)) :)) ;D ;D =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز تو برنامه ی بهونه این مجریه:
دمای صد و هشتاد درجه ی سانتی گراد بهترین زمان برای این غذاست B-)
 
پاسخ : سوتی‌ها

پیش دبستانی که بودیم داشتیم صندلی بازی میکردیم،بعد که نشستم دیدم هی همه دارن میگن پاشو پاشو!!
منم هی نیگا کردم دیدم هیشکی اضافه نیومده!
بعد گفتم اونو قایم کردین من که پاشدم بشینه؟؟؟عمرا بلند شم
آخر مربی مون اومد به زور بلندم کرد!!!
بلند که شدم برگشتم دیدم زیرم یکی نشسته و پرس شده بود ;D
+هنوزم به این که چرا حسش نکردم فک میکنم ;D
:خنگ مادر زاد
 
پاسخ : سوتی‌ها

تو مسابقات نهج البلاغه شرکت کرده بودم بعد اون روز امتحان کنفرانس داشتیم و نوبت من شد که متنم و ارائه بدم تا آخرش خیلی خوب و کامل گفتم :لایک بعد در آخر یک جمله ای داشت که باید میگفتم امام علی (ع)فرمودند،حالا من اسم 124هزار پیامبر تو ذهنم میومد اما اسم علی تو ذهنم نمیومد آخرشم گفتم امام ابن نباته (ع)فرمودند،هنوز که هنوز من نمیدونم این ابن نباته کی هست؟ :-/ :-/
قیافه من :-< :-< :-< :-" :-"
قیافه داوران :-? :-?احتمالا داشتن به این فکر میکردن که چرا این امام و نمیشناسن؟

سخن من به دوستم بعد از امتحان نهج البلاغه :از نظرت قبول میشم؟ ;D :P
دوستم:فاطمه، B-) یک جمله بهت میگم:اعتماد به نفسی که داری تو حلقم
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم به یکی چت میکردم
بعد نیم ساعت رو اسمش نگاه کردم فهمیدم اشتباه میکردم یکی دیگسه
من :-?
طرف X-( :-L X-(
 
پاسخ : سوتی‌ها

اون روزی ضعف کرده بودم رفتم دکتر :-<گفت کفشاتو درار بخواب منم کفشامو که در اوردم با ارتفاع پرت شد وسط مطب دکتره با این حالت 8-|کفشامو جمع کرد جلوی پام ;D گفت دکمه هاتو باز کن .ناکس دکمه هام وا نمیشد که 1 ربع طول کشید آخرش دکتره اینطوری بود که کمک نمیخوای؟ :-w موقعی هم که میخواست نسخه بنویسه گفت 4تا آمپول ویتامین مینویسم :-ss من حول شدم گفتم آقای دکتر آمپول نه. غذا بدین [-o<دکتر گفت چی؟! :o گفتم منظورم خوردنی بود ... دارو ...دوا... ^-^ آخرشم نگفتم شربت دکتره خودش فهمید و آخرش اینطوری :-$ بود بنده خدا خیلی جدی بود ولی آخرش دیگه با بابام کلی به من خندیدن =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

کلاس پنجم بودم رفته بودم خونه دوستم تلپ شم.اتفاقا اونروز مامانش اینا شب دیر میومدن ما هم ۲ تا دختر تنها و به شدت شجاع!!!!!!!!!
خلاصه داشتیم فیلم میدیدیم شانس ما برق رفت .چراغ قوه شون هم بازم از شانس گند ما تو اتاق بالاشون بود که شتر
با بارش توش گم میشد .آخرش تصمیم گرفتیم دست هم رو بگیریم بریم بیاریمش .رو پله دوم بودیم که دوستم جیغش
رفت هوا منم دنبال اون جیغ ۱۰ مت پریدم هوا پا برهنه با شلوار تو خونه ای پریدیم بیرون بعد دیدیم از اداره برق اومدن نمیدونم چی چی رو درست کنن اونا هم نور لازم بودن من و دوستم هم فداکاری کردیم دوباره رفتیم اون بالا و
طی عملیاتی ۲ ثانیه ای برگشتیم بعد که روشنش کردیم دیدیم کم کم باطریش تموم میشه.
من مغز متفکر هم پیشنهاد دادم بزنیمش تو برق و اتفاقا دوست اسکل تر از خودم هم گفت راست میگیا چرا به ذهن خودم نرسید. ;D :)) ;D :)) ;D
خلاصه چراغ رو دادیم به اونا و مشکل حل شد و تازه وقتی خالم اومد (مامان دوستم) فهمیدیم چه اسکلایی هستیم ما :)) :)) :)) :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار رو زنگ تفریح تو کلاس من و دوستم داشتیم بلند اهنگ امین حبیبی (mano nabos) رو میخوندیم معاون ما اومد جفتم نشست اما من چون روم اونور بود همینجور داشتم میخوندم( دوستم هم داشت بیرون رو نیگا میکرد) یهو رسید به جای قشنگ اهنگ صدامو باند کردم معاون هم اونور نشسته بود داد زد خو اروووووم بخوووون
من و دوستم تو اون لحظه: :o :-ss :-s :-"
معاون محترم: :-w >) :-L X-(
اگه یه اهنگ مجاز بود حداقل بازم بهتر میشد
دیگه کلی چیزی نگفت و رفت آب شدیم ;D :)
 
پاسخ : سوتی‌ها

با یکی از بچه ها داشتیم بحث سیاسی می کردیم،بحث کشید به چین و کمونیسم و...
یه دفه این رفیق ما برگشت گفت این دولت کمونیست چین خواهر ملتو تو شیشه کرده!!!
بع ماسه تا =)) =)) =))
خودش وقتی فهمید :-" :-" :-"
 
Back
بالا