ساعتای 5 ـه صُب بود
فقط من بیدار بودم میخواستم بخوابم، همیشه با آهنگ میخوابم من
هدستامُ گذاشتم تو گوشم رفتم چراغارُ خاموش کردم که بخوابم
تو تاریکی داشتم راه میرفتم حواسم نبود دستم خورد به گوشیم
صداش تا ته باز بود هدستام تو گوشم یه دفه ای یه آهنگه خشن اومد منم ترسیدم حواسم نبود خودم آهنگ گذاشتم
یه جیغی زدم که کله خونه رف رو هوا همه بیدار شدن از خواب
ما یه معلم داشتیم آقا بود بد ما خیلی ازش بدمون میومد همیشه هم بد کلاس فشش میدادیم همینجوری داشتیم از بی کفایتیش حرف میزدیم یهو یکی از بچه ها گفت عاباسو(لقبی بود که بهش داده بودیم)باید بزاری دم کوزه ..... بخوری!!!!!!!! :-[ :-[کل کلاس رفت رو هوا
بد خودش پخش زمین شده بود
عاغا دبیر حسابِ ما یه باقری نامیِ انقد وحشتناکِ تو راهرو داره راه میره همه در میرن! :-ss
یه روز ما داشتیم امتحان میدادیم تو کلاس اوشونم نشسته بود کتاب میخوند...
بعد دو نفر تو راهرو داشتن عربده میکشیدن:
ایکس : ای باقری تو روحت! (فش جدید باقری دارِ ابداع شده توسط بچه ها )
ایگرگ : تو ذاتش نمره حسابمِ داده 14!کثافتِ عن
باقری :
ما : :)
ما بعد از رفتن باقری : :P
×ساری یکم فشاش زیاده
رفته بودیم خونه دختر عمم اخر شب که داشتیم بر میگشتیم ماشینو خاهرم اورد منو زن عموم جلو نشسته بودیم مامانمو عممو عزیزم عقب پسر عممو دختر عمم پشت سر ما با موتور میومدن خلاصه رسیدیم به چراغ قرمز ماشین ما بغلش موتور پسر عمم بغلش یه ماشین غریبه پنجره ی دوتا ماشینام پایین بود اون ماشین بغلیه میفهمیدن من چی میگفتم
من به پسر عمم:اقا مزاحم نشو من قصد ازدواج ندارم
پسرعمم:داره نگاه میکنه و میخنده
من:اقا چشماتو درویش کن مگه خودت خاهر مادر نداری که نگاه به دختر مردم میکنی
همه داشتن میخندیدن منم داشتم همینجور حرف میزدم
ماشین بغلیه: دیدم داره همینجور با تعجب نگاه میکنه با خوش گفت این چه دخترایه دیگه
من:مردم از خجالت :-[ خوب شد زود چراغ قرمز شد
من و بابام و امین (پسر خالم که 6 سالشه ) داشتیم قدم میزدیم :
بابام به امین گفت: عمو جون خودم برات زن میگیرم باشه؟
امین: نع
بابام: یه زن خوب برات میگیرما
امین: عمو چی میگی؟ من زن نمیخام