• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

شوهر عمه م اومده بود خونمون بعد این عادت داره بعد ناهار یه چیز شیرین بخوره
تو یه بسته یکی واسمون یه چیزی آورده بود از قیافش ملوم نمیشد چیه ( نرم و سفید بودش ) مث این چیزایی دیده میشد که شیرینه ً(قیافش یه چیزی تو مایه های پشمک بود)
بد بابام گفت بیا اینو افتتاح کن ببین چیه B-)
شوهر عمم هم خیلی راحت با تصور این که الان یه چیزی تو مایه های عسل می خوره یه قاشق پر ورداشت ازش یه راست گذاش تو دهنش
بدش این شکلی شد :-&
حالا متوجه شدیم که این یارو یه نوع قره قوروت بوده
حالا منو میگی =))
شوهر عمه م :-& X-(
ولی خیلی دلم سوخت واسش این همین جوریش نمیتونه چیز ترش بخوره چه برسه یه قاشق گنده اونم به هوای شیرینی
 
پاسخ : سوتی‌ها

بابام داشت جدول حل میکرد یه سوالاش بود تیزهوش
منم از تو اتاقم داد زدم گفتم خوب بنویس دختر کوچیکم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

تو چت داشتم به یکی یه چیزی توضیح میدادم (فینگیلیش تایپ میکردیم) ؛ توضیحم تموم شد اومد بگه آها خط کیبوردش فارسی بود... (خودتون ببینین چی میشه... :-" )
 
پاسخ : سوتی‌ها

اعتراف میکنم تا پارسال معنی جنابعالی و بنده رو برعکس میفهمیدم!فک میکردم جنابعالی اول شخصِ و بنده دوم شخص ^#^ X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفته بودیم خونه ی مامان بزرگم از اونجا قرار بود با هم بریم بیرون
همه حاضر بودن جز خالم منم گفتم تا این حاضر میشه برم دستشویی ;D
اومدم بیرون دیدم اینا دارن در رو قفل میکنن منو یادشون رفته :o :)) :))
بعد 5 دقیقه دیدم خالم اومد درو باز کرد ( رفته بودن پایین سوار ماشینم شده بودن بعد فهمیده بودن :)) )
من : خب چرا آدمو یادتون میره ؟ :-"
خالم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس حسابانیم معلممون رفته پاتخته از بالا شروع کرده به نوشتن بعدش که نشست دوسم رفت پا تخته
بعد میخاست پاک کنه قدش نمیداد هی بالا میپرید اخر سر عصبانی شد گفت اَه چرا انقد بالا مینویسید X-(
ماها: ;))
معلم : :o
دوسم: :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

یک ـی از فامیل ـا دَرُ باز کرد بعد من یهو خوندَم : سلام الاغِ عزیز ، حال ـِت چطور ـه ؟!

فامبل ـه : :-w
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتیم از انتهای کوچه میومدیم به سمت خونه .
بعد من خسته ُ اینا با یه حالت عصبانی : اَه ! من همیشه فکر میکردم خونمون وسط ِ رو به اواخر ـه ، نگو وسط ِ رو به اواسط ـه ! #-o ~X(

- اوایل دیگه ؟ :-?
 
پاسخ : سوتی‌ها

اینم یه خاطره و یه نوع کوچیک از سوتی

من تو بچگی به طبقه میگفتم طقبه :-"
به مرحله میگفتم محلبه :-"

خلاصه اینکه داداشامم هی ازم این دوتا کلمه رو از من خواستار میشدن و تا میگفتم میخندیدن... من اون وقت به خودم میبالیدم که دارم میخندونمشون ولی بعدها که کمی فکر کردم فهمیدم مسخرم میکردن :| ^-^
 
Back
بالا