• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

رفتم به یکی از همسایه هامون نذری بدم ، بعد اینکه دادم نذری رو آقاهه گفت : ببخشید شما ؟ نشناختمتون :)
من که تو فاز این فیلما و ماجراهای باحال بودم و نیز چون کار خیر بود نمیخواستم کسی بشناستم گفتم : یه دوست ...(خب جو گرفتتم ;D)
من که دارم میرم و پشتم به آقاهس: #:-S >:D<
آقاهه: :o :o(احتمالا تو دلش از خدا خواسته همه دیوونه هارو شفا بده :-[)
 
پاسخ : سوتی‌ها

+ مهمونی داشتیم بعد مامانم می خواست روی شله زرد ها رو تزیین کنه بعد گفت برو دارچین بیار من اشتباهی فلفل قرمز آوردم ;D ( ظرفاشون یکی بود خوب متوجه نشدم دیگه :-" ) شانس اوردم مامانم قبل از ریختن متوجه شد ;D
+ بعد از تموم شدن یکی از امتحانامون اومدم بیرون دبیر زبان فارسیمون رو دیدم ( تقریبا جدیه ) بعد یه دستم برگه و وسایلم بود اون دست دیگم خودکارم که درش باز بود بعد این دبیر ما خیلی گرم احوال پرسی کرد و اینا بعد دستشو آورد جلو دست بده منم با همون دستم که خودکار بود دست دادم بعد به شکل خیلی زیبا نقوشی از خودکار بنده روی دستشون نقش بست ;D منو میگی :| ، دبیرمون رو میگی :| دوستان گرامی رو میگی :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیشب نصفه شب:
من: مامان مامان پــاشو الان سرویسم میره هـــــا...
مامانم: (:|هــــان؟
من: بابا باید برم مدرسه دیگه... :(
مامانم: :oدختر خواب دیدی؟الان تابستونه!!
من : :-" #-o میرم بگیرم بخوابم!!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

من یه مدت تو دبستان بابا بزرگم میومد دنبالم بعد مدریه منو میبرد مغازه شیرنی فروشیش تا مامانم بیاد دمبالم و اینا

بعد اون موقع ها من چاهارم پنجم دبستان بودم یه سری دوستان اهنگ میاوردن گوش میکردیم و اینا مگ. یبار یکی یه اهنگ رپ اورد و اینا منم که اصن تو خط این چیزا نبودم بهش گفتم متنشو اگه مبتونی واسم بنویس من نمیفهمم چی میگه ;D

بعد اونم واسم نوشت و تو یه ورقه بهم داد .
بعد من طبق معمول ابا بزرگم اومد دمبالم و رفتیم مغازه. اون روز اون برگه هه رو مغازه بابا بزرگم جا گذاشتم.

بعد فرداش دیدم بابا بزرگم یه جوری نیگا میکنه منو ;D

بعد دیدم اون برگه هه رو از تو کشو در اورد و عینکشو زد به چشمش و گفت مونا بیا اینجا. منم رفتم و گفت بیا ببین چی نوشته اینجا :


من میخواستم که با تو با تو بمونم تا همیشه/ همیشه اما تو رفتیو نگفتی عاقبت این دل من چی میشه حالا چرا باز بر گشتی/ برگشتی میگی بی تو نمیشه نمیخوامت دیگه برو گم شو از جلوی چشام واسه همیشه ;D

بعد یه قسمتش میگف. روز اولی که دیدمت تو نگا فمیدم که رسیدم بت اومدی جلو به من دادی دو تا دستت گفتی دیه تنهایی شده بست.بگو چرا یهو عاشقت شدم چرا برای تو زنده میشدم چون تو دیت گرمت عشقو دیدم من اونیم که به عشق میخندیدم و ازین حرفا :-"

بعد عالی بود کل اون روز بابا بزرگم یه جوری نیگام میکرد :)) بعد هی میگف مونا به من راستشو بگو اینو کی بت داده :|

بعد منم نمیفمیدم میگفتم دوستم. بعد بابا بزرگم باز :| میشد. تا ن وخ پیشم برگه هه رو داشتم کلی هم قلب ملب و اینا روش بود ;D

ینی :)) خداییش یاد قیافه اون موقع بابا بزرگم میوفتم خندم میگیره. هی میگفتم این شعره باور نمیکرد :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتم تلويزيون نگاه مى كردم بد بابام اومده مگه اين چيه نگاه مى كنى بد مى خواست كانالو عوض كنه منم هل كردم مگم نه نه واستا الان مجريش مياد باهاش كار دارم بد بابام :o :(شقى روزه ها بهت فشار اورده :-w
 
پاسخ : سوتی‌ها

خانمه تو فروشگاه: 500 تومن طلب ما
من : نه خاهش میکنم اصلا مهم نیس !قابل نداره :)) :)) :-" :-"

خو فک کردم میگه طلبت :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

خواهرم انگشتش تو خواب برگشته
اومده میگه حنا تو انگشت منو برگشتوندی؟
من: :o :oچیکار کردم؟
خواهرم:می گم تو انگشتمو برگشتوندی؟
من:برگردوندی عزیزم
خواهرم:همون،حالا تو انگشتمو برگشتوندی؟
من:نه ;D :)) :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

چند روز پیش پسر داییم زنگ زده به مامانم که عمه بیا منو ببر خونتون و کلی گریه
مام رفتیم دنبالش و اینا بعد مامانش اینا هم اومدن پیشمون(رفته بودیم افطاری)بعد مادره گفت این بچه من اینجوری میکنه
هر کی نفهمه فکر میکنه من تو خونه چیکارش دارم ازیتش میکنم چقدر و اینا
من:خوب حقیقتش ماهم داشتیم به همین فکر میکردیم :)) :))
اون ~X( ~X(
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز یکی از بچه ها داشت قضیه مک لورن را توضیح میداد دیگه آخراش داشت قاطی میکرد یه دفعه گفت قضیه مک دونالد در ادامه میگه که...
ما =)) :)) ;D :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

نصیحت های من در کمال مهربونی به یه بچه:
عزیزم چاقو خطرناکه،اگه چاقو برداری ممکنه دستت خراب بشه ها! ;D
بچه: هه هه به زخمی میگه خراب،ضایع شد =)) =))
من: X_X X_X
 
Back
بالا