• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
باران...

دلم باران میخواهد
کمی قدم زدن زیر باران
و بارانی شدن
کمی ساده گریستن پنهان از چشم های هرزه که مدام شکستن های آدم را دنبال می کنند
نوازش باران را میخواهم نه دست هایی که به بهانه نوازش زخمی میکنندت و با محبتشان نمک می پاشند.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

نقاشی ام خوب نیس خودت راهت رابکش و برررررو....

مانند شیشه شکستنم آسان بود،ولی دیگر به من دست نزن اینبار زخمی ات میکنم!!
 
پاسخ : نوشته های آزاد


" زن " نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم !


من از قبیله " زلیخا " آمده ام !


آنقدر عشقت را جار می زنم تا " خدا " برایم کف بزند .


فرقی نمیکند فرشته باشی یا آدم


یوسف باشی یا سلیمان


قالیچه دل من بدون اسم رمز " یاد تو " پرواز نمی کند .....


زنانه پای این عشق می ایستم .....!
 
پاسخ : نوشته های آزاد

دوده ای بر پشت پنجره اتاقم نشسته است،
بیرون را نگاه می کنم؛
- چه قدر هوا کثیف است ...
 
پاسخ : نوشته های آزاد

قلبـــ باکرهـ منـــ

کنار هر خیابان ... در هر کافه
قلب های فاحشه ای را دیدم که "دوستت دارم" هایشان را به حراج گذاشته بودند ... و چه ارزان احساسشان را می فروختند به نگاه هایی که از سر ناتوانی، از سر درد، از سر بی کسی پناه آورده بودند

... و در این میان قلب دست نخورده و باکره من مبهوت نگاه هایی حریص در اندیشه آن بود که چگونه از شهر خون آشام های پلید، از شهر قلب های فاحشه فرار کند ...

و من تنهای تنها از ترس نگاه هایی که به تن باکره ام دوخته شده بود، از ترس آن قلب های فاحشه ای که میخواستند پرده احساسم را بدرند مانده بودم بی هیچ سلاحی ...

اشک ریختم وقتی چشم های تشنه بر اندامم دوخته شده بودند ...

بی صدا فریاد کشیدم وقتی لب های سرخ در فکر مکیدن خون احساسم به من لبخند میزدند ...

و من فهمیدم در مختصات درد، در جایی که سایه ها نور خورشید را بلعیده اند فقط خداست که چشم های مرا بی ریا می بوسد!

عاطفهــ مهدویـــ :|
 
پاسخ : نوشته های آزاد

فقط جمله ای از جملات من کافیست,تا فکری را روزها مشغول درکش کند!! مثلا این جمله:
وقتی سنگ شدم,فهمیدم که طلسم انسان بودن,چه سنگ ها که نمیشکند!!!
+اینم بعدیش,که جمله ی معروف خودمه!!:
به کدامین سنگ سرم را بکوبم,تا باور کنی,یاور نکرده ام؟؟؟
 
پاسخ : نوشته های آزاد

به نقل از Fateme Rahmati :
وقتی سنگ شدم,فهمیدم که طلسم انسان بودن,چه سنگ ها که نمیشکند!!!
خیلی توپ بوود، خوشمان آمد! :x
 
پاسخ : نوشته های آزاد

تنهایی را تنها با تنها ترین ها تجربه کردم تنهاترینم.....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

راز چوپان از زندگی:
وقتی پشم گوسفندانم را چیدم فهمیدم همه انها گرگ هستتند.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

تو برایم تمام شدی همون روزی که با تیزی دل شکسته ام شاهرگ یادت را زدم گرچه دلم هنوز بوی عاشقانه های یادت را میدهد.
 
Back
بالا