• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : نوشته های آزاد

عجب تابع وارونی ساخته ای خدا
مو لای درزش نمی رود
هر آنچه که من بخواهم را سی صد و شصت درجه عوض میکند و پس میدهد
عجب ماشین باحالی است این روزگار :)
 
پاسخ : نوشته های آزاد

زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند

زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته

زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند

زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند.................
 
پاسخ : نوشته های آزاد

شاید این آخرین بار بود....اون روزا گذشت..تمام شد...دود شد رفت هوا...

شاید وجدانم بخواهد از ضعف و مرگ گوهر های انسانی برای ذهن خسته ام چیزهایی نه چندان دور از واقعیت ایراد کند.....

اون روزایی که وجدان همه خیلی قویتر بود...اما امروز... اینجا... در این زمان...چه بگوید این وجدان به این دلِ ذهن خسته؟؟

مردیم زنده شدیم به همه ی چیز ها و جا ها روی آوردیم....اما نفهمیدیم اصل فطرت و ذات ما چیست!...هنوز در ذهن خود با خود کلنجار میروم ...آیا فهمیدیم؟

اما دریغ!

دریغ!....ذهن خسته تر از آن است که بتواند ذات را در وجود خود مدخل کند...میگوید برای این کار ها ساخته نشده!

تحلیل رفته است دیگر...گاهی دوست دارد جوامع را تا مرز نابودی ببرد.
 
پاسخ : نوشته های آزاد (آنقـــــدر دور کهـ ...)

سکوتِ سیاهیِ مردمک های او، پژواک هزار هزار نیستی در غارِ تنهایی من بود

که دیگر حرفی برای گفتن و نگفتن نیست.

... و او که دور میشد

آنقدر دور که دیگر نمیتوان پریشانی موی پر از تشویشم را در قرنیه ی چشم هایش تماشا کرد!

و این، آغازِ مرگ موج های خروشانی بود که در آغوش او آرام میگرفت ...

موهایم را کوتاه کردم!

 
پاسخ : نوشته های آزاد

یه حسی دارم ...یه حس بد...یه حس ترس...حس ترس از چیزی...که بهم میگه اگه بروز بدی در خفقان خفه میشی...در صدد صدر خودت نتونی بربیای...چه حسی داری؟

هوار بزن دود هوا کن به آتیش بکش همه چیزو از نابودشدگان معنای فنا رو به اثبات برسون...چرا؟...آخه چرا اون حسه نمیره ؟

باز هم میگویند:"اندکی صبر سحر نزدیک است"...!

در کجا سیر میکنیم؟
 
پاسخ : نوشته های آزاد

خطش را خاموش کرد

من ماندم و دوستت دارم هایی ک تحویل داده نشد ...

خودم
 
نرو، بمان ..


آن روزها،
همه ي آرزوهاي دنيا را جمع كرده بوديم براي خودمان
صداي قهقهه هايمان هميشه بلند بود
و چيزي ك نبود، غم بود
آن روزها، تنها بهانه ي بودنِ هم بوديم
تو ك مي آمدي
بند بندِ بودنم را ب تكاپو مي انداختي
دستهايم سرد ميشد و سلول هاي دستهايم سريع ميرفتند يكديگر را بغل ميكردند و دسته دسته ميشدند و من هميشه گلوله گلوله شدنشان را حس ميكردم
با آمدنت انگار دستور حركت صادر ميكردند و همه چيزِ درونم بلافاصله ب حركت مي افتاد
همه ي سلول ها از هر جايي ك بودند روانه ي قلبم ميشدند و انگار مسابقه ميگذاشتند ك كدامشان زودتر برسد
با همه ي همه ي سرعتشان مي آمدند و ميرسيدند ب يك درِ بسته.
آخر وقتي تو مي آمدي
سريع درِ قلبم را ميبستم ك اب و جارويش كنم تا براي آمدنت تميز باشد و ب جز خودت هيچ كس ديگري در آن نباشد
براي همين هم درِ قلبم بسته بود و همه ي آنهايي ك براي پذيرايي از تو مسابقه ميدادند، محكم ميخوردند ب آن و ضربه اش ميپيچيد توي بدنم.
بعد ك خوب همه چيز را مرتب ميكردم و آماده ميشدم،
در باز ميشد
و همه شان با هم ميريختند توي قلبم و طوفان ميشد
يا شايد زلزله مي آمد..

از آن بهترين روزها گذشته ايم،
اما،
تو همچنان با آمدنت كولاك ب پا ميكني..
ب همه ي دوست داشتنم فكر ميكنم؛
به همه ي ثانيه هاي با هم بودنمان..
من ك هميشه ب آمدنت فكر كرده ام،
حالا، چطور ب رفتنت فكر كنم..؟
 
پاسخ : نوشته های آزاد (*عاشقانه های منطقی*)

... و عشق آخرین گلوله مانده در تفنگ است که کار ناتمامی دارد ...

دلهره ی عاشقانه، لذت دردآلودی است که بند بند وجود کسی را هزار بار پاره میکند و گره میزند.

مثل دلهره ی شکستن آخرین کلید زنگ زده، توی قفل!
مثل دلهره ی افتادن آخرین برگ پاییزی از درخت!
مثل دلهره ی تمام شدن آخرین مدادرنگی آبی، که دیگر نتوان آسمان را کشید!

و تجربه های لعنتی میگوید که خواهد شکست، که خواهد افتاد، که ناتمام خواهند ماند آسمان های بی رنگی...

و تو صدای خنده های منطقی عقلِ را به واژه "همیشه"، نخواهی شنید!

به "همیشه دوستت خواهم داشت"
به "همیشه در کنارت خواهم ماند"
به هزار "همیشه" از زبانِ تو!

و این حنجره ی حامله که صدا نمیکند به وقت "همیشه" گفتن! و من که سقط خواهم کرد بغض های توی گلویم را ...
تا لبهایم بتواند لبخند قرنیه ای به روی چهره برای تو بزند.

پس اگر مرا یافتی، نیا! بگذار در تکاپوی تو، عقل با عشق برادر باشد، که "جرات دیوانگی" به زوال نیندیشد!

بگذار تا نرسم به دستهای تو...
بگذار تا نرسم که شبی، میان حرارت آغوشت، در اندیشه بی تردیدِ روزی که شلیک خواهی شد، به گریه نیفتم!

عشق آخرین گلوله مانده در تفنگ است که کار ناتمامی دارد ...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بعدازظهر یکی از روزهای داغ تابستان 93!
امضا: عین.میم
 
پاسخ : نوشته های آزاد

♥اینو به افتخار تنها مرد زندگیم میزارم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. وقتی بچه بودم منو میزاشتی رو دلت و ازم میپرسیدی قلب بابا کیه؟
منم با صدای کودکانه میگفتم: مـــن
بازم میپرسیدی جیگر بابا کیه؟
میگفتم: مـــــن
و باز میپرسیدی چشم بابا کیه؟
میگفتم: مـــــن
اون موقع ها درک نمیکردم قلب بابا بودن و جیگر بابا بودن و چشم بابا بودن یعنی چی!؟
اینو وقتی متوجه شدم که صورتت پر از چروک شده و موهات رنگ سیاهشو داده به سفیدی! بابایی تمام موهاتودیدم ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮم سفیدشدواززجرکشیدن من آروم آروم شکستی ...
آره تازه فهمیدم قلب بابا بودن یعنی وقتی تو ناراحتی من دل تو دلم نیست ،
جیگر بابا بودن یعنی وقتی مریضی و ناخوشیتو میبینم جیگرم آتیش میگیره
و چشم بابا بودن یعنی وقتی نور چشمات کم شدن چشمای منم خیس شدن
"""بابایی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم""" :x ;;) B
 
پاسخ : نوشته های آزاد

آنقدر ساکت ماند که گوشم سوت کشید ،

گویی نمی دانست که سکوت ، رساترین فریاد است . . .
 
Back
بالا