• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : نوشته های آزاد

« من می گویم
تو می شنوی
من میخوانم
تو می شنوی
من می خندم
تو می شنوی
من،‍‌‌‌‌‌
سکوت میکنم
و تو باز هم می شنوی
تو دیده و ندیده
گفته و ناگفته
خوانده و نخوانده
مرا شنیده ای
و من فکر میکنم
شنیدن آدمها
از دیدنشان سخت تر است
و تو چقدر سخت کوشی خوب من! »
 
پاسخ : نوشته های آزاد

عشق برای معشوق نه سود دارد و نه زیان ٬
اما از آنجا که جود و کرم٬سنت عشق است ٬ لذا عاشق را
به معشوق می بندد ! و نتیجه این پیوند آن است که
عاشق در هر حالی که باشد نظرگاه معشوق است.
اگر معشوق با اختیار خویش فراق را پسند کند٬
وصال اصلی همان است !
زیرا نشانگر آن است که معشوق به عاشق نظر و
عنایت دارد.اما اگر عاشق بجای احترام به انتخاب معشوق٬
خودبا اختیارش وصال را طلب کند در حقیقت
قدم در وادی فراق نهاده است٬ چون عاشق انتخاب خود را
بر نظر و اختیار معشوق ترجیح داده است.


پس عاشق آن است که معشوق را در تحت نظر خویش

درنیاورد بلکه کاری کند که خود٬نظرگاه معشوق شود و از

عنایت و لطف او حتی در حال فراق سرمست شود
 
پاسخ : نوشته های آزاد

قلب شکل پنجه.قلب داره با سر دست و پنجه نرم میکنه.شاید این پنحی ک نرم داره نرم میکنه خودش باشه.خب آخه خودمون گفتیم قلب پنجه.پس قلب ک با مغز حرف میزنه نرم میشه
شاید برا همینه انقد راحت از احساساتمون کوتاه میایم.قلبمون نرم میشه و کوتاه میاد..و مغز میبره
 
پاسخ : نوشته های آزاد

Our celebration will take place in early spring.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

از روے کینــه نیــسـت اگــر خـَنجــر بــه سـینــه ات مــے زننــد

ایـن مردمــــان تنـــها بــه شــرط چاقـــو

دل مــــے برنـد! =((
 
پاسخ : نوشته های آزاد

میگفتند در سالهای دور، سربازی پیش از مرگ، در گوشِ قاصدک ها خوانده است که:

جهان میدانی بود که غنیمت جنگی اش را عشق نامیدند
عشق، مرد را ذوب میکند، در قالبش میریزد، سرد میکند، صیقل میدهد و برنده اش میکند!
مردی که دلباخته شد، قدرتمند مرد جهان است
و لبخند معشوقه اش کافیست که غلاف شمشیرش را برای همیشه بشکند!
اما روزی که ...

و حرفش که نیمه تمام مانده بود ...


من نه میدان جنگ میشناختم، نه جنگاوری دیده بودم و نه غلاف شکسته ای در شهر!

روزی در ایستگاه اتوبوس پیرزنی را دیدم با گیسوانی سوخته، چینی نگاهش انگار که سالها بود شکسته بود!
با نگاهی که به من نبود، و لبهایی که جان نداشت با من گفت:

وقتی به سن تو بودم، مردم غنیمت جهان را عشق نامیدند، مردان قدرتمند در شهر ما بسیار ...
روزی به مردی که تیغ نور نگاهش چشمهایم را نوازش میکرد، لبخند زدم!
چشمهایش را بست و زمین از زیرپای هر دوی ما گریخت!
ما همسایه خورشید شدیم، و او شبها درخاموشی، مخفیانه از لای پنجره سرک میکشید تا سنجاق های بوسه، روی گیسوانم را ببیند
و به قصه هایی گوش دهد که کودک بیخواب تنم را میخواباند، قصه هایی که فقط مردها بلدند!

پیرزن سکوت کرد ...

انگار با دامنش خاطراتی را مرور میکرد، با انگشتهایی که تب و لرز داشتند ...

طولی نکشید که اندیشه پریشانم را شانه زد:

اما مردهای قدرتمند هم میشکنند ...
مردی که میشکند، بسان جنگاوری است که سپرش را بر زمین می اندازد
چیزی برای از دست رفتن، نیست! و جهان انتهای جنون آمیزش را به رخ میکشد!

روزی که او را شکستم، پنجره باز و خورشید پشت پرده پنهان شده بود،
سپرش را انداخت، و سکوت را فریاد زد،
نگاهم کرد و تیغ نور نگاهش این بار، چشمهایم را درید
موج سرمای تنش پرده ها را به رقص درآورد،
و خورشید در جهانمان عطسه کرد،
موهایم آتش گرفت و سنجاق های بوسه شعله ور شدند!
روزی که او را شکستم،
روزی که سپرش را انداخت
روزی که سکوت کرد،
رفت تا روی خورشید را بپوشاند!
جهانمان تیره شد
و من میان ترس و بغض زمین را بغل کردم!

دیگر ندیدمش، ...
و حالا سالهاست که دورش میگردم!
...

سرم را چرخاندم، پیرزنی نبود، ایستگاه اتوبوسی نبود!
آنسوی خیابان مردی ایستاده بود که تیغ نور نگاهش چشمهایم را نوازش میکرد!
چشمهایم را بستم و لبخند را در جیبِ لبهایم پنهان کردم.
و زمین را محکم بغل کردم!

من از عشـق میترسیـــدم!

امضا. عین میم .
بعدازظهر پنجشنبه بهمن ماهی سرد!
نکند که خورشید عطسه کند ...
 
پاسخ : نوشته های آزاد


آدینه
آدینه ای دیگرمرادرسحرعشق بیدارکرد.باشوری نو دردل وبه دنبال پیداکردن یار.ندبه ازچشمانم می بارد دل به یارمی دهم وبادعای عهدپیمان قلبم رابااوتمدیدمی کنم وزنجیرمحکم تری برای قلبم می سازم.آدینه طلوع عشق است عشقی ناب که خیلی هابه ان حسرت می برند.همه ی روزبه انتظارم تاشایدنگاهی مهربان به قلبم نیروبخشد،مرایارخودسازدومهرش رامدالم سازد.حال که منتظرم می بینم ،نظاره دارم،که ساعت زمان راوادارمی کنداوراسریعتربپیماید ومن نمی توانم بانگاه هایم به ساعت، جلوی ثانیه شماررا بگیرم.ظهروعصردوباره دست به دعابرمی دارم وازخداظهورش رامی طلبم.اما دعای من این بنده ناچیز چه تأثیری دارد؟هرلحظه ای که ازاین آدینه می گذرد غمی به غم هایم افزون می شودتا... نسیم روضه خوان شده ودل های گرفته رابه گریه وامی دارد وسمات برابرهای بهاری دل،زیبایی خاصی می بخشد کوه هاازانتظار خاک می شوند ورودهامرداب.آسمان دیگرطاقت ندارد وستاره هایش یکی پس ازدیگری وداع می گویند وخاموش می شونداما... اماتابه کی؟دیگر هیچ کس طاقت ندارد انتظاری هزاران ساله که تاریخ راازحرکت بازداشته وقلب هاراحیران درسکوتی بی اختیارفروبرده.این دراوج انتظاراست درعمق طاقت دل ها.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

دیشب باخدا دعوایم شد
باهم قهر کردیم
فکرکردم دیگر مرادوست ندارد...
رفتم گوشه ای نشستم
چندقطره اشک ریختم
خوابم برد


صبح که بیدار شدممادرم گفت
نمیدانی ازدیشب تا صبح چه بارانی می امد
 
پاسخ : نوشته های آزاد

می خواهم شبانگاهی صرف کنم ، فعل رنگین کمان را ، در جمله ای که نهادش باران باشد و گزاره اش ، خورشید.
زندگی شیرین است. بسیار !
از نقره ی دلپذیر ماه ، می شود با خوی سرد شب ، همراه شد.
در تاریک غریبانه ی شاخه ها ، می توان در خواب نرم شکوفه ای ، با بهار دوباره پدیدار شد.
می توان تلخی های دیروز را با باران سحرگه فردا شست. همچون برگ برگ شمعدانی های حیات ، در گلدان های گلی ...
می توان سمفونی رعد را در وزش مداوم باران شنید ...
می توان مهتاب بود ، تابید. حتی در شبی به تاریکی اکنون!
می توان پنجره بود ، ایستاد!
تا تابش دوباره ی آفتاب ، تا رویش دوباره ی بذر باران در دل خورشید.
تا رنگین کمان ...
 
Back
بالا