• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شخصی نوشته ها

من هنوز
گاهی
به جلد پر زرق و برقی که
بعد از رفتنت
برای دفترت درست کردند
خیره می شوم
و جای تو چقدر خالیست
که قاه قاه
به این تناقض شور بخندی
و با آن حالت مغرورانه
-مجسمه ای زیر آفتاب تابستان-
دستت را بزنی زیر چانه ات
و نصیحتم کنی
که نوشته هایم را
قبل از مرگم
بسوزانم
 
پاسخ : نوشته های آزاد

واما احساس....
احساس می کنم که دیگر احساسی ندارم . همانند تمام ذره های این عالم هستی .
درست گفته اند که تمامی مواد خنثیهستند . مدتی می اندیشیدم که ذره ای هستم که عشق را می طلبد .
اما اکنون آموخته ام که جذب عشق کار هیچ ذره ای نیست . باید دریایی سرشار از خواهش باشی تا قطره ای از عشق را نسیبت کنند .
احساس می کنم دیگر هیچ احساسی ندارم همانند باطلاقی آرام ،بی موج ،راکد و بدون حرکت . بدون ذره ای توجه و یا تحسین .
احساس می کنم تنها حسی که دارم ،احساس ،بی حسی است.
در گذشته می اندیشیدم که عاشقم . احساسم را همانند عشقجاری ،پاک ،زلال و روان می پنداشتم و اما اکنون ،تاریک و بی نور ،مخوف و بی حرکت . آری همانند عکسی بر طاغچه ی خاطرات کهنه که کسی به آن حتی برای وقت گذرانی نیم نگاهی نمی اندازد .
احساس می کنم ،حسم خسته است . خسته و دل شکسته . آری گویی قلبم ،گنجینه ی احساسم ،شکسته است که دیگر احساسی ندارم .
آری درست است ،گویی حتی شکستن آن را نیز حس نکرده ام .
احساس من احساس تکراری بی حسی است . حس یاس ،نا امیدی و ..... .
آری دیگر حسی ندارم و حتی قلبی ، و نمی دانم دیگر چه را خواهند شکست .
آیا چیزی باقی مانده است :
مگر انسان جز احساساتش چیزی دیگر نیز دارد.
 
پاسخ : من......

من....
من روزها و شب ها در انتظارت بودم اما تو هرگز نیامدی . در نبودت گریستم و با خود گفتم از تو متنفرم دیگر در انتظارت نخواهم ماند .
روزی دیگر پشیمان باز گشتم ودیدم که تو بر روی دیوار نوشته ای من مدت ها در انتظارت بودم و تو نیامدی .ای عشق من ،هرگز از اینجا نخواهم رفت حتی تا آخرین لحظه ی زندگی ام .)و بعد به زیر پای خود نگاه کردم وگریستم . زیرا که قبرت زیر پایم بود .
به راستی نمی دانم چرا انسان ها هیچ وقت قدر آن چیزی را که دارند نمی دانند ،حتی اگر انتظاری دردناک و سوزنده باشد.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

چشم هایت نیازم راازدنیابی نیازمیکند.....
وقتی بی بهانه نگاهم میکنی....
زمان که هیچ,قلبم درتلاطم این ثانیه هامی ایستدومن.....محوتماشای این حضورمیشوم....
آسمانی ترینم....نقطه ی اوج بودنم این روزهادر"تو" خلاصه میشود....
 
پاسخ : نوشته های آزاد

آخرش یک شب ماه را می دزدم،تو را می گذارم جایش!
تا تو به تمامی بتابی،ستاره ها را می فرستم بروند پی کارشان!
می مانیم من و تو و یک آسمان بی ستاره.چقدر به هم زل بزنیم...آنقدر زل بزنیم که خورشید از رو برود و دیگر بالا نیاید!
راستی!یادت باشد آن دور دورها،همان جا که آسمانت به زمینم می رسد ،همان جا که افق نام دارد(هیچ وقت غروب نکن!هیچ وقت!)آن جا دو سپیدار می کاریم.دو سپیدار که عاشق می شوند،راه می روند...
راه می روند...
راه می روند...
راه می روند...
آه!چه تمنای محالی دارم !خنده ام می گیرد!
ما دو سپیداریم
-دور از هم
درخت که راه نمی رود!
 
پاسخ : نوشته های آزاد

من عاشق آبنبات چوبی هستم،لیس بزنی و دونه دونه خاطرات کودکی ات را با آدامسش نشخوار کنی.
 
پاسخ : نوشته های آزاد

مرگ تدریجی یک رویا....

معلم ماژیک را به دست دانش آموز میدهد. "ثابت کن که این دو تا مثلث با هم برابرند." دختر تکان نمیخورد. من و من کنان، روی دو پا جا به جا میشود. خیس عرق، زیرلبی چیزی میگوید:"ما پارسال از اینها نداشتیم..." معلم لبخندی میزند:"مهم نیست، نگران نشو. روز اول است و همه نگران درسهای سال آینده شان هستند. تو فقط دنبال چیزی که من میگویم باش." ماژیک را از دست دخترک میگیرد، به نقطه ای روی تخته اشاره میکند، ماژیک را به دست دختر میدهد و میگوید:"خب، حالا تو برای ما زاویهء ABC رو مشخص کن." دختر به تخته چشم دوخته، نقطه در وسط مثلث را نشان میدهد، و به انتظار تایید، به معلم چشم میدوزد. "نه عزیزم، اون که زاویه محسوب نمیشه، من ازت خواستم که زاویه ABC رو نشونِ ما بدی." دختر طوری به معلم نگاه میکند گویا میخواهد بزند زیر گریه و هق هق کنان خودش را در آغوش مادرش جا کند و اصلا برود از جاییکه معلمهایش سوالهای عجیب و گنگ از زوایای شهر ناکجاآباد میپرسند و چیزهایی از شاگردان میخواهند که در صفحهء تلویزیون و مانیتور کامپیوتر نمیتوان آنها را یافت، یا غرق در بوسه های مادر و شکلات کیت کت نمیشود به آن فکر کرد. با یک نگاه به چهرهء مضطرب و ترسوی دخترک، میتوان فهمید که زین پس، مدرسه تبدیل شده است به کابوس هر شبه اش، و اگر به او بگویند بدترین تجربهء عمرت چه بود، خواهد گفت روز اول مدرسه ام... اما دختر خبر ندارد که امثال او که گاه در آغوش مادر و گاه غرق در تعریفهای خاله و عمو بزرگ شده اند و نمیدانند زوایه چیست و این ندانستن را بر گردن معلمان و کتابهای وزارتی میندازند تا از بار عذاب وجدان خود از "ندانستن" کم کنند، نهایتا به جایی آمده اند که همسالانش با عرق جبین و سختی خشت خشت آن را ساخته اند، و چه غافل است این دختر که نمیداند دارد همان مدرسهء رویایی، همان مدرسه ای که دختران شاه پریان به آن میایند را میکوبد، همچون نهالی که تازه جوانه زده سرش را دوباره در خاک میکنند، و میسوزانند ریشه هایش را چون علفهای هرز، اما نه با تیشه و تبر، که با پتک "ندانستن"، و چه غافل است که دختر که نمیداند هر یک "ندانستن" ـی که از دهانش بیرون میاید، پتکی خواهد بود بر ریشهء نوکاشتهء این جوانه....
بیچاره جوانه، رویا داشت، کوچک بود، آرزو داشت... میخواست بزرگ شود و بیاموزد و شاخه هایش را خم کند تا سیبهایش را بدهد به دست مردی که او را با عرقش آبیاری کرد و سختی کشید و حرفها شنید برای او؛.. اما حیف، جوانه را زیرِ خاک کردند، به جرم "دانستن"!
 
پاسخ : نوشته های آزاد

نه به سنگینی شب
نه به سرمای سکوتش
نه به احساس لطیف
بلکه بر سردر خانه ی تحول به جهان می نگرم

م.م=خودم
 
پاسخ : نوشته های آزاد

من در این دنیای وا نفسا چیزی ندارم
که به آن تکیه کنم
یا حتی برای لحظه ای در کنارش باشم
و فقط و فقط خدایی دارم
که خود عالم است!
من دنیا را دارم.
ب.ع=NaBeGhE
 
پاسخ : نوشته های آزاد

دست هایم را بگیر وتنهایی دستهایم را باور کن....
باورکن که این دست ها سالهاست که در انتظار تو زیر چانه ام خشکیده اند...
چقدر اشفته ام...
نمی دانم امیدی هست که غافلگیر شوم و تو از راه برسی؟؟؟...
 
Back
بالا