• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند های دوران كودكی

یکبار بچه بودم به تلفن و اینا علاقه خاصی داشتم تلفنو زدم به برق یکدفه صدای زنگش در اومد ^-^
از برق کندمش دیدم داره ازش دود در میاد ;D
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

واسه مامان بزرگم يه مهمون خيلي محترم اومده بود و كلن مامان بزرگم قصد داشت خيلي خودشو واسه اون بگيره
صندلي گذاشتم از رو طاقچه يه چيزي برداريم كله ام خورد به قاب عكس و يهو از اين قاب هاي سنگين فلزي با لبه افتاد رو كله خانومه واي كه چقد باحال بود
بعدن معلوم شد خانومه از اون حادثه به بعد دچار سردرد هاي شديد شده >) >) >) >) >) >) >) >)
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

میگن بگو باد بزن بعد که میگی کلی برات ادامش میدن(برو سر کوچه داد بزن، یه بستنی گاز بزن...) پسر عموی منم خیلی منو با اینا اذیت میکرد. منم هیچ وقت حواسمو جمع نمی کردم که نگم بستنی و ... .
بعد یه دفعه میرم اذیتش کنم.بهش میگه بگو بالون اونم میگه. منم در جوابش میگم کتاب.
یعنی قافیه دارن با هم کامل.
از اون موقع(4 سالگی بنده) تا الان هر موقع یادش می افتیم این جوری میشیم. :)) :)) :)) :))
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

فک کنم این مال 6 سالگیم بود
ما شیراز زندگی می کردیم بعد همه ی فامیل دو طرف تهران بودن
بعد ما هر موقع می اومدیم تهران همه ی فامیل می یومدن پیشمونو و کلا بچگی من تو تهران با کلی خاطره زنده می شه
بعد ما خیلی پسر عمو پسر عمه داریم ها یعنی خیلی ...
بعد بیشترشون هم سن و سال بودن
بعد پسر عموم ما رو کرد تو یه اتاق گفت:"مهسا من آرایشگری بلدم بیا موت رو کوتاه کنم"
بعد منم مظلوم گفتم باشه بعد گفت چه مدل می خوای درست کنم بعد یه مجله ی مد آورد خیلی داغون بود (مردونه بودن یعنی همه عکساش مرد بودن) بعد منم از این مدل های جوجه تیغی هست(اون موقع بود ولی خیلی کم بود و عادی نشده بود) اونو انتخاب کردم
خلاصه که موی ما رو فشن کوتاه کرد
بعد گفت :"ببین همه ی اینا لباسای قشنگشونو می پوشن برو اون لباس عروستو بپوش خیلی خوشگله"
من ساده هم رفتم اونم رفت کت و شروارشو پوشید

هیچی دیگه فقط این صحنه رو تصور کن که از نظر فامیل چه طنزی می شه
ما اومدیم بیرون کلا فامیل از خنده روده بر شده بودن =)) =)) =))
ولی راستشو بگم مامان بابای من می خواستن منو جررررر بدن ;D
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

فک میکنم 3 سالم بود مامانم تازه روسری گره زدن یادم داده بودومنم اومدم به دختر عموم یاد بدم.به صورت عملی....
اینو میذاریم رو این اینم میبریم توش دو طرفشا میگیریم میکشششششیم.
بد من نفهمیدم چی شد که مامانمو زن عموم بدو خودشونا رسوندن به ما آ هی میزدن پشت دختر عموی بدبختمو میگفتن نفس بکش!صورتش کبود شده بود حیوونی! X_X :-[
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

یه دکتر س فامیلای ما کلا بهش ارادت دارن... این دکتره وقتی میخواد آمپول بزنه انگار داره دارت بازی میکنه سرنگ رو به سوی هدف! پرتاب میکنه.
خلاصه ؛ یکی از فامیلامون بچه بوده میره پیشش بعد این حالش خیلی بد بوده خود دکتر بهش آمپول میزنه ، بعد این جیغ میزنه باپاش میکوبه تو صورت این دکتره.
بچه ئه: =))
حالا اقوام : X_X
دکتر: :o #-o #-o
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

این پاسخ نامه ها رو دیدین که؟ اون کامپیوتریاش که خیلی مرتبه.)
قبلا که گفتم. خاله ی من وقتی که من بسی بچه بودم برای کنکور درس می خوند. بعد یکی از اینا رو داده بودن که بیارن خونه پرشون کنن. منم خیلی دوست داشتم که پرشون کنم.(علایق بچگی ما رو ببین)
حالا هی من من می رفتم خواهش میکردم.
-خاله...خاله....تو رو خدا. قول میدم از خط بیرون نزنم...قول میدم......قول قول
مسلما خاله ی منم نمیذاره و من می مونم که نصفه شبی برم سراغشون. ;D ;D ;D
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

زمان: 10-12 سال پیش
مکان: خانه ای نزدیک بازار(خونه ی مامان بزرگم که وقتی من بچه بودم اونجا بودیم)

مامان بزرگ از خواب بیدار میشود(آخه خواب مامان بزرگم خیلی سبک بوده برعکس مامان بابام) "خدایا این صدای چیه بود؟ نکنه دزد اومده"
دقت می کنه تا ببینه صدا ار کجا میاد. "آره، مثل این که صدا از بالا میاد. برم ببینم چی شده"
آروم آروم از پله ها بالا می ره. وسط پله ها متوقف میشه. "نکنه باید برم به پلیش زنگ بزنم؟.......حالا یه نگاه میندازم بعد به پلیس زنگ می زنم"
به بالا اومدن ادامه میده.
.
.
و ناگهان با صحنهی جالبی روبرو میشه. بهار رو می بینه که وسط آشپز خونه نشسته و مشغول بازی همیشگیش (مخلوط کردن لوبیا، نخود، برنج و هر چی که دستش ابیاد) است و در این میان بشقاب ها و قابلمه هایی قل می خورند.
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

چه همه گندای دوران کودکی شون ته کشیده
آقا ما وقتی خیلی بچه بودیم 2 سالگی تا 4 سالگی
وقتی کلی جیغ ویغ راه می انداختممنو می ذاشتن رو یخچال به 2 دلیل ساکت می شدم
1- اون بالا می ترسیدم
2- حس هیجان انگیزی داشت
بعد شش سالم که بود منو گذاشته بودن تهران
گفتم که ما اون موقع شیراز زندگی می کردیم
بعد من و پسر عموم و یه پسر عموی دیگمو تو خونه تنها گذاشتن رفتن بیرون
فک کنم خیلی مهم بوده
بعد ما گفتیم بریم رو یخچال حال می ده
خلاصه 2 تا بچه یکی 6 ساله یکی دور و بر های 9 ساله رفتن بالا یخچال نشستن
اون یکی پسر عموم هم سرش به درساش گرم بود
آقا مامدتی اون بالا بودیم بعد دیدیم گشنمون شد
از یخچال آویزون شدیم که درو باز کنم خوراکی بر دارم(خو نخند اون موقع به نظرم می تونستم)
بعد تالاپ افتادم پایین
بعد هیچی دیگه پسرعموم کلی سر و صدا کرد اومدن بردنم بیمارستان
بعد وقتی مامان بابام اومدن هم یه حرصی می خوردن ها
از اون به بعد با تجربه ها ی گذشته که بیشترشون نقل شدن به این نتیجه رسیدن که هیچ وقت منو پسر عموم رو تنها جایی نگذارن ;D
 
پاسخ : گند های دوران كودكی

یادمه 4 سالم بود...داشت فوتبال استقلال رو پخش میکرد...7 ساعت بود تلویزیون روشن بود...دست زدم بهش دیدم داغ کرده...بازی خیلی مهم بود!...نمیتونستم از دستش بدم...کسی هم خونه نبود...خب چی کار میکردم!...رفتم اب یخ ریختم رو و نوی تلویزیون! :-[...اونم از من اسکل تر هیچیش نشد... :o
 
Back
بالا