• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

2تا خانواده سمپادیا بودم که این سومیشه!
بعد اینکه کلا خاطره ی خوبی از خانواده ی سمپادیا ندارم...با کسی که دوس نشدم هیچی با دوستای خودمم یه مدت مشکل داشتم! :-"
هیچی...بگذریم...

تو خانواده اولیه تازه فعالو اینا بودم ولی نمدونم چرا هی حسه شاخی می کردم بعد زیر درجه کاربری حرفه ایو رد می کردم(خاسگارارو می گم!) :-"
بعد آقا انقد خاسگار رد کردم تهش افتادم رو دست نرگس!
بعد مامانم نرگس بود،بابامم شایان!

تو دومیه ام باز بچه ی نرگس بودم و خواهر زهرا و ملی...
بعد باز من اینجا هی فک می کردم شاخم هر کی میومد خاسگاری رد می کردم بعد تهش زهرا و ملی عروسی کردن من موندم باز رو دست نرگس!
نرگسم اینجا بیوه بود!


تو این خانواده ام که...
هیچی دیگه اصن پشیمون شدم!
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

خب خب فک کنم ی ویرایشی هم اینجا داشته باشیم بد نباشه
من اولین بار آخرای شهریور 90 بود و بعد ی مدتی عضو شدم و فعالیتم زیاد شد
خاطره ها ک اینجا خیلی زیاده از خونواده سمپادیا ک سومین دورس توشم تا میتینگ ها و شب نشینیا و پادکستا
اولش ک اومدم سایت اسم یکی از بچه های دبستانو دیدم..چند وقت پیش هم یکی از دوستای مهدکودکمو اینجا پیدا کردم.
عشق این بودم ک بیام تو حرف بزن و حرف بزنم.
خیلی کسا رو اینجا شناختم
خیلی از دوستای الانم ک باهام خیلی صمیمی ان.خونوادم ک بعد س دوره باهاشون خیلی صمیمی ام.میتینگ ها هم ک اصن فوق العاده
اولین کسی ک بهش پ.خ دادم رو دوسال بعد توی میتینگ دیدم و واقعا حالب بود برام
دیدن کاپتان پیکاسو ک خیلی هم دوسش دارم
اشناییم با میعاد و تموم کردن روزای بد.
دعواهای توی سایت و حدودا کم کردن فعالیت تا 90%...
و باز هم سر زدن ب سایت هر چند وقت.
نمیشه خاطراتو گفت زیاد هم بیانش سخته هم حجمش ولی میدونم بعد حدودا 3 سال قطعا برام با ارزشه ک هنوز هم اینجام
و دیگر هیچ.
 
§خاطرات از سمپادیا

تقریبا یکو نیم ماهه عضو شدم
اینجارو از سال پیش اسمشو شنیده بودم و تو سرچ گاهی بهش بر خوره بودم اما عضو نشدم
از اول امسال تو مد بین اولا کلا حرف راجب سمپادیا زیاد بود
از باهوش سمپادیارو شناختمو یروز اومدم عضو شدم
تقریبا کمتر از یک هفته قبل از شروع فوریه
با نام کاربریAugustعضو شدمو طول کشید تا بفهمم چطوری پست میدنو چطوری پیج میسازنو کارای دیگه
از باهوشو و بچه های دیگه ی سمپادیایی مدم اطلاعات میگرفتم
کلا گیج بودمو اینا
خلاصه برا تست پست میدادمو پیج میزدمو غیره
نام کاربریمو عوض کردمو پروفایل نوشتم و طی یک جریانی به یکی از بچه های مد خودمون فحش دادمو بن شدم
عده ی زیادی از بچه ها و خودم هنوز زنده بودن اینو عمش متعجبن
بعد این ماجرا دیگه سایتو شناختم و فهمیدم این گزینه ی اطلاع به مدیران که مدت مدیدی اندر کفش بودم چی بوده
اکانت ساختم اما نمیتونستم بیام تا وقتی گوشیم بن بود چون تحریم استفاده از کامپیوترم
اوایل عید امسال محمد که بعدا باهوش گفت فامیلش مطهریه و گنده ی سایته بن گوشیمو باز کرد و فک کنم ۴ یا ۵ عید بود و من تونستم بیام سمپادیا
بعد هیچی دیگه
رشد کردمو ستاره گرفتم
فقط خاطره جالبش این بود که بعد بن شدنم تا حد گریه رفتم حتی و بعد دوروز دپرس بودم و یکروزم منتظر که اکانتمو باز کنن شاید
الانم حواسم جمعه که شدیدا تحت نظرم دوباره بن نشم
راستی الان دارم دوست یابی میکنم و روابطمو گسترش میدم
دعواهاشونم مثل اینکه میگن اینجا
کلا با کسی دعوام نمیشه و با همه کنار میام
اون بار اول با فایرم که باعث بنم شد شوخی بودو اونم عذر خاستش بعد
اما بعد یبارم با نگین خوش دامن دعوام شد همینطور الکی الکی و الان تو بلک لیستشم
بعدم به خوبیو خوشی زندگی کردم
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

الان بیشتر از یه ساله که عضوم....
یه مدت زیاد میومدم باز کم شد و باز زیاد شد و اینا دیگه.....
اولش برا پیدا کردن یکی از آشناهام اومدم اما اون اصلا عضو نشده بود ولی حالا باخیلی ها آشنام که خیلی هم دوستشون دارم و باحاشون حال میکنم.....
بعضی دیگر از خاطراتمم که دیگه خصوصیه.... ;D ;D ;D ;D
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من اولین روز که اومدم برای این بود که ببینم کنکور چه خبره.بچه ها چیکار میکنن این حرفا
چشام خسته شده بود انقد که دنبال مطلب واسه تجربی ها گشته بود.جو گیررررررر =))یه تاپیک زدم تجربی ها..........
اخه یعنی چی؟چیه تجربی اخه؟کتاباش؟ازمون؟فقط نوشته بودم تجربی ;D.اق محمدم اومد بست.اولین روز منم هینجوری بود /m\
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

یه زمانی بود ساعت2 میرسیدم خونه ساعتدو و پنج دقیقه باید میرفتم کلاس :o(مگه میشه؟؟ :-/)

منو میگی این قدر فرز غذامو میخوردم ، لباسامو عوض میکردم و صد البته سمپادیا هم میومدم 8-}

همه این کارا فقط تو 5 دقیقه :>(رکوردی زده بودیم و خبر نداشتیما :-")
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من تا همین 10 روز پیش (7 شهریور 91) نمی دونستم سمپادیا وجود داره .
جالبه! مخصوصاً موقعی که به جای امضاء با بانگ بر خورد کردم!
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

دوم دبیرستان که بودم یه اکانت این جا داشتم بعد کلا حتی رمزشم یادم رفت .......
از بچه ها شنیده بودم راجع به سایت ولی چون هیچ کس رو نمی شناختم کلا بدم میومد ;D
اولین سکانس بعد کنکور ..... اومدم این جا بیشتر که ببینم بقیه کنکورو خوب دادن یا نه (آشنایی با ثنا و طوبی و سارا (نینجا) ernest ....... با جستجوی کاربران شروع شده . یه سری رو تو مسنجر اد کردم .... تا این جا چند تا دوست بیشتر نداستم از طریق کی از بانگا با یه خونواده آشنا شدم ;D روزای اول این شکلی بودم :o زهرا طوبی علی سارا پارسا و بقیه .... بعد توسط زهرا به فرزندی پذیرفته شدم ! z@hra شد مامانم >:D< طوبی مامان بزرگ . ali73 پدر بزرگ پارسا هم عمو ;D یادش بخیر یه نفر میخاست تو خانواده با دخترش ازدواج کنه :-" خیلی روزای خوبی بود . بیش از حد وابسته خونواده شده بودم اصن ... بانگ علی که اولین بار توسط من ترکونده شد ;D بعدش قرار گذاشتیم تو بانگا رکورد بزنیم ... بانگ من 1200 تا نظر هنوزم هستش ;D از 1000 شروع شد و هنوزم با بانگ طوبی در جریانه .. فک کنم خیلی باعث صمیمیتمون شد ..... خانوداه سمپادیا امسال رو زدن و من بلاخره صاحب پدر شدم :)) (goucho) خواهرم که دوست صمیمیم نیلوفر بود و داداشم پیمان ;D آهان آهان ! یه چیز یادم رفت .. من تو خانواده یک دختر 4 ساله هستم که به مهد کودک میرم .... ;D بچه های خواهرم ! مامان بزرگ جدید (مهسافت) ... نتایج کنکور و بچه ها ! شب نشینی ;D ( مهندس :دی و clever child ) تو خانواده دایی و عمو عمم رو جا انداختم راسی :) ..... تاپیک پشتیبانی کنکور و بچه های کنکوری ;;) و راستش یه سری خاطره تلخ و بسیار عبرت آموز هم دارم ! بزرگ شدم اصن ;D بعدش هم دیگه لایک و بانگ و اینا باعث شد با خیلی های دیگه دوست بشم .. گیسو مهرناز نیلوفر مریم فرزانه و الان هم که پریسا >:D< همید سینا سهند میس مرولوس >:D< و پوریا :-" ...
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

خب... مث اینکه امروز سه سال از "آخرین" عضویتم تو سایت گذشت...:-"
یکی دو بار دیگه هم قبلش عضو شده بودم،ولی هم یوزرم رو یادم رفت هم پسوردمو(تقریبا یه سال گذشته بود خب،چه توقعی دارین؟! :-" )،کلا بیخیالشون شدم و این یکی رو یه جا نوشتم که یادم نره... B-)
چی شد که عضو شدم؟دفعه ی اول یکی از بچه های مدرسه مون گفت بیا اینجا عضو شو،جای باحالیه،چند بار اومدم حوصله م سر رفت دیگه نیومدم،دفعه ی دوم هم همینطور،یکی دیگه از بچه ها گفت بیا عضو شو و به همین ترتیب... :-" ولی دفعه ی آخر فکر کنم اواسط سال دوم دبیرستان بودم،بعد از مسابقه ی دانش آموزی شریف بود،داشتم تو نت راجع بهش سرچ میکردم که دوباره سمپادیا رو پیدا کردم،هر چی فکر کردم یوزر و پس قبلیم یادم نیومد،ناچارا دوباره عضو شدم و یه چند تانظر کوبنده راجع به کارایی که بچه ها تو این مسابقه هه کرده بودن گذاشتم... :-" :دی
اولین تاپیکی هم که زدم راجع به اون سروده هست که میگه "ما همه فِ رِ زِ الف و نون هِ فرزانه هستیم..." بود... آخه دیدم تاپیک واسه سرود "شمبلیله" ی حلی ها هست،برا ما نیست... :دی
بعد اصن یکی دوتا تاپیکی که زده بودم وقتی میومدن ملت توش نظر میدادن کلی ذوق مرگ و اینا میشدم... 8-^ یا مثلا وقتی پست هام به صد تا رسید... 8-^
کلا بچه ی اسپمری نبودم از اون اول، ;;) اولین ستاره ای که گرفتم که دیگه در پوست نمیگنجیدم... :-" از همون موقع تا همین الان هر ستاره ای گرفتم خودمو خاک خورده تصور میکردم... :-" :دی
از اون به بعد گاهی یه سر میزدم و بعضی نوشته ها رو میخوندم،جالب بودن،ولی حس شرکت کردن تو بحثا رو نداشتم،صرفا نظاره گر بودم... تولدم که شد یکی از بچه ها(mgh-nano) بهم تبریک گفت،پرسیدم منو از کجا میشناسه،گفت نمیشناسه،همینجوری تولد همه رو تبریک میگه... :دی دیدم کار جالبیه،از اون روز منم هر وقت آنلاین میشدم تولد اونایی که اون روز تولدشون بود رو تبریک میگفتم... واکنشای جالبی نشون می دادن بچه ها...اصن یکی از تفریحاتم شده بود بیام به ملت تولد تبریک بگم و برم... :دی
سال سوم شد و درگیری با المپیاد و اینا که انجمن المپیاد شیمی رو پیدا کردم و اصل فعالیتم از اونجا شروع شد... با بچه ها(من و مهرافشان و آقای بهراد معدلی و ساراو معصومه و یکی دو نفر دیگه)اونجا نکته ی شیمی میگفتیم و بحث میکردیم و اینا... خوب بود... یه فعالیتای کوچیک دیگه هم تو قسمتای دیگه داشتم،ولی بیشتر تو همون المپیاد بودم... رسید به مرحله دو و رد شدنم و اینا... آخرین بار که رفتم تو تاپیکای المپیاد شیمی،رفتم که نتایجِ نهاییِ دوره ی بیست و یک رو اعلام کنم و تا دو سه روز پیش دیگه تو هیچکدوم از تاپیکاش نرفتم... (دو سه روز پیش هم پشیمون شدم که رفتم،خیلی دلم تنگ شد واسه اون روزام... :-< )
بالاخره سال کنکور شروع شد و برعکس همه که سال کنکور فعالیتشون کم میشه،برا ما تازه فعالیتمون شروع به توسعه و اینا کرد... :-" بیشتر واسه تاپیکای پشتیبانی کنکور و سینما و تلویزیون و بعضا اعتقادی و اینا میومدم... حتی خانواده ی سمپادیا ی اون دوره رو شرکت کردم و بالاخره با چند نفر دوست شدم... :دی قبلش خیلی با بقیه کاربرا کار نداشتم،سرم تو لاک خودم بود...
قشنگ یه ماه و نیم به کنکور مونده بود که دیدم اگه نت رو ول نکنم باید بیخیال دانشگاه بشم.. :-" پسوردمو دادم به یکی از دوستام که عوضش کنه و تا کنکور بهم نده... ستاره هام همون موقع یه دست آبی شده بود و خیلی وسوسه انگیز بود بازم بیام،ولی دیگه کنکور و اینا دیگه... :دی
شب قبل کنکور اومدم طلب حلالیت و التماس دعا از دوستان... از بعد از کنکور سیر صعودی فعالیت ما شدت گرفت... یه راهنمایی هایی به بچه های تازه کنکوری شده کردیم،با یه سری فعالیتای پراکنده تو قسمتای مختلف...
یه سری بحث و دیدن درگیریا و بعضی اوقات قاطی شدن با این درگیریا و اینا... :-"
راستی شبی که میخواستن رتبه ها رو بدن اصلا یادم نمیره... همه بچه های کنکور داده اون شب بیدار و تو نت بودن،خب سمپادیا هم اومده بودن دیگه،هی استرس های ناگهانی،دلداری دادنامون به هم... در کل جالب بود،البته الان میگم جالب بود ها،اون موقع خیلی هم وحشتناک بود... #:-S :-"
کلا تابستون رو تو نت بودم،یه خانواده ی سمپادیایی گذاشته شد و باز کلی دوست جدید پیدا کردم...بانگ یکی از بچه ها دیدیم تعداد نظراش رسیده به ۴۰۰،گفتیم برسونیمش به ۱۰۰۰... دیگه این شده بود فعالیت روزانه ی ما،خیلی خوش میگذشت...تو بانگ هر کدوممون یه رکورد رو زدیم،آخریش رکورد ۲۰۰۰ تو بانگ خودم بود... تابستونم تموم شد و دانشگاه و اینا...
فعالیتم ذره ای کم نشد حتی... :-" تقریبا یه ماه پیش مدیر گفت و شنود شدم،یکی دوهفته پیش هم مدیر داخلی... البته دیروز از گفت و شنود رفتم کنار،خیلی کارش زیاد بود،نمی رسیدم خیلی وقت بذارم روش...

الان کمی حس فسیلیت میکنم توسایت،شاید حداکثر تا تابستون فعالیت کنم و بعدش برم از سایت... نمیدونم،ولی فعلا که حسابی به بچه های اینجا عادت کرده م،حتی اونایی که نمیشناسمشون،ولی همین که گاهی یه پستی ازشون می بینم،یا مثلا تذکری بهشون میدم( :-" ) هم خودش خود به خود برا آدم وابستگی ایجاد می کنه...
خیلی چیزا از بچه های اینجا یاد گرفتم تو این مدت،طرز رفتارای مناسب تو شرایط مختلف،دیدن و برخورد با انواع شخصیت ها و طرز تفکر ها و دیدگاه هاو... چیزایی که تو دنیای واقعی و تو این مدت کم امکان نداشت به این مفصلی ببینم... با ناراحتی وغصه ی خیلی هاغصه خوردم بدون اینکه بشناسنم یا بشناسمشون،با خوشحالی خیلیا خوشحال شدم باز هم بدون اینکه بشناسنم یا بشناسمشون،از دست خیلی ها هم گاهی حرص خوردم،باز هم به همون شکل :-" :دی ... اینجا برا من و برای اغلب اعضاش یه وبسایت معمولی نبوده و نیس،حتی اونایی هم که از سایت رفته ن و دیگه نمیان هم اینجا رو فراموش نمیکنن،یه جورایی مث یه خانواده ی بزرگ شده... خوشحالم که سه ساله عضو این خانواده م،و امیدوارم همیشه این خانواده،بزرگ و قشنگ و متحد بمونه...

فعلا همین... :)
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

پارسال اسفند بود تو سایت عضو شدم
فعالیت انچنانی نداشتم
جدیدا بش وابسته شدم
تو این مدت با دوستای زیادی اشنا شدم
ی مدت علایقم خالی بود ب درخواست پروفسور پرش کردم
گفتم پروفسور یکی از بهترین دوستامه اینجا خیلی بم کمک کرد اینجا
چ روزاییه
خاطرات قشنگ
 
Back
بالا