• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من خودم خیلی راحت اولین بار از کنارسمپادیا گذشتم اما صبح که تو سمپادیا بودم و خبر مرگ استیو رو شنیدم برا ائلین بار تو عمرم برا مرگ یه نفر گریه کردم از اون موقع شدم معتاد به تمام معنای سمپادیا ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D ;D :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من با سمپادیا بزرگ شدم :).....عقایدم شکل گرفت. :)..اینجا عاشق شدم.. :x.!!عاشق شیمی شدم!بد فک نکنیااا! ;D :-"
اوایل بسی گیج میزدم...پست هایی بسی چرت بسی بی مفهوم! ;D :-"
اما بعد یه دفه خوب شدم..پیشرف کردم! ;D
بعد الان دوباره دارم چرت میگمو ایناا! ;D
عاشق اینجام...... :x.
یادم میاد یک دوره سر این یونیفورم پسرا با سروش در دعوا مون شد!هی به من دیس میداد واینا... ;D
بعدم ما حرص خوریدم..کلی از سروش بدمون اومدو...اینا! ;D :-"
بعدشم فمیدیم که اشتبا میکردیم...از سروش خوشمون اومد! ;D
بعدم که دوس شدیم با ملت..... ;D
بعدم که آدم شدیمو..... ;D
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

خاطراتی که من دارم :

من اواخر سال 88 اومدم اینجا... .

به پیشنهاد یکی از دوستا... .

یادمه اون موقع بیشترین + ها به 500 نمیرسید...ما هم 20-30 تایی داشتیم... .

پست های فوق العاده اسپم از همه کار برا... .

اوایل یه دوره به صورت فشرده با عده زیادی از کاربرا آشنا شدیم... .

با بخش های مختلف آشنا شدیم... و خلاصه افتادیم رو دور... .
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

من که خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم و چه اتفاق توپی ;D
خاطره که زیاد هس ولی گذاشتم واسه وویس و اینا که تکراری نباشه! ;D
آها یه خاطره که هیچوقت یادم نمیره! اون اولا که عضو شده بودم یه پست دادم تو تاپیک سمپادیا و عاشق شدن... پسته همچین آنتی بوی بود! :)) همه پسرا ریختن منفی دادن! هر پسری که آن بود منفی داد :)) بالغ بر 20 تا منفی گرفتم :)) بعد مدیر انجمن اومد پ.خ داد گفت داری میترکونیا ندیدم کسی انقد منفی بگیره! بعد دلش واسم سوخت هی بهم مثبت داد منفیام جبران شه :)) اصن یه وضی بودا :))
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

یکی از قشنگ ترین و بهترین و به یاد ماندنی ترین و فوق العاده ترین خاطرات ِ من توی ِ سایت مربوط میشه به پاییز امسال ، وقتی که یکی از مسئولین مدرسه‌ی ما خبردار شد از یک پسر 1/5 ساله به اسم امیر محمد توی جنوب شهر تهران سماور روش خالی شده و به شدت سوخته و بیمارستان بستریه . خلاصه که بچه های دبیرستان فرزانگان یک شروع کردن به تبلیغ کردن برای ِ امیر محمد . شماره حساب بانکی دادن تا هر کس که می خواد کمک کنه براش . خب قطعا یکی از راه های تبلیغات اینترنته . بگذریم از اذیت کردنای ِ مهسا و استتوسای ِ اون روز عصر توی مسنجر ، من و مهسا و ملی و مونا و علی و سروش و مهران و ... خلاصه از طریق مسنجر خیلیا خبر دار شدن و بعد مهسا یک تاپیک زد توی ِ سمپادیا . ایناهاش و بعد هم که خیلی از بچه ها استقبال کردن و شماره حساب گرفتن و امیر محمدم به لطف کمک های بچه ها روز به روز بهتر شد ...
راستش مهم نیست که چه قدر از پولی که جمع شده از سمپادیا .کام ـه ، چون این پولی بود که در هر حال جمع میشد ، چیزی که این واقعه رو واسه من انقدر به یاد موندنی کرده همدردی ِ بچه ها بود ، مهربونی هاشون ، نگرانی هاشون ، اون همه پ.خ که از بچه های شهر های مختلف میومد و حال امیر محمد رو می پرسیدن و مهم تر از همه . این که همین اتفاق باعث به وجود اومدن جریانی به اسم سمپادیا و بنیاد کودک شد که امروز می بینید به لطف خدا داره فعالیت می کنه . به عبارتی اتفاقی که برای امیر محمد افتاد هم مهربونی ِ آدمارو به من ثابت کرد و هم باعث شد کارای بزرگ تری انجام بشه . به نظرم اینا کافیه برای تبدیل این اتفاق که البته اولش بد بود ، به یکی از قشنگ ترین خاطرات من توی سمپادیا .
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

خاطره که زیاده ولی یکی از خاطره هام اینه که اولش که عضو شده بودم خنگ بودم یکم :-"

بعد یه بار تو یه تاپیک پست دادم بعد هی پستمو نمیدیدم :-"نگو پستم رفته اول صفحه ی بعد من هی همین صفه رو باز میکردم =)) :-"

بعد سه بار اینو ارسال کردم هی :-"میگفتم خدایا چرا سایت مشکل داره؟ :-"چیش :-"

بعد یکی بهم گفت چی میکنی باو؟ :))منم دیگه صداشو در نیاوردم :-" :-"

=======

یه بارم رمزمو عوض کردم بعد یادم رفت همون موقه که چی گذاشتم :-" ;Dتو فکر بودم اون موقه که رمز گذاشتم :))

بعد که خروجو زدم یادم اومد که رمزمو عوض کردمو یادم نیس :-"بعد یه ذره با حسرت به اسمم که تو تاپیکا بود نگا میکردم و حسرت میخوردم :-":-"

یه ذره هم گریه کردم :-"بعد فرداش یادم اومد چی زدم :-"البته با تشکر از راهنمایی های کیمیا! ;D

یادمه اونروزیم که کیمیا یادم انداخت رمز چی میتونم گذاشته باشم،امتحان زبان داشتم وقتم تنگ بودفقط رسیدم خونه زود که ناهار بخورم برم!

بعد همینجوری که داشتم لباس میپوشیدم برم اومدم سریع ببینم رمزه همونه آیا؟بعد دیدم همونه از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم :-"



بعد من به آغوش گرم سمپادیا بازگشتم :-"
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

اسم کاربري من توش "گ"داره،منم با فاير فاکس فارسي عضويدم،واسه همين فقط با فاير فاکس فارسي مي تونم بيام!بعد يه بار واسه اينکه ديگه نيام اومدم يه کار در عرصه ي ترک اعتياد بکنم بعد اين فاير فاکسو حذف کردم!!بعد از 2روز اينجانب به گ* خوردن افتادم و تا3ماه دنبال ف.ف فارسي مي گشتم که بالاخره پيداشد و...
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام


خاطرات ه من :

اون موقع ها دوم ه راهنمایی بودم ، تازه شروع کرده بودم به فعالیت تو اینترنت ؛ اولا تو یه سایت ( اسپارکسان :دی ) عضو بودم و بعد از یه مدت ناظم شدم اونجا ، اما یه دعوای شدید شد و فروم بسته شد کلا :دی بعد از گذشت ه چند ماه یه روز بچه ها اومدن گفتن که سمپادی های شیراز یه فروم دارن و خیلی باهاله و اینا ، من گفتم لینک بدین ، گفتن برو تو گوگل سرچ کن پیدا میکنی :دی منم تا رفتم خونه سرچ کردم " فروم ه سمپادی های شیراز " :دی خلاصه هرچیزی اومد جز این فرومه که معتقدم اون موقع بچه ها چرت گفتن ( چون هیچ وقت پیداش نکردم :دی ) خلاصه اولین لینکی که اومد سمپادیا.کام بود :دی

با اسم ه death عضو شدم به امید ه این که بچه های شیراز باشن ، اما اون موقع هیچکس از شیراز عضو نبود ! دقیقا خودم بودم و خودم :| واسه همین خیلی سر نمیزدم :دی همون روز های اول با بعضی از بچه ها صمیمی شدم :دی

پ.ن : تازه قالب ه سایت خیلی قشنگ بود و اصلا مرده نبود :-L خاکستری و قرمز بود فک کنم :دی

خلاصه گذشت و آرمیتا مدیر شد ( یادمه دعوا شد کلی ) و آروین هم مدیر ه ایران و سیاست ، چه دورانی بود اون موقع :دی من کاملا به طور ه علنی فحش میدادم تو سایت ، یادمه با محمد حسین ( همین بود اسمش ؟ :دی ) یه کاربر ه نیلوفر نام و سیگما دعوا کردم ، یادمه اون موقع ها به نظر های پارسا و lorca خیلی احترام میذاشتم ، از آدم های فهمیده ی اون موقع بودن :دی

بعد از انتخابات چون ضایع شده بودم و اینا ، نیومدم تو سایت :)) 2-3 بار تو مرداد اومدم ، دیدم انجمن ه ایران و سیاست اصلا نیست ! خلاصه ذوقم کور شد و دیگه نیومدم تا بهمن :دی بهمن که اومدم دیدم کلا جو ه سایت عوض شده ، همه جدیدن ، نه لورکا بود نه چتون نه سیگما و هیچکی کلا ، نمیشناختم کسی رو تا اون حد ، سعی کردم کلی اسپم بدم تا همه رو بشناسم و همه منو بشناسن :دی بعد اسم ه کاربریم رو به بیتا تغییر دادم :دی

بعد از این که به اندازه ای که میخواستم بین ه بچه ها جا افتادم تصمیم گرفتم پست های با محتوا و خوب بدم و اسپم هام رو کمتر کنم ؛ بیشتر تو انجمن ه زبان های خارجه میرفتم ، خیلی هم علاقه داشتم راستش :دی خلاصه یه روز نرگس اومد گفت دارم دیونه میشم و بیا مدیر ه شناخت شو من رو خلاص کن ، منم قبول کردم ، بلاخره بهتر از بیکاری بود :دی همون روز هم مدیر ه زبان های خارجه شدم :دی

فعالیتم رو ادامه دادم تا تابستون ، درجه ها رو تغییر دادن و مدیر داخلی رو به عناوین اضافه کردن ، فک میکنم آقای مطهری بود که به من پ.خ داد " میخوای مدیر داخلی شی " ؟ من اصلا نمیدونستم چیه اما قبول کردم :دی حدودا از مرداد تا آبان اینا شایدم کمتر مدیر داخلی بودم ، اما بعد با مدیر ه گفت و شنود دعوام شد و کار به جاهای خیلی باریک کشید ، منم برا این که دیگه از این مشکل ها برام به وجود نیاد ، به آرمیتا پ.خ دادم و از هرچی پست داشتم استعفا دادم ، این بود که کلا از اون به بعد خیلی کم اومدم سمپادیا :دی از آبان ه پارسال به بعد هم فقط تفننی هر از گاهی میام یه سری میزنم و میرم :دی
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

آقا من یه چیزی یادم اومد :))اون خیلی اولا که تازه عضو شده بودمو اینا این مدیرا هستن اسمشون اون پایین تو لیست رنگیه؟ ;Dمن نمیدونستم اینا مدیرن که اسمشون رنگیه :-"بعد هی یه مدت درگیر بودم که اینا چجوری رنگی شدن؟منم میخوام :-" :-<بعد یه بارم این کد انتخاب رنگم گذاشتم تو اسمم ببینم رنگی میشه یا نه =)) =))کردم،نشد :-"نکن،نمیشه :-"
 
پاسخ : خاطرات کاربران در سمپادیا دات کام

بچه ها خاطرات خانواده‌ سمپادیا رو هم میتونید تعریف کنید ;D
 
Back
بالا