• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

بیا وداع کنیم ...
بیا وداع کنیم ...
اگر بنا باشد کسی از ما بماند ...
همان به که تو بمانی ...
"کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق" من !

كليدر / محمود دولت آبادی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

گفتم:‌ «خُب، افسون کِی شروع می‌شه؟»
دوتایی کنار هم نشسته بودیم، رو به کوه‌ها.
«وقتی زمین متولد شد، افسون آغاز گردید.» چشم‌هایش بسته بودند. صورتش در نور خورشیدِ در حالِ غروب،‌ طلایی شد. «هرگز بازنمی‌ایستد. همواره وجود دارد. درست همین‌جاست.»
«خُب ما باید چی کار کنیم؟»
لبخند زد. «این رازه.» دست‌های حلقه کرده‌اش روی دامنش بودند. «ما هیچ کاری نمی‌کنیم، یا تقریباً هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم.» صورتش آرام به طرف من برگشت، گرچه چشم‌هایش بسته مانده بود. «تا حالا شده هیچ کاری نکنی؟»
خندیدم. «مامانم فکر می‌کنه من همیشه دارم همین کارو می‌کنم.»
«بهش نگو من این‌طوری گفتم، اما مادرت اشتباه می‌کنه.» پشت به خورشید کرد. «کلاً‌ هیچ کاری نکردن خیلی سخته. حتی، فقط با این‌جا نشستن، مثل الان، بدن‌های ما داره زیر و رو می‌شه،‌ افکارمون یک‌سره در حال فعالیته. تو وجودِ ما هیاهوی تمام‌عیاری برپاس.»
گفتم: «این بَده؟»
«این وقتی بَده که ما بخوایم بدونیم بیرون از وجود ما چی می‌گذره.»
«با چشم و گوشمون نمی‌تونیم اونو تشخیص بدیم؟»
سرش را پایین آورد. «بیش‌تر وقت‌ها مناسب هستن. اما گاهی اوقات فقط مزاحم ما می‌شن. زمین با ما صحبت می‌کنه، اما به خاطر همه‌ی جار و جنجالی که حواسمون به وجود میارن، نمی‌تونیم صداشو بشنویم. گاهی اوقات لازمه اونا رو از بین ببریم. حواسمونو فراموش کنیم. اون موقع –شاید- زمین با ما ارتباط برقرار کنه. جهان هستی با ما صحبت کنه ستاره‌ها نجوا کنن.»
حالا خورشید به رنگ نارنجی می‌درخشید، و خود را به قله‌های ارغوانی کوه‌ها می‌چسباند.
«خُب، من کِی شایسته‌ی این هیچی بودن می‌شم؟»
گفت: «درست نمی‌دونم. هیچ جوابی براش وجود نداره. باید راه خودتو پیدا کنی. من گاهی اوقات سعی می‌کنم خودمو فراموش کنم. پاک‌کنِ صابونیِ نرم و صورتی و بزرگی رو مجسم می‌کنم که عقب و جلو می‌ره، از نوک انگشت‌های پام شروع می‌کنه عقب و جلو می‌ره، عقب و جلو، اونا از بین می‌رن -اِی وای!- پنجه‌ی پاهام پاک شدن. و بعد کف پام. و بعد قوزک‌ها. اما این قسمت آسونه. قسمت سخت پاک کردنِ حواسه -چشمام، گوشام، دماغم، زبونم. و آخر سر، سراغ مغزم می‌رم. افکارم، خاطراتم، تمام صداهای توی سرم. این سخت‌ترین کاره، پاک کردن افکارم.» آهسته خندید. «از دست این کله‌ی کدو تبلیِ من. و بعد، اگه کار خوبی انجام داده باشم، پاکِ پاکم. ناپدیدم. هیچَم. و بعد جهان مُجازه که توی وجود من جاری بشه، مثل آب تو یه کاسه‌ی خالی.»
گفتم: «و؟»
«و... من می‌بینم. می‌شنوم. اما نه با چشم و گوش. دیگه خارج از دنیای خودم نیستم، و کاملاً‌ داخل هم نیستم. حقیقت اینه که دیگه تفاوتی بین من و جهان هستی وجود نداره. مرز از بین می‌ره. من جهان هستی هستم و اون من. من سنگم، یه تیغ کاکتوسم... من بارون هستم.» با حالت بی‌قیدی خندید. «اینو از همه بیش‌تر دوست دارم، بارون بودن.»

[دختر ستاره‌ای/ جری اسپینلی]
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ، ﺑﻬﺶ ﭼﯽ ﺑﮕﯿﻢ؟!
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﯿﺪ:
ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻩ ..
ﻧﮕﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻪ..
ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﺎ ﺟﻮﮎ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺨﻨﺪﻭﻧﯿﺪﺵ
ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﺨﻨﺪﻩ ..
ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﻏﺼﻪ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﻦ،
ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﮑﺮﮐﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ،
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﺍﺻﻼ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻦ،
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ.ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯿﺪ
ﻮ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﺪ..
ﺑﺮﺍﺵ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﯾﺪ،
ﺑﺮﺍﺵ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﭙﺰﯾﺪ،
ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟﻠﻮﺵ، ﺑﻌﺪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ...
ﺑﺬﺍﺭﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ،
ﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻈﺮﯾﻪ ﺻﺎﺩﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﻨﯿﺪ،
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ،
ﺷﻤﺎ ﺟﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ..
ﺷﻤﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ..
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯿﺪ،
ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯿﺪ..
ﺍﮔﻪ ﺩﻟﺶ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ..
این بزرگترین کمکه..

عشق هرگز کافی نیست - پرفسور آرون تی بک
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

In Baisers volés, Delphine Seyrig explains to her young lover the difference between politeness and tact: ‘Imagine you inadvertently enter a bathroom where a woman is standing naked under the shower. Politeness requires that you quickly close the door and say, “Pardon, Madame!”, whereas tact would be to quickly close the door and say: “Pardon, Monsieur!”’ It is only in the second case, by pretending not to have seen enough even to make out the sex of the person under the shower, that one displays true tac‌t‌

Slavoj Žižek, Good Manners in the Age of WikiLeaks —​
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

خواهش می کنم بنویس.

فقط دو خط، حداقل؛
حتی اگر روحت منقلب است و اعصابت، دیگر تو را یاری نمی کند.
اما هر روز؛
با دندانهای به هم فشرده؛
حتی مزخرفاتی بی معنا؛

اما بنویس.

نوشتن یکی از خنده دارترین و تأثرآورترین توهمات ماست.
فکر می کنیم با سر هم کردن چند خط کج و معوج بر کاغذی سفید،
کار مهمی انجام داده ایم.
به هر حال این حرفه توست که انتخابش نکرده ای؛
بلکه در سرشت تو بوده است
و این تنها دری است که از آن، احیانا می توانی راه چاره ای بیابی.

بنویس،
بنویس.

سرانجام بین خروارها کاغذ دور انداختنی،
ممکن است خطی رستگار شود.
شاید

از کتاب"متاسفیم از ..."
نوشته دینو بوتزاتی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

وقتی انتظار می کشیم، از گوش که سر و صدا هارا می شنود تا ذهن که آن ها را میگیرد و بررسی می کند، و از ذهن تا قلب که نتیجه بررسی های ذهن به آن داده میشود، این مسیر دوگانه با چنان شتابی پیموده میشود که حتی متوجه مدتش نمی شویم،چنین به نظر می آید که سرو صدا ها را خود قلبمان مستقیما می شنود.
در جستجوی زمان از دست رفته/مارسل پروست
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

این کاسب قرصی می فروخت برای رفع تشنگی.هفته ای یک بار یکی از آن قرص ها را می خورند و دیگر تشنه نمی شوند.
شازده کوچولو پرسید:تو چرا از این قرص ها می فروشی؟
دکاندار گفت:برای صرفه جویی زیاد در وقت.کارشناسان حساب کرده اند که با خوردن یکی از این قرص ها پنجاه و سه دقیقه وقت در هفته صرفه جویی می شود.
-خب، آن پنجاه و سه دقیقه را صرف چه کاری می کنند؟
-صرف هر کاری که بخواهند...
شازده کوچولو با خود گفت:من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی می داشتم خرامان خرامان به چشمه می رفتم...


شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

چنان جنم هایی را می شناسد قیس و می تواند در تخیل خود بسازدشان. جوانی را با تخیل قهرمانانه آن ها گذرانیده است؛ قهرمانانه زیستن در بطن واقعیت و نشانه زمخت و استخواندار برساخته از واقعیت محض؛ مردانی که خلاصه می شدند در کار و باور، بی هیچ تردید در گام برداشتن هایشان همچنان که نگاه به خاک کف کوچه از میان کودکان ِ رها در بازیهایشان گذر می کردند و هیچ بد به دل نمی آوردند در آتیه خوشبخت آن کودکان. امید، کار و باور. اینان جنمی بودند از مردان ِ زحمتکش سالیان بعد از جنگ دوم جهانی، مردان ِ بعد از شهریور بیست.


سلوک. دولت آبادی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت/شرمن الکسی




صفحه ی 60:


ریردان یک شهر کشاورزی سفیدپوست نشین ثروتمند است وسط گندم زارها،درست سی و پنج کیلومتر دور تراز قرارگاه ما.از آن شهرهای قزمیت سفیدپوستی است که تا دلت بخواهد زمین دارو آمریکایی متعصب و پلیس های نژادپرست توش هست که جلوی هر سرخ پوستی را که بخواهد وارد شهر بشود را می گیرند.وقتی که کوچک بودم،ظرف یک هفته سه بار جلوی بابام را به خاطر ِ"رانندگی در حال سرخ پوست بودن" گرفتند.


صفحه ی 77:


اولین دعوایم را درسه سالگی کردم و بعد از آن هم ده ها دعوای دیگر داشتم.رکورد بی سابقه ی من در مجموع پنج بُرد و صد و دوازده باخت را نشان میداد.
بله،جنگجوی معرکه ای بودم.
من یک کیسه بوکس انسانی بودم.
و سرِ کتک کاری با پسر ها و دختر ها ، و بچه هایی که نصف سن من را داشتند می باختم.
یک بار،بچه ی قلدری به اسم میکا مجبورم کرد خودم را کتک بزنم.آره وادارم کرد سه بار بکوبم توی صورت خودم.من تنها سرخ پوست تاریخم که در جنگ با خودش بازنده شد.




صفحه ی 248:


اما برای قبیله ام هم بود که گریه می کردم.گریه می کردم چون می دانستم باز سالی پنج یا ده یا پانزده اسپوکن دیگر خواهند مرد و بیشتر این مرگ ها به خاطر عرق خوری خواهد بود.
گریه می کردم چون این همه از هم قبیله ای هایم داشتند آرام آرام خودشان را به کشتن می دادند و من دلم می خواست زنده بمانند.می خواستم قوی باشند .هوشیار باشند و از قرارگاه لعنتی بزنند بیرون.
چیز عجیب و غریبی ست.
قرارگاه ها را به نیت زندان ساخته بودند،می فهمید؟سرخ پوست ها را برای این به قرارگاه ها کوچ دادند که آن جا بمیرند.برنامه این بود که ما از روی زمین محو شویم.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

«وقتی کفش‌ها جفت می‌شوند»
«کفش‌هات وقتی خودبه‌خود جفت شن باید به‌راه بیفتی.»
مادربزرگ این را بعد از شنیدن صدای باران گفت و ادامه داد: «منظورم اینه که یکی بی‌اون‌که دیده بشه این کار رو انجام می‌ده. من اینو از مادرم شنیده‌م.»
باران به‌شدت می‌بارید.
سرفه کرد: «اگه من مُردم، خرج مجلس منو بدین به یتیم‌ها و بی‌سرپرست‌ها.»
باران به‌شدت می‌بارید.
گره‌ی روسری‌اش را زیر گلویش محکم کرد: «توی بارون اگه در رو زدن، باز کنین. ممکنه بی‌پناهی به شما پناه آورده باشه.»
سکوت کرده بودیم و به حرف‌هایش گوش می‌دادیم.
یک‌ریز حرف می‌زد.
«یکی بلند شه بره در رو باز کنه.»
ادامه داد: «انگار یکی می‌خواد بیاد کفش‌هامو جفت کنه.»
گفتیم: «صدای در نمی‌آد.»
گفت: «چرا، می‌آد. من دارم می‌شنوم.»
گفتیم: «خیال می‌کنی، مادربزرگ!»
قانع نشد، اما چیزی نگفت.
باران بر بام و پنجره ضرب گرفته بود.
توی جایش جابه‌جا شد: «این کیه اومد توی اتاق؟»
فکر کردیم هذیان می‎‌گوید. گفتیم: «کسی نیومده توی اتاق. چشات سیاهی می‌ره.»
مادربزرگ به حرف ما توجه‌ای نکرد. به کسی که داخل اتاق آمده بود لبخند زد.
تعجب کردیم. با این همه، به‌خاطر این‌که او پس از چند هفته بیماری و سکوت می‌خندید خوش‌حال شدیم؛ اما خوش‌حالی ما چندان دوام نیاورد.
کسی که داخل اتاق آمده بود، کفش‌های مادربزرگ را جفت کرده بود...

[کلبه‌ای در مزرعه‌ی برفی/ رسول یونان]
 
Back
بالا