• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

ما مردمان عادی گاهی دلمان می خواهد خوشبخت باشیم، نان گرم بخوریم،یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستال ها بلکه به صورت زنده ببینیم،ما مردمان عادی خیلی آرزوهای دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله ی شنیدنش را ندارید.

میوه‌ها طعم تکراری دارند - احمدرضا احمدی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


Ten little Indian boys went out to dine;
One choked his little self
and then there were nine

Nine little Indian boys sat up very late;
One overslept himself
and then there were eight.

Eight little Indian boys travelling in Devon;
One said he'd stay there
and then there were seven.

Seven little Indian boys chopping up sticks;
One chopped himself in halves
and then there were six.

Six little Indian boys playing with a hive;
A bumblebee stung one
and then there were five.

Five little Indian boys going in for law;
One got in Chancery
and then there were four.

Four little Indian boys going out to sea;
A red herring swallowed one
and then there were three.

Three little Indian boys walking in the Zoo;
A big bear hugged one
and then there were two.

Two little Indian boys sitting in the sun;
One got frizzled up
and then there was one.

One little Indian boy left all alone;
He went and hanged himself
and then there were none.



And Then There Were None
By Agatha Christie


توی ترجمه ی فارسیش البته به این زیبایی بیان نشده


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از همون کتاب:


She shuddered as she remembered Anthony Marston's convulsed purple face.
As she passed the mantelpiece, she looked up at the framed doggerel.

Ten little Indian boys went out to dine;
One choked his little self
and then there were nine.

She thought to herself:
"It's horrible.....just like us this evening.
Why had Anthony Marston wanted to die?
She didn't want to die.
She couldn't imagine wanting to die.
Death was for.....the other people.


این ترجمه اش خوبه :

با به یاد آوردن چهره ی کبود آنتونی مارستون پشتش لرزید
همینکه از کنار شومینه گذشت به آن شعر بی مزه و چرند نگاهی انداخت:

ده تا سرخپوست کوچولو رفتن بیرون شام بخورن
یکیشون خودشو خفه کرد
و سپس نه تا بودن


Ten little Indian boys went out to dine;
One choked his little self
and then there were nine

با خود اندیشید "وحشتناکه....درست مثل امشب که ما....."
چرا آنتونی مارستون دوست داشت بمیرد؟؟؟
وِرا نمی خواست بمیرد
حتی فکرش را هم نمی توانست بکند
مرگ....مرگ برای دیگران است....


از کتاب و سپس هیچ کدام باقی نماندند
اثر آگاتا کریستی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

-ای بابا، وینسِنت! ای بابا، اکّه هی!

داستان های پس از مرگ[nb]به نظرم داستان اول این کتاب، از ناطور دشت خیلی بهتر بود[/nb]|سلینجر
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست رو بفهمد ،
بدون اینکه مجبورش کنی !

مثل همه عصرها _ زویا پیرزاد
 
هرچند همیشه انتظارت را کشیده‌ام، هیچگاه آمادگی پذیرایی از تو را نداشته‌ام و همیشه این سوال وحشتناک برایم مطرح بوده است که نکند دوست نداشته باشی به دنیا بیایی و نخواهی زاده شوی؟ نکند روزی به سرم فریاد بکشی که :"چه کسی از تو خواسته بود مرا به دنیا بیاوری؟ چرا مرا درست کردی؟ چرا؟"
نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی
 
پیتر شانه هاش را بالا انداخت."تو خیلی گنده ای،با اون موهای کوتاه ظاهر پلیدی هم پیدا کرده ای.روی انگشتهات پر از جای زخمه.پدر من هم همینطوری بود،البته مثل تو اینقدر زخم و زیلی نبود و دست های صاف و بی چین و چروکی داشت.ولی اون هم مثل تو ظاهر خشنی داشت.برادرهام هم همینطور.کوچیک که بودم مرتب من رو کتک میزدن"
تدی گفت:"من قصد ندارم تو رو بزنم"
"ولی اگه بخای میتونی.تو تواناییش رو داری،ولی من ندارم همین من رو آسیب پذیر میکنه و آسیب پذیر بودن باعث ترس و پریشونی من میشه."

جزیره شاتر_دنیس لِهِین
ترجمه:کوروش سلیم زاده


+
اگ فیلمشو دیده باشین،به کلمه "عالی" میرسین،اگر کتابشو بخونین،به "عالی تر".
اگ هنوز فیلمشو ندیدین،کتابشو حتمن بخونین،بعد برین سراغه فیلمش.کتاب جذابیه ک کنار نمیذارین:]
 
آدم وقتی جوان است..
به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند .

چهل سالگی
#ناهید_طباطبایی
 
"
آرامش مونتاگ .بذار مردم سر اینکه کی بهتر شعر آهنگای محبوب یا اسم مرکز ایالتا یا میزان تولید سال پیش ذرت آیوا رو میدونه با هم رقابت کنن. مغزشونو پر از اطلاعات بی خطر کن،اینقد سرتاپاشونو پر از واقعیت کن که احساس خفگی کنن،البته اطلاعات بی خطر! بعد احساس میکنن دارن فک میکنن. در عین سکوت احساس تحرک میکنن. و شاد و خوشحال خواهند بود،چون اینجور واقعیتا به کسی آسیب نمیرسونه. دست و پاشونو با چیزای گیج کننده مثل فلسفه و جامعه شناسی نبند که به مالیخولیا ختم میشه. هرکی که بتونه ی دیوار تلویزیونی رو جدا و باز سر همش کنه(مپل بیشتر آدمای این دور و زمونه) از هر آدمی که مدام خطکش دستشه و سعی میکنه دنیارو خطکشی کنه و اندازه بگیره،شاد تره،چون تا احساس توحش و تنهایی نکنی،این کار نشدنیه. میدونم،خودم سعی کردم؛لعنتی.
پس باشگاه ها و احزاب و آکروبات کارا و شعبده باز ها شجاع دلا و ماشینای جت موتورسیکلت های هلیکوپتری و سکس و هروئین و چیزای دیگه که واکتش خودبه خودی ایجاد میکنن رو بده به مردم. اگر درام بده،اگر فیلم هیچی تو خودش نداره،اگه نمایش پوچه،با صدای بلند دِرِمین منو از جا بپرون. گمونم خیلی راحت بهش واکنش نشون بدم،چون این فقط یک واکنش ناخودآگاهه .اما برام مهم نیست. فقط دلم یه سرگرمی ناب میخواد."

فارنهایت 451_ری بردبری


*کتاب فوق العاده جالبیه،نوعی پیشگویی در واقع ک رگه هایی از این پیشگویی مخوف رو میشه در دنیای امروزی هم دید و میشه امیدوار بود ک ادامه پیدا نکنه و تکمیل نشه در دنیای حال حاضر.به شدت پیشنهاد میشه،از دستش ندید.
یک سر نخ،مثل کتاب تنهایی پر هیاهو،کتابیه درمورد کتاب!و در خفقان اوری،1984 اورول رو تو ذهن من نشوند(تا حدودی البته!).
فیلم هم داره ک مال 1966 ک تروفت ساختش.


"451 درجهٔ فارنهایت، دمایی است که کاغذ در آن شروع به سوختن می‌کند."
 
من ادم مومنی نیستم اما حقیقت این است که وقتی چیزی دارید که کمی عجیب است و شبیه هیچ چیز دیگری هم نیست،امیدوارید که شاید بتواند کاری بکند.

چیزی که همیشه برایم عجیب بوده است این است که اصولا اشک در برنامه خلقت پیش بینی شده است.یعنی ادم بناست که گریه کند.باید پیش بینی شده باشد.واقعا که هیچ سازنده محترمی اینکار را نمیکند.

"ممکن نیست،آدم کشیِ طبی مجازات شدیدی دارد".از حرفش خنده ام گرفته بود.خیلی دلم میخواست بدانم چه چیزی مجازات شدیدی ندارد.خصوصا وقتی چیزی نیست که مستوجب مجازات نباشد.

وقتی از خواب بیدار میشوم،اول به چیزی فکر نمیکنم و این طوری وقتِ خوشی را میگذرانم.


زندگی در پیش رو_رومن گاری

+خب،گزیده متن خیلی داشت ک ی سریاشو نوشتم اینجا و بقیش رو به خودتون میسپارم ک کتاب رو بخونین و بهشون برسین و عکس بگیرین،بنویسین و از خوندنشون لذت ببرین؛)
کلا لحن رومن گاری لحن سبک و بی قل و غشیه به نظرم مث هولدن کالفیلد اسلینجر میمونه!بچه گانه ب نوعی و باز هم پر از طنز تلخ!یعنی وقتی میخونید میخندین گاها ناخوداگاه ولی چیزی ک میخندین بهش شادی اور نیست!
زندگی پسر بچه ای به اسم محمد ک مسلمونه و مومو صداش میکنن و پیش یک پیرزن یهودی به اسم رزا خانم که از بچه های نامشروع نگهداری میکنه.و خب،زندگی رو از دید مومو میاد تشریح میکنه و اتفاقاتی میوفته(بله،همیشه همه جا اتفاقاتی میوفته،خ سر بسته گفتم چون نمیشه اسپویل کرد:-")
از اتفاقات جالبی ک افتاد و کلا به ذهن من چسبید،این بود که سگی رو دزدید و بزرگش کرد و چون میدونست زندگی پیش رزا خانم برا سگه خ خوب نخاهد بود و به اصطلاح خوب تامین نمیشه و نمیتونه مواظبش باشه،اونو بخشید به کسی،و برای اینکار اول توان مالی کسی رو ک میخاست بهش ببخشه رو سنجید و پونصد فرانک ازش گرفت و پول رو انداخت تو چاه فاضلاب!اونم وقتی ک مواد غذاییشونو خ وقتا کش میرفتن!
و یک قسمت دیگه هم بود ک مربوط به اخر کتابه ک نمیشه گفت دیگه :D
خلاصه که بخونیدش،به شدت خوشم اومد و چندین روز کشش دادم خوندنشو چون نمیخواستم تموم بشه و خب،طبیعتا توصیه میشه؛)
 
آخرین ویرایش:
همه خانواده های خوشبخت مثل هم هستند
اماهر خانواده بدبخت به راه و روش خودش بد بخت است
آناکارنینا/لئوتولستوی
 
Back
بالا