• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند ؛نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند، نه ... قید احساسش را میزند..

عامه پسند - چارلز بوکوفسکی
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

"The great majority of men and women, in ordinary times, pass through life without ever contemplating or criticising, as a whole, either their own conditions or those of the world at large.

They find themselves born into a certain place in society, and they accept what each day brings forth, without any effort of thought beyond what the immediate present requires.

Almost as instinctively as the beasts of the field, they seek the satisfaction of the needs of the moment, without much forethought, and without considering that by sufficient effort the whole conditions of their lives could be changed
."


-Bertrand Russell from the "Proposed Roads To Freedom" (1918) Introduction, p. 4​
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

دنیای سوفی. یوستین گردر
با توجه به عقیده ی "هراکلیتوس" که میگفت: "همه چیز روان است" در کتاب اومده که:

پس، «در یک رود دو بار نمی توان پا نهاد». زیرا بار دوم که پا در رود می نهم، نه رود همان است که بود نه من.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون


علم٬ به جای اینکه خیال خودش را راحت کند و بگوید "یک اتفاقی را نمی‌شود توضیح داد"، شروع می‌کند به تعریف مدل. ممکن است یک مدل هم بعد از یک مدت توسط یک دانشمند دیگر، زیر سؤال برود. این همان اتفاقی‌ست که در طول تمدن بشر و تاریخ علم به صورت تدریجی٬ ذره ذره ما را به واقعیت نزدیک‌تر کرده است.

جادوی واقعیت - ریچارد داوکینز - صفحه‌ی ۹
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

[ یک عاشقانه‌ی آرام - نادر ابراهیمی ]
شیرینم ؛
دیگر نمیگویم « ما خسته نخواهیم شد » ، که میگویم « ما خسته نخواهیم ماند .»
و این یعنی زندگی ...
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

باران می بارد. داروخانه خلوت است. در بار می شود و پيرمردی با لباس های خيس به طرفم می آيد. حرفی نمی زند. دفترچه را ورق می زنم ولی نشانی از نسخه نيست. می پرسم :‌نسخه داريد؟. نگاهم می کند و زيرلب کلمات نامفهومی می گويد. نسخه های قبلی اش را که می بينم، متوجه می شوم آلزايمر دارد و مشکل تکلم. می خواهد به سمت در برود که صدايش می کنم که دفترچه اش را بدهم. لحظه ای حس می کنم تنهاترين بيماری ست که تا حالا ديده ام. مرد ِ تنهای بدون همراه، با دفترچه ای خالی. روی دفترچه با ماژيک قرمز و خط بدی نوشته شده :‌عکس جديد الزامی. عکس دفترچه سياه و سفيد و کهنه، حداقل مال بيست و پنج سال پيش است، تصويری که حالا هيچ شباهتی به او ندارد.
با دستی لرزان دفترچه را می گیرد و آرام از داروخانه بیرون می رود.

همشهری داستان آبان ماه / خاطرات یک داروخانه دار . اسماعیل صاحبی
 
بی جهت نباید خاطره ای را که منجمد شده وادار به ذوب شدن کرد ؛ در آن صورت این تکه های یخ تبدیل به آب کثیف و لزجی می شود و می چکد. هیچ چیز را نباید دوباره زنده کرد ؛ از ذهن نرم و نازک شده ی آدم بالغ نباید خواست که شدت وحدت احساسات کودکانه را دوباره احیا کند و به تجربه دربیاورد.

بیلیارد در ساعت نه و نیم - هاینریش بل
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

درویش لبخند می زند و می گوید:هیچ وقت به تو گفته ام که دوستت دارم،گروبز؟
-نه.
-خوب است.از این جور مزخرفات احساسی متنفرم.

/فاجعه اسلاتر/دارن شان/
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

(نمايشنامه سالومه ، نوشته اسكار وايلد)

هرود: به به، ميخواهي با پاهاي برهنه برقصي. بسيار خوب، بسيار خوب؛ پاهاي ظريف تو همچون كبوتران سپيدند. مانند گلبرگ هاي سفيد و ظريف اند كه بروي شاخه هاي درختان به رقص در آمده باشند. اما نه، ميخواهد بر روي خون برقصد. بر روي زمين خون ريخته است. نبايد بر روي خون رقصيد. شگون ندارد.
هرودياس: اگر او بر روي لجه ي خون برقصد تو را چه باك؟ تو كه پاي خود را تا زانو در خون فرو كرده اي.
 
پاسخ : قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون

از تو چه پنهان ، وقتی کسی دیوانه می‌شود ، حتمن چیزی را فهمیده که دیگران نمی دانند.
زخمی کاری، یا دردی کُشنده.



ـ چهارشنبه‌ی دیوانه / الهامه کاغذچی
 
Back
بالا