• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

بشر یگانه دشمن واقعی ماست. بشر را از صحنه دور سازید.

ریشه گرسنگی و بیگاری برای ابد خشک می شود. بشر یگانه مخلوقی است که مصرف می کند و تولید ندارد.

نه شیر می دهد. نه تخم می کند. ضعیف تر از آن است که گاوآهن بکشد

و سرعتش در دویدن به حدی نیست که خرگوش بگیرد.

اوست که آنها را به کار می گمارد

و از دسترنج حاصله فقط آنقدر به آنها می دهد که نمیرند. و بقیه را تصاحب می کند

کتاب قلعه حیوانات اثر جورج اورول
 
حدود سه ساعت حرف زد در مورد اصل و نسب مادر و پدرش و تا عمو و عمه هایش رفت که اهل کجایند و کجا زندگی میکنند. خلاصه خلاصه که شما اگر نگاه کنید در صدر شجره نامه زرنشان جولیا پندلتن، به میمونی از بهترین نژاد ها می رسیدکه دم خیلی بلندی دارد.

بابالنگ دراز
 
نیمی از عمر را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می‌گذرانیم و نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می‌گیرند.

کافه زیر دریا
 
-تو ایمان نداری!
-تا حالا فکر کردی چرا خدا به ایمان نیاز دارد؟ فکر نمی کنی به این دلیل است که بهشت ظرفیت محدودی دارد و شرط ایمان ترفند خداست تا تعدادی را پایین نگه دارد؟
جزء از کل/ استیو تولتز
 
ولی همان اول کار با آن غرورش که از ضعفش آب میخورد دل شازه کوچولو را شکسته بود.
-----------
-من هم سبک مغز بودم. سعی کن خوشبخت باشی. برو دیگر! حالا که تصمیم گرفته ای بروی دست دست نکن!
و روی برگرداند تا شازده کوچولو اشکش را نبیند. گلی بود تا این حد خودپسند!
--------------
اگر آدم گلی را دوست داشته باشد که تو تمام دنیا فق یکی ازش هست برای احساس خوشبختی کافی است نگاهی به اسمان بیندازد و بگوید: گل من جایی میان همان ستاره هاست

شازده کوچولو
 
امید گاهی تمام حماقت‌ها را معنای متعالی ابلهانه‌ای می‌بخشد. مثل امید به تغییر چیزهایی که به زبری پوست کرگدن شده و آدمی رویش، به نازکی بلاهتش، کرم می‌مالد.

ناتمامی
 
پلیدی چیز پیچیده ای نیست؛شاید با شما در اتاقی حضور داشته باشد.
همه سوال های اشتباه؛لمونی اسنیکت
 
خرابکاری سیبیلیه بر پرتره ی یک دیکتاتور نیشگونی بر گونه یک مستبد؛نه مردم آزاری
دوتا خفن تابستان خود را چگونه گذراندند
 
“… انسان، برخلاف معنی اصطلاحی آن در علم، که بر هر بی‌شاخ و دمی که پیشانی و کف دست‌اش مو نداشته باشد و راست راست راه برود اطلاق می‌گردد، به بشری گفته می‌شود که “آگاهی” در او “اراده‌ای” پدید آورده است، که به وی “آزادی” می‌بخشد، و آزادی یعنی امکان سرپیچی از جبر حاکم و گریز از زنجیر علیت، که جهان را و جان را می‌آفریند، و به حرکت در می‌آورد، و به نظم می‌کشد، و اراده می‌کند…”
استاد-شریعتی
 
دل تنگم؛ واسه ادمایی که قبلا تو زندگیم بودن.
واسه ادمایی که قبلا تو زندگیشون بودم.
واسه ادمایی که قبلا سرجاشون بودن.
واسه ادمایی که قبلا جزیی از زندگیشون بودم.
واسه ادمایی که بخشی از زندگی من بودن.
واسه ادمابی که کل زندگی من بودن.





من جوکم، جیمی گریم، نوشته جیمز پترسون
 
خودکشی در هرکس منحصر به خودشه!
یکی دیگه شیک‌ نمی‌پوشه
یکی دیگه آرزویی نمی‌کنه
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده
یکی دیگه به خودش نمی‌رسه
یکی محبت نمی‌کنه
یکی دیگه محبت نمی‌پذیره
و این گونه است که اکثر آدم‌ها
در سی سالگی می‌میرند
و در هشتاد سالگی دفن می‌شوند...
پائولو_کوئیلو
 
خدا مرده‌است. خدا مرده باقی می‌ماند و ما او را کشته‌ایم. چگونه خود را تسلی خواهیم داد، جنایتکاران تمامِ جنایتکاران را؟ آنچه مقدس‌ترین و مقتدرترین چیز بود که تاکنون جهان به خود دیده‌است، بر اثر خون‌ریزی بسیار حاصل از چاقوهای ما مرده‌است. چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد؟ چه آبی برای ما موجود است تا خود را بشوییم؟ چه اعیادی بهر کفاره، چه مناسک مقدسی را از خود ابداع خواهیم کرد؟ آیا عظمت این عمل بیش از اندازه برای ما عظیم نیست؟ آیا نبایستی تنها خود خدایانی دیگر شویم تا شایسته این کار باشیم؟
دانش طربناك،نيچه
 
اگر ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می‌شود تا پالتو پوست بخری،خودت را گرم کنی و به اسکی بروی...
اگر فقیر باشی بر عکس، سرما بدبختی می‌شود و آن وقت یاد می‌گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی؛
(کودک من! تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد، مثل آزادی..ما تنها توی رحم برابر هستیم...)


نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
 
زمانی زمین پر از تنوع و شگفتی بود؛
خون‌آشام ها، اهریمن ها و ساحره ها.
اما الان تنها انسان ها مالک زمین هستند.
موجوداتی پرشمار و طلبکار که زمین را فروشگاهی می بینند برای بدست آوردن خواسته هایشان. حتی اگر آن خواسته، در دستان موجود دیگری باشد. خواسته ای مثل:بقا
اما همانطور که پدرم همیشه میگفت، بعد از هر غروب، طلوع دیگریست. انسان هایی که مارا به پشت کوه ها راندند، با طلوع ما به پایان راه خواهند رسید. اما چه میشود که سرنوشت این طلوع، در دستان ساحره‌ای می افتد که توان کنترل خودس را ندارد؟
سرنوشت صدها موجود که تنها خواهان حق خود هستند. ابتدایی ترین حق، بقا. صدها موجود انسان نما که قرن ها با فریاد:"بگذارید زنده بمانم!" در گلویشان دست و پنجه نرم کرده اند.



اکتشاف جادوگران
______________


من سهمی بیشتر از سهم عادلانه ام در تجربه های نزدیک به مرگ داشته ام. این چیزیه که واقعا نمیتونی بهش عادت کنی.

تنها چیزی که واقعا جاودان می ماند، کودکیست. کودکی قلمروییست که هیچ کس در آن نخواهد مرد.


گرگ و میش

________________

در ایالات متحده ساحلی هیچ تفرقه ای نیست. تنها زیرانداز هست و همه برابر به نظر می رسند. اثبات این ادعا که همگان می توانند در صلح به سر ببرند:
همه را از همه جا به زور به نزدیک ترین ساحل ببرید!
دیگر جنگی در کار نخواهد بود، تنها چند اکشن کوچک. زد و خورد هایی کنار قلعه های شنی.
کِرِم، آب، یخ در بهشت...
زندگی و دیگر هیچ!
چه میشد اگر خورشید همیشه می تابید؟
چه میشد اگر تنها وظیفه تو این بود که در امواج دست و پا بزنی؟


من جوکم
 
بزرگترین اشتباهی که می‌توانیم انجام دهیم این است که به آدم‌ها، طولانی‌تر از آنچه که لیاقتش را دارند، اجازه دهیم در زندگیمان بمانند.

همه نام‌ها
ژوزه ساراماگو
 
برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست، می خواهم پاهای برهنه ام آن را حس کند، معرفتی که قبل آن احساسی نباشد برایم بیهوده است....
آندره ژید _ مائده های زمینی
 
کورالین به گربه گفت:

یک بار با پدرم به گردش رفتیم. او ناگهان وسط یک دره فریاد کشید: فرار کن! بدو!
من نمیدانستم چه میکنم، فقط میدویدم. پشت بازویم درد گرفت، اما فقط دویدم.
وقتی خسته و نفس زنان به جای امنی رسیدم، توقف کردم و پس از مدتی پدر بمن رسید. تمام تنش پر از جای نیش زنبور شده بود. او گفت که زنبور ها بهش حمله کرده اند و او آنجا ایستاده تا او را نیش بزنند و من فرار کنم. من فقط یک نیش خورده بودم و او چهل و شش تا. بعدا توی حمام آنها را شمردیم.

گربه پرسید: چون پدرت یکبار از دست زنبور ها نجاتت داده میخواهی نجاتش بدهی؟

کورالین گفت: عینک پدرم توی دره افتاده بود. او گفت ایستادنش آنجا نیش زنبور ها را چشیدن از روی شجاعت نبوده. چون اصلا نترسیده بوده. اما برگشتنش به آنجا و برداشتن عینکش با وجود ترس از زنبور ها، شجاعت بود.

گربه گفت: پدرت یک تخته کم دارد.

کورالین گفت: نه. او میخواست بمن یاد بدهد وقتی از چیزی میترسی و به سمتش میروی، شجاعت داری. شجاعت نترسیدن نیست.

و درب آن خانه جهنمی را باز کرد.







کورالین، نیل گی‌من
 
دلیل نادانی این توده این است که:
از یک سو همیشه از بدبختی خود گله می کنند،
و از سوی دیگرمی خواهند،
به هیچ چیزی از انچه،
امروز هست دست زده نشود!
این مردم چشم دارند و نمی بینند!
گوش دارند و نمی شنوند!
و مغز دارند و نمی فهمند!

کسروی
 
اگر اینکه من چه کسی هستم بسته به این باشد که من چه چیزی دارم،پس اگر روزی آنچه را که دارم از دست بدهم ،چه کسی خواهم بود؟
«نویسنده این جمله مشخص نیست.»
از کتاب هفت عادت نوجوانان موفق-اثر شون کاوی
 
هیچ راهی برای فرار وجود ندارد,ما تاوان خشونت اجدادمان را پس می دهیم ."پل مودب"
تل ماسه_فرانک هربرت
 
Back
بالا