- ارسالها
- 507
- امتیاز
- 3,244
- نام مرکز سمپاد
- هاشمی نژاد
- شهر
- مشهد
- سال فارغ التحصیلی
- 96
- مدال المپیاد
- شیمی
- دانشگاه
- علوم زرشکی کرمانشاه
- رشته دانشگاه
- پزشکی
دوست عزیزم در اکثر افرادی که این مشکل رو دارن یه مکانیسم سرکوب سازی وجود داره ، یعنی شما دلت میخواد به یه چیزی برسی ولی چون میدونی نمیشه سعی میکنی سرکوبش کنی و اینطوری قبول کردی که مشکلت رو نمیدونی ، بذار بهتر توضیح بدم ، تو میدونی دقیقا چی خوشحالت میکنه ولی نمیخوای به زبون بیاریش یا حتی بهش فکر کنی ، حالا دلایلش مختلفه. و باید بررسی بشه، سعی کن با خودت کاملا رو راست شی و به خودت چیزی که خوشحالت میکنه و چیزی که از زندگی رو میخوای رو بگی ، سرکوبش نکنمن تقریبا از وقتی یادم میاد یه مدت خیلی الکی شاد بودم. یه مدت خیلی افسرده می شدم. راهنمایی که رفتم کلاس هشتم نهم بیشتر شدش و بعد دهم که رفتم بازم بیشتر شد. اولش حس می کردم که دلیل افسردگیم تنهایی هستش. الان خیلی اذیت میشم و نه تنها احساس تنهایی می کنم احساس می کنم زندگی برام بی معنی هست و دوست دارم بمیرم.
الان اینا به خاطر اینه که من واقعا بدبختم یا اینکه مشکل روانیه و من گمان می کنم؟





مشکل از چیه ؟


به حرفاشون و اینا زیاد توجه نمیکنی و احتمالن برات مهم نیستن :
