• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

حافظ

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع sona
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : حافظ

در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که درین دایره سرگردانند
جلوه‌گاه رخ او دیدهٔ من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شب‌پرهٔ [nb]خفاش[/nb]اعمی[nb]نابینا[/nb] نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یاد زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ورنه مستوری[nb]پاکدامنی[/nb] و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه[nb]تفرجگاه[/nb] ارواج برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
[nb]اگر کسی میتونه این شعر رو توضیح بده این کارو بکنه چون من ازش چیزی نفهمیدم :دی[/nb]
 
پاسخ : حافظ

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شهرهٔ شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
می مخور با دگران تا نخورم خون جگر سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا یاد هرقوم مکن تا نروی از یادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم
 
پاسخ : حافظ

سالها دل طلب جام جم[nb]پیاله ٔ جم و پیاله یا آئینه ٔ سلیمان و یا اسکندر که همه ٔ عالم در آن بنا بر افسانه نموده میشد.[/nb] از ما می‌کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان[nb]ریش سفید میکده[/nb] بردم دوش کو به تایید نظر حل معما می‌کرد
دیدمش خرم و خندان و قدح باده به دست وندر آن آینه صدگونه تماشا می‌کرد
آنکه چون غنچه لبش راز حقیقت نهفت ورق خاطر ازین نکته محشّا میکرد
گفتم این جام جهان‌بین به تو کی داد حکیم گفت آن‌روز که این گنبد مینا [nb]کنایه از آسمان[/nb]میکرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی‌دیدش و از دور خدایا میکرد
آن همه شعبده ها عقل که میکرد آن‌جا ساحری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله ی زلف بتان از پی چیست ؟ گفت حافظ گله ای از دل شیدا میکرد
 
پاسخ : حافظ

صبا وقت سحر بویی ز زلف یاد می‌آورد دل دیوانهٔ مارا به نو در کار می‌آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ سینه بر کندم که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد
فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن که روی از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد
ز بیم غارت عشقش دل پر‌خون رها کردم ولی می‌ریخت خون و رَه بدان هنجار می‌آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه کزان راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود اگر تسبیح می‌فرمود اگر زنّار می‌آورد
عفاالله چین ابرویش اگرچه نا توانم کرد به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه ولی منعش نمی‌کردم که صوفی‌وار می‌آورد
 
پاسخ : حافظ

به نقل از Tinα :
در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی عشق داند که درین دایره سرگردانند
جلوه‌گاه رخ او دیدهٔ من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شب‌پرهٔ [nb]خفاش[/nb]اعمی[nb]نابینا[/nb] نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یاد زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ورنه مستوری[nb]پاکدامنی[/nb] و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه[nb]تفرجگاه[/nb] ارواج برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
[nb]اگر کسی میتونه این شعر رو توضیح بده این کارو بکنه چون من ازش چیزی نفهمیدم :دی[/nb]
ی بیت کم نوشتین :D
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد ازین خرقه صوفی به گرو نستانند
 
پاسخ : حافظ

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
 
پاسخ : حافظ

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
 
پاسخ : حافظ

نماز شام غريبان جو كريه اغازم
بمويهاى غريبانه قصه بردازم
بياد يار و ديار انجنان بكريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر بر اندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد رقيب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خدايرا مددى اى دليل راه كه من
بكوى ميكده ديكر علم بر افرازم
خرد ز بيرى من كى حساب بر كيرد
كه باز با صنمى طفل عشق مى بازم
بجز صبا و شمالم نمى شناسد كس
عزيز من كه بجز باد نيست همرازم
هواى منزل يار اب زندكانى ماست
صبا بيار نسيمى ز خاك شيرازم
سرشكم امد وعيبم بكفت روى بروى
شكايت از كه كنم خانكى است غمازم
ز جنك زهره شنيدم كه صبحدم ميكفت
مريد حافظ خوش لهجه خوش اوازم
 
پاسخ : حافظ

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن ؟
تا ببینیم سر انجام چه خواهد بودن


غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو نه دل باش و نه ایام ، چه خواهد بودن ؟


مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
غم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن


باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن


دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن


پیر می خانه همی خواند معمایی دوش
از خط جام ، که "فرجام چه خواهد بودن ؟"


بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای من بدنام ...
 
پاسخ : حافظ

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی
بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود
 
Back
بالا