• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خیالات دوران اولیه سمپاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Admin2
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من فکر می‌کردم "تیزهوشانی" که شدم دیگه تمووووم! یه کار پژوهشی فوق‌العاده خفن می‌کنم و از هاروارد میان می‌برنم...
الانم که دیگه معلومه.
 
ما كه كلا خيال خاصى در ذهنمون نبود.البته كلا در كل پروسه قبولى و اينها چيزى در ذهنمون نميگذشت و خب همين باعث شد اين اشتباه رو كرده وارد اونجا شم.
افسارتو بدى دست ديگران همين ميشه ديگه
 
وقتی یادم میاد واقعا خندم میگیره!:))
فکر میکردم چون تیزهوشان قبول شدم، پس دیگه نیازی به درس‌خوندن ندارم و همچیییی رو بلدم/=
 
من فکر میکردم معلما معجزه میکنن و یه عجی مجی لاترجی میکنن و بچه ها چیزای خیلی خفن یاد میگیرن. بعد از اون طرف بچه ها خیلی خفنن و گروه های سری دارن و همش اختراعات مافوق بشری میکنن تهشم همشون واسشون از هاروارد نامه پذیرش میاد که بیایین اینجا ادامه تحصیل بدین.
خداوکیلی تا سال پیش دانشگاهی فکر میکردم واسه رتبه های تک رقمی از هاروارد نامه میاد بدون اینکه خودشون درخواست بدن. بعد همیشه فکر میکردم آدرس خونه رو چطوری پیدا میکنن:))
 
خب من فکر میکردم که مثلا الان قراره وارد سمپاد بشم ببینم هرکی یه گوشه نشسته همه عینک به چشم یه مداد بغل گوش در حال درس خوندن و ایده دادن هستن.هیچکس شوخی نمیکنه و همه خیلی جدی هستن.
و خب فکر میکردم که سمپاد که قبول شدم دیگه دور همه ی دوستا و فامیلامونو باید خط بکشم با هیچکس نباید معاشرت کنم و ارتباط داشته باشم تا بتونم درس بخونم ، قراره مثل این فیلما تو خونمون یه آزمایشگاه خفن بزنم . بعد قراره بهمون یاد بدن چجوری اورانیوم غنی سازی کنیم. و مثلا هرکی بیشتر درس بخونه رو عضو گروه ناجیان بشر میکنن و نامیرا میشه .:-"

#ادامه_غباررویی_تاپیکها
 
منم خدا شاهده اصلا بلند پرواز و مغرور نبودم=)
فقط فکر میکردم دیگه الان سمپادی شدم باید با هواپیمای شخصی بیان دنبالم=)
هر ده دقیقه یه بارم از اهل خونه میپرسیدم چه حسی دارن که با یه سمپادی تو یه خونه زندگی میکنن =)
فکر میکردم در های موفقیت رو به من باز شده و الان با اشاره ی من دیگه باید اشیا جا به جا شن =)
تا سال نهم هم میگفتم من رتبه تک رقمی میارم کنکور و میرم هاروارد و آکسفورد و این حرفا=)
هنوزم میگم خدا شاهده اصلا بلند پرواز و مغرور نبودم =) بلند پرواز و مغرور من بود =) :-" :))
 
والا خیالات آنچنانی نداشتم بیشتر میترسیدم که خنگ بزنم اخراجم کنن=/
که معلم فرزانگان ۲ اومد باهام حرف زد گفت نه بچهای سمپاد انیشتینن نه تو خنگی فقط پشتکار شون خیلی زیاده و تلاشگرن
و اون موقع هم که خب هفتم بودم خبری از کنکور اینا نبود ولی فکر میکردم که احتمالا انقدر قراره درس بخونیم که همه عینک پرفسوری و ته استکانی بزنیم و مقام های کشوری و اینا زیاد داشته باشیم که خب تا حدودی همین شد:|
مضحک ترین تصورمم این بود که همه بچها احتمالا از اونان که حتی جوک هاشونم مربوط به هندسه است و خیلی خیلی جدین و زنگ تفریح بحث هاشون درباره نظریات دانشمندای مختلف و بررسی توده آب و هواییه:))
کلا بچه ای نیستم که افکار نجومی داشته باشم زیادی سطح عادی برخورد میکنم :))
 
فکر میکردم تو مدرسه هر کس کمد جداگونه خواهد داشت اما نداشتیم. من عاشق این بودم که تو مدرسه کمد داشته باشم چرا حسرت چیزای کوچیکو به دلم گذاشتین؟=((
 
Back
بالا