• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سانحه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سانحه!

وقتی مادر بزرگم فوت کرده بود برای تشییع جنازه رفته بودیم بهشت رضا. تو راه برگشت به مشهد سوار ماشین خالم شدم. تو راه گوشی خالم زنگ زد. داشت با موبایل صحبت میکرد اومد دنده عوض کنه، یه دفعه دیدیم ماشین وسطه جاده کج شد همون لحظه هم یه سمند داشت با سرعت میومد طرف ما! دختر خالم کنار من بود و خوابش برده بود و سمنده هم دقیقا داشت میومد به طرف در ماشین سمت اون! دستشو گرفتم کشیدم طرف خودم از خواب پرید میخواست بهم فحش بده که سمنده زد بهمون. در ماشین داغون شد!!!
 
  • لایک
امتیازات: s123
پاسخ : سانحه!

برای فهمیدن جزئیات ماجرا ب لینک زیر مراجعه کنید!:
http://www.sampadia.com/forum/index.php/topic,92341.msg817665.html#msg817665

خب حالا ک جریانو فهمیدین باید بگم اینم عکسش....
فک کنین من تو راه خونه مادربزرگ ماشین خودمونو دیدم در این وضعیت....

24112009135_Copy.jpg


24112009418_Copy.jpg


Image1331_Copy.jpg


Image1332_Copy.jpg


یکم سوانح خونواده ما جدی هستن! :-"
 
پاسخ : سانحه!

2 سال پیش ما با بچه ها زنگ ناهار میرفتیم(با بچه های تیممون) 1 ساعت تمرین فوتبال میکردیم!!
یه چند نفر از بچه های سوسول مدرسه اصرار کردن که آقا ماهم میایم حریف تمرینی شما!!
هرچی از ما انکار!!
از اونا اصرار!!
آخر قبول کردیم!!!
اینا هنوز یه دقیقه نشده,با خوشحالی تمام داشتن بازی میکردن که من یه تکل کوچک رفتم رو پای یکیشون!!
پاش در اومد و گریه و اینا!!
منم اعصابم خورد!!! X-(
مدیرمونم اون و دعوا کرد!!!
خب راست میگه دیگه!!! شما که.........!! اصلا ولش!!
یه دفه دیگه هم با تمام بچه ها ی خیابون(حدودا 40 نفر میشدیم) قرار گذاشتیم کسابقه ی دوچرخه سواری بزاریم!!
من که کلا عشق دوچرخه سواری!!
من اول شدم,ولی به چه قیمتی؟؟؟؟؟
دستم از رو ترمز رها شد و نتونستم ترمز بگیرم!!!
چون داشتم تحقیر میکردم بقیه رو!! با سر رفتم تو آجرای یه خونه ی تازه ساخت!!
یعنی یه جای لباسام نموند که فاتحش خونده نشده باشه!!!
تازه اینقدر مغرور بودم که یه ذره هم گریه نکردم!!! ولی به جاش تو خونه رفتم در اتاقم و بستم به بهانه ی خوابیدن 2 ساعت گریه کردم!!! :-"
 
پاسخ : سانحه!

بچه كه بودم (حدود 3 -4 سالم بود) داشتم اداي جوجو در مي اووردم بعد يه ميله ي نوك تيزو كردم تو دهنم كه مثلا نوكمه .... در همون حال سرمو خورد زمين ...چشمتون روز بد نبينه ميله 4 سانتي فرو رفت تو سقف دهنم ... كلي هم خون اومد ...مامانمم با گريه و زاري درش اوورد كلي هم دعوام كرد :(
 
پاسخ : سانحه!

به نقل از Z@|-|12A :
بچه كه بودم (حدود 3 -4 سالم بود) داشتم اداي جوجو در مي اووردم بعد يه ميله ي نوك تيزو كردم تو دهنم كه مثلا نوكمه .... در همون حال سرمو خورد زمين ...چشمتون روز بد نبينه ميله 4 سانتي فرو رفت تو سقف دهنم ... كلي هم خون اومد ...مامانمم با گريه و زاري درش اوورد كلي هم دعوام كرد :(
ضعف رفتم...
 
پاسخ : سانحه!

7-8 سالم بود كه از راه پله افتادم و با كمر اومدم روزمين
نفسم حبس شده بود و از گلوم بيرون نمي يومد و سورتم سياه شده بود واقعا داشتم خفه مي شدم
بابام سريع دويد چند تا سيلي محكم زد تو صورتم تا نفسم بالا اومد
خدارو شكر
تا يه قدمي مرگ رفتم
ولي روي رفتارم تاثير نداشت و بازم هميشه بي حواس هستم و از سر بي دقتي زياد سر خودم بلا ميارم 8-|
 
پاسخ : سانحه!

یه بار که 5-6 ساله بودم رو یه طرف الاکلنگ نشستم.
بعد منتظر بودم که یکی بیاد رو اون یکی طرف الاکلنگ بشینه.
یه دفعه دیدم یه پسری که وزنش 4-5 برابر وزنم بود نشست !
بعد هم به خاطر این که بین ما تساوی وزن! وجود نداشت یه دفعه ای من رفتم بالا و دسته ی الا کلنگ محکم خورد تو صورتم و تمام صورتم پر خون شد!
یادم میاد خیلی گریه کردم! :(( :((
از اون به بعد دیگه سوار هیچ الاکلنگی نشدم!!!
 
پاسخ : سانحه!

دقت کردین بعضی وقتی یه چیزی تو حلقتون (جایی که اون ماسماسکه که شبیه کیسه بوکسه هست) گیر میکنه و نه خوب میتونین قورتش بدین و نه اینکه هرچی زور میزنین که توف کنین بیرون نمیشه! :-"

عاغا من با بابام و مامان و داداش کوچیکم نشسته بودیم سر میز شام، بابا اینا مشغول حرفیدن و داداش کوچیکم بغل بابام بود...بابام پاشد که یه چیزی برداره ولی در حالتی قرار گرف که پشتش به من بود...مامان هم پاشد کانالو عوض کنه...متاسفانه من شرو کردم به خوردن....
غدا هم کباب بود...حوصلم نکشید تیکه تیکه بخورمش... یه لقمه گرفتم برا خودم اندازه گردنم! ;D

گاز اول رو زدم و فهمیدم که تیکه گنده تر از دهنم برداشتم ولی گفتم بخور بره چیزی نمیشه... ;)

وقتی یکم جویدمش خواستم قورتش بدم دیدم از گلوم پایین نرف و خواستم برگردونم دهنم که هرچی زور زدم برنگش! زودی دوغ خوردم ولی دوغ یکم هم لزجش کرد که اصلا نشد... فهمیدم دارم خفه میشم، شرو کردم به دست پا زدن،صدام هم درنمیومد... رفتم از پشت بابامو زدم که به من نیگا کنه و همینطور داشتم خفه میشدم...بابام منو دید و چندتا پشتم زد ولی فرقی نکرد و دیگه نفسای آخر بود! :((

دویدم سر ظرفشویی خم شدم بابام چنان ضربه ای بهم وارد کرد که لقمه در نیومد بلکه پــــرت شد! =))

داداشم وقتی این صحته های خشونت بار رو دید گریه کرد و مامی هم به عنوان عضو ناظر نظرخاصی نداش! :|

قیافه ی بابام>>> >:D< قیافه ی مامان>>> :> قیافه ی دادشم>>> :((


حسی که اون لحظه داشتم>>>>> /m\ /m\
 
پاسخ: سانحه!

شش ساله بودم خواهرمو مجبورکردم منوبغل کنه که به بارفیکس اتاق داداشم اویزون شم اونم بعدش منو ول کرد رفت منم بعدازچند دقیقه دیدم دیگه نمیتونم خودمونگه دارم دستامو ول کردم وباصورت خوردم زمین، دوتااز دندونام از زیرلب پایینم زد بیرون!!! سه تا بخیه خورد که هنوزم یه مقداری ردشون مونده، دیگه طرف بارفیکسه نرفتم‎ ;D ;D
 
پاسخ : سانحه!

راستشو بخواین حادثه که خیلی واسم اتفاق افتاد مث برق گرفتگی :-\تصادف (:| و خیلی چیزای دیگه که حتی خیلیاشون یادم رفته ولی 2 بار با دوچرخه خوردم زمین که واقعا وحشتناک بودن #-o #-o
1-حدود سه سال پیش بود و پسر داییم 2ساله بود من هم اونو سوار دوچرخه ام کردم و بردمش که دورش بدم ...با سرعت داشتم میرفتم چون پسر داییم روی پام نشسته بود یه لحظه پام رف لای چرخ حالا حساب کنید با اون همه سرعت یه دفه بایستی!! :-ss :-ss
چشتون روز بد نبینه فک کنم یه دو متری پرت شدیم فقط یادم میاد من پسر داییم رو محکم گرفتم که چیزی نشه.به خاطر این ماجرا شست پام تا یه سال درد میکرد تازه دهن پسر داییم پر خون شده بود تازه نمیدمنم کمرش به کجا خورد که هنوز کبودیش درنرفته. از اون موقع تا الان هنوز هیچ کسیو دیگه ترکم سوار نکردم
2-فعلا خستم باشه بعدا ;D ;D
 
Back
بالا