• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

سانحه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سانحه!

یه بار سرپیچ اومدم تی کاف بکشم جاده خراب بود داشتم رو دو چرخ رانندگی میکرد
نزدیک بود...
 
پاسخ : سانحه!

بچه که بودم داشتم فوتبال بازی میکردم ... اومدم شوت بزنم پام رفت رو توپ ، رفتم رو هوا با کله خوردم زمین ... یه هفته
تو بیمارستان بودم ... دکتر گفت یکم محکمتر میخوردی زمین الان یه نفر از جمعیت ایران کم شده بود ...
 
پاسخ : سانحه!

پریسال رفتیم شمال منم بارفیقم جوگیر شدیم نه من شنا بلد بودم نه رفیقم هرچیم میرفتیم جلو بازم همین جوری عمق اب زیاد نمیشد مام بی عقل مسابقه ی نفس گیری گذاشتیم وقتی خواستیم نفس بگیریم دیدیم زیر پامون خالیه تا از خدا معذرت خواهی کردمو گفتم مردم زیر پام دوباره پر شد و هم من زنده موندم هم رفیقم
 
پاسخ : سانحه!

يه بار تو ميدون توحيد بودم
داشتم پياده ميرفتم دفتر بابام
بعد ميدون توحيدم كه ٥٧٧٣٣٦ راه داره :))
ماشينا از ٥٧٧٣٣٦ طرف ميان يعني ;D
اومدم رد شم از خيابون يه يارو يهو با سرعت ١٥٠ تا اومد كه لهم كنه :))
روشم كم نشد سرعتشو كم كنه!
داشتم فاتحه ميخوندم واسه خودم بعد يكم فكر كردم ديدم شايد اگه برگردم قبل مردن برسم به جايي كه يارو نكشتم!
ديگه نمردم ديگه #:-S

• يه سال مسابقات شنا بود
معلم ورزشه ام ديد من چنتا مقام دارم گير داد كه بيا!
منم اون سال شديدا تنگي نفسم عود كرده بود!
مسابقه شروع شد استارتو زدم خيلي خوب داشتم ميرفتم!
اگه ميرفتم اول ميشدم!
يهو احساس كردم همه چي داره سنگين و سياه ميشه!
همينطوري داشتم ميرفتم پايين خيلي شيك :))
يعني صرفا هيچ اكسيژني نبود!
ديگه مطمئن بودم زنده نميمونم ديگه يهو يه چيزي منو كشيد بالا ;D
 
پاسخ : سانحه!

یه بار داشتم از کوه میافتادم...شاید باورتون نشه...اما کامل بدنم افتاده بود که یکی از فامیلامون دستمو گرفته بود...الان که به اون موقع فکر میکنم هم خوشحالم هم ناراحت :(
 
پاسخ : سانحه!

یه بار داشتم با یکی از خیابون رد میشدم بعد یه ماشینه با سرعت نور داشت میومد فامیلمون وایساد منم همینجور که داشتم طبق معمول فک میزدم رد شدم بعد صدای ترمز اومد و ماشینش خورد به زانوم به حالت :-wپیاده شد و گفت جلو چشمتو واکن دختر !منم گفتم عیب نداره باو طوریم نشد که :-"
 
پاسخ : سانحه!

من بچه بودم تقریبا 4 5 ساله از پله ها افتادم پایین . فقط یادم میاد که ی لحظه انگار خودمو داشتم از بالا می دیدم
بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد.احتمالا ی لحظه بی هوش شده بودم
 
پاسخ : سانحه!

من بچه بودم 7 ماهه بدنیا اومدم بعد اون موقع اگه مامانم 10 مین دیرترمیرفته(میرسیده) بیمارستان من میمردم 8-^
آخه اصلا انتظارشو نداشتن
 
پاسخ : سانحه!

یه روز رفتیم بیرون شهر واسه تفریح!
نمیدونم سر چی بحثم شد با خونواده و مثلا قهر کرده بودم! خودم و گرفته بودم! اینجوری :-L
بعد خواستم چای بخورم,خواهرم یه شکلات بم داد,همون موقع که شکلات رو گذاشتم دهنم و بعدش چای خوردم,پسرخاله م داشت یه جوک میگفت,منم بین گریه و خنده گیر کردم و یهو چای و شکلات با هم پریدن تو گلوم! من م هی سرفه میکردم...سرفه...سرفه...خونواده هم فکر میکردن از بس که خندیدم دارم سرفه میکنم! این جوری شده بودم هی اشاره میکردم که نمیتونم نفس بکشم! کمک! کمک کنین! این خونواده :)) =)) فکر میکردن دارم شوخی میکنم! X-(
دیگه احساس کردم که اصلا نمیتونم نفس بکشم! یعنی وضعیت خیلی بدی بود!افتضاح! خدا کنه هیچکی بر اثر خفگی نمیره! :-s دیگه من داشمت فاتحه م رو میخونم که داداشم زد تو پشتم و الان زنده م ;D
 
پاسخ : سانحه!

من حدودا6سالم بود تب افتزاحی گرفتم شب تا صب تو بیمارستان بستری بودم مامانم بالا سرم نشسته بود منم قرمز شده بودم دو تا از پرستارا اومدن به مامانم گفتن اگه به خوابی دخترت تب شدید بکنه می میره مامانم هم اون شب رو تا صب نخوابید منم خوب شدم ولی کلا یه خورده ضعیف ام. :) :) :) /m\
 
Back
بالا