• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دفتر شعر میگذارییییم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع .samin
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

نتیجه ی جمله جمله کنار هم گذاشتن میشه این :-"
اصن انسجام موضوعی نداشت
هر قسمت به تنهایی قابل قبول بود ولی جدا جدا اصن خیلی...
میگم اینا رو جدا کن دوباره سر همشون کن :-"
چون انسجام نداشت یه چیزی بین شعر نثر شده بود....نه شعر بود نه نثر

ولی تو میتونی ;)) ادامه بده ;;)
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از reza-handsome :
و تو
چقدر بیرحمانه
نگاه هایت را جمع میکنی از روی مردمک هایم

این شعرتون عالیه یعنی =D> =D> =D> =D>

میسی! ;)

به نقل از ساحـــــره :
نتیجه ی جمله جمله کنار هم گذاشتن میشه این :-"
اصن انسجام موضوعی نداشت
هر قسمت به تنهایی قابل قبول بود ولی جدا جدا اصن خیلی...
میگم اینا رو جدا کن دوباره سر همشون کن :-"
چون انسجام نداشت یه چیزی بین شعر نثر شده بود....نه شعر بود نه نثر

ولی تو میتونی ;)) ادامه بده ;;)

خودمم اینطور فکر میکنم!
روش کار میکنم!
میسی آبجی! :x
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

ی مساله ی که تو اغلب شعرات رعایت میکنی اصل غافل گیریه
مثلا ی هو برمیگردی میگی خفه میشوم!
این خیلی خوبه


تنهایی سکوت کرده بود....
تو، حرف میزدی، برای تنهایی خودت...
و من غرق میشدم در سکوت حرفهایت
مثل مگسی در چای...
.
.
.
.
این خیلی جالب نشده بود غافلگیریشم آخرش بود

ی مقدار همون نخ نما که میگم... از همونا بود ;D

بعدیش من کنکوریم ترجیح میدم نظر ندم :|

قبلیشم خیلی خوب بود
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

تو چرا آن شب که می رفتی
لحظه ای حس درونم را نفهمیدی
چرا درآن شب رفتن
درمیان اشک خندیدی
تورفتی گفته بودی که می آیم باز
بمانده در دلم این راز
خود من هم نمی دانم چرا
تو می گفتی دروغ از لحظه آغاز
مگر ازمن گناهی جزعشق دیدی
تومی گفتی پرواز،آخر هم پریدی
به ظاهر درخیالم رام بودی
ولی آخر هم ازدستم گریدی
نمی دانم چرا اما نگاهت بوی باران داشت
که بذربیقراری در دل شیدای من میکاشت
نمی دانم در میان باران چشمانم
نگاهت درباره ی اشکم چه می پنداشت
سفر کردی زمن ازخود گذشتی
تو رفتی عشق رابرجا گذاشتی
به آرامی تقدیر را شکستی
برای عمرخود آرامشی ازجنس غربت را نوشتی
نمیدانم آخر به آرامش رسیدی؟
پس از آنکه تا اوجت پریدی
تو کاز آغاز آرام بودی
ولی عمری پی آن می دویدی
به هر حال:
برایت آرزو می کنم آرام باشی
کنار هرکه هستی رام باشی
پس رفتن چه خوب می توانی
دلیل گریه ی هرشام باشی
به یادت هر سحر چشمان بی خواب
نگاهی می کند غمگین و و بی تاب
بر آن رویای خوب با تو بودن
که طرح آن همه شد نقش برآب
اماجای سرزنش نیست
ازینکه جای تو هرگوشه خالی ست
چگونه بگذرم از سرنوشتی
که حتی ذره ای تقصیر من نیست
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

شعر جدید... لطفا برداشت خاصی نکنید... نمیدونم چی شد که عاشقانه سرودم... فقط غرق شدم در خودم و دلتنگ شدم برای کسی که نمیدانم کیست... ولی باید بود... بودنش را حس میکنم... نبودن کسی که هیچ وقت نمیشناسمش...

زمین لرزه های پی در پی دلم...
و این زلزله نگار های چشم هایت
که زل میزنند به دلم...
و غبار این روز های خالی از هوای تو...
خسته از خیال و توهم حرفهایت
و سینه ات که بالا و پایین میپرد از اضطراب تنفس این هیچ..
و ادامه پیدا میکند در
لحظه های بی هدف...
لحظه های سپری بودن...
لحظه های گذشتن...
حرف های کسی که صدایت میشود
فریادم میزند
دهانش تکان میخورد
حرف هایت میرقصد در این هوای نبوده...
و میمیرد بی هیج خط صافی...
و دیدگان کاغدیت آب میشود در قاب عکس ام...
من حرف گفته ندارم!
حرف های من همه از جنس دود شدن است...
!حرف نزن!
بگذار سکوت خیالت مکرر شود...
صداهایی هیچچ که میسوزد در این ماشین زمان تا ادامه پیدا کند این لحظه های سنگین...
و ما که قربانی میشویم در تمام لحظه های بودنت
و ایم ماشین زمان نامرئی
که قورت میدهد بودنت را بدون هییییچ نشانی...
انگار که بودنت هیچ وقت نبود..
و در بیهودگی،در هیییچ تهی میشود از بودنت...
میسوزد زمان...
"عزیز من"
بی هیچ اختیاری
میلغزد روی گوش هایت
و آب یشود در صدایم...
و من تهی میشوم از احساس...
و این پایان تمام حرف هاست...
این حرفهایت که دلم را میلرزاند
معنای دیگری دارد
و این آغاز تمام شعر هاست...
که ادامه پیدا میکند در تو...
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

شعرات خيلى قشنگن البته من همشونو نخوندم ولى توى اونايى كه خوندم يه حس قشنگ بود كه با انتخاب جمله ها و كلماتت رسونده بودى!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از fa.z :
شعرات خيلى قشنگن البته من همشونو نخوندم ولى توى اونايى كه خوندم يه حس قشنگ بود كه با انتخاب جمله ها و كلماتت رسونده بودى!

مرسی عزیزم!
کلمات احساسین که بر زبون میان...
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از janus :
شعر جدید... لطفا برداشت خاصی نکنید... نمیدونم چی شد که عاشقانه سرودم... فقط غرق شدم در خودم و دلتنگ شدم برای کسی که نمیدانم کیست... ولی باید بود... بودنش را حس میکنم... نبودن کسی که هیچ وقت نمیشناسمش...

من حرف گفته ندارم!
حرف های من همه از جنس دود شدن است...
!حرف نزن!
بگذار سکوت خیالت مکرر شود...


که قورت میدهد بودنت را بدون هییییچ نشانی...
انگار که بودنت هیچ وقت نبود..

میسوزد زمان...
"عزیز من"
بی هیچ اختیاری
میلغزد روی گوش هایت
و آب یشود در صدایم...
و من تهی میشوم از احساس...

این حرفهایت که دلم را میلرزاند
معنای دیگری دارد
و این آغاز تمام شعر هاست...
که ادامه پیدا میکند در تو...
همش خیلی دل انگیز بود ولی این قسمتاش انگار دارن با آدم حرف میزنند...... :o :o :o
وتو که خلاصه میشوی در سطر سطر این اشعار
و من که خلاصه میشوم در لرزش نگاه های تو بر من...... ;)
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از انعكاس :
همش خیلی دل انگیز بود ولی این قسمتاش انگار دارن با آدم حرف میزنند...... :o :o :o
وتو که خلاصه میشوی در سطر سطر این اشعار
و من که خلاصه میشوم در لرزش نگاه های تو بر من...... ;)

مرسی عزیزم...
خوشحالم که اینقدر درک وسیعی داری که کلمات باهات حرف میزنن... :)
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

شاید روزی بیاید...

شاید روزی بیاید"
که گل به دست گرفته باشیم و کودکان خندان باشند.
که مردان مرد باشند و زنان رسم مردانگی بدانند.
امروز نیاید فردا می آید.
اما این روز، روزی نیست که امام غیب بیاید.
روزیست که سنگ خاک شود و دریا قطره.
مرگ خواب شود و مرد بچه.
چشم اشک شود و لب لبریز از خنده.
اما این روز روزی نیست که جنگ شود.
روزی نیست که باعث هرگونه مرگ شود.
روزی نیست که مادری خون رنگ شود.
و کودکی که بی رنگ شود.
روزی که می آید"
دل ها زیباست،تیرگی کمرنگ،سیاهی شبرنگ.
اما آن روز که بیاید"آزادی پر رنگ.
 
Back
بالا