پاسخ : ترس دوران بچگی...!
اينو الان يادم اومد...
من بچه بودم،مطب مامانم كنار خونمون بود...
بعد يه شب قرار بود باهم بريم پارك...

ما با هزار اميد و آرزو آماده شده بوديم،

به پسر خالمم زنگ زده بودم كه اونم بياد...

ديگه هيجان داشتم در حد لاليگا...

يه دفه يه زنه اومد رفت تو مطب جلو مامانمو گرفت...

ديگه ما به اين حالت X-(
به فكر انتقام افتادم...

يه جعبه ميوه دمِ دستم بود از بالاي پله هاي مطب پرت كردم رو اين زنه...

ميگن بيچاره كارش به بيمارستان و عمل و اينا كشيده بوده...

از قضا همون موقم يه ماشين پليس اون طرف خيابون بود...

يادم مياد اون قدر ترسيده بودم كه تا يه مدت(يكي دو روز بعد)
:-s
اصن نمي تونستم حرف بزنم،تا مدت ها كابوس طرفُ ميديدم:

مي گفتم الان كه بيان ببرنم...

به عمرم انقدر نترسيده بودم...
هنوزم اون بنده خدارو ميبينمش...
