• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ترس دوران بچگی..!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع meli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

سوسک وقتی بچه بودم سوسک که میدیدم فرار میکردم.الان اگه سوسک ببینم سرمو میگیرم وجیغ میزنم.اصن دست خودم نیست بخدا...
از پسرخالم که2سال ازمن بزرگتره هم میترسیدم.الانم هم ازش میترسم،هم ازش فرار میکنم.هنوز ترسناکه واسم وکلا ازش خوشم نمیاد
از خروس هم خ میترسیدم بچه که بودم...
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

از مرگ مامان بابام می ترسیدم !!

وقتی مامانم می رفت بیرون می رفتم نماز میحوندم دعا می کردم سالم برگرده

یه بار خواست بره مسافرت قبل از رفتنش مریض شدم , تب کردم .

8-|
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

یک عروسک داشتم که شکل آدم بود ولی چشماش قرمز بود
بعد از این که یکی از دوستام اینو دید گفت که این عروسکت جن زدست که چشماش قرمزه
از اون به بعد هر شب سر خوابیدنم با مامانم و بابام مکافات داشتم
آخه میترسیدم که عروسکه وقتی من خوابم بیاد سراغم
راستش....هنوزم یکم ازش میترسم ;D
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من از هیو لاهای حلقه ی اسرار می ترسیدم یادمه 2سال هم از لاله و لادن دوقلو های به هم چسبیده به حد مرگ می ترسیدم
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

خب من معمولامامان بابام ازچیزی نمیترسوندنم امااونروزادرکل خیلی ازتاریکی میترسیدم،هیچ وقت شباتنهایی تواتاقم نمیخوابیدم هربارم میومدم امتحان کنم تاعادت بشه وتنهایی میرفتم بخوابم شبش...خرابکاری میکرد :-[
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من بچه که بودم تخیل خیلی خوبی داشتم
شبا به هرچی نگاه می کردم می ترسیدم
احساس می کردم از زیر تخت یا تو کمد یه چیز عجیبه
یا مریخی ها رفتن ماه و می خوان به زمین حمله کنن بعد من باید جلشونو بگیرم برای همین دیالوگای ترمیناتور رو حفظ می کردم
همیشم تو مدرسه چرت می زدم
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من از دستشویی خونمون می ترسیدم.....................
نمیدونم چرا ولی همیشه فکر میکردم از اونجا شیر بیرون میاد.............. :-$
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

2 تا:
اولیش مو بود ;Dوقتی چند تا مو به هم گره خورده بودن خیلی میترسیدم :-[پسر عمه ی بیشعور منم همیشه سو استفاده میکرد X-(
دومیشم خواهرم یه عروسک داشت خیلی خوشگل بود موهاشو اینام بلند بودن ;))بعد انگار تو افتاب بوده و اب شده بوده . سرشم کنده شده بود بعد من هر وقت خواهرمو اذیت میکردم اینا از زیر تختش در می اوردو و میگفت پخ X-(
 
پاسخ : ترس دوران بچگی...!

من بچه که بودم برای رفتن به wc از راه پله نمیرفتم و از اتاق مامانم اینا میرفتم . بعد وقتایی که چراغ اتاق روشن نبود و من باید از جلوی آیینه ی بزرگ مامانم رد میشدم ، همش فکر میکردم یکی تو آیینه داره منو نگاه میکنه ! ;D برا همین دستامو میگرفتم اون طرف صورتم که رو به آیینه بود و میدوئیم تو wc ! :)) همیشه هم از شدت ترس و عجله سُر میخوردم ! :-[
 
Back
بالا