• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
روز کنکور من روز عجیبی نبود

خب من اینا رو می‌خواستم یه جا بنویسم ولی اینجا رو ترجیح دادم به ح.ب! هر چند خاطره‌ی پارسالِ منه... جو کنکور که اینجا ایجاد شده هی منو می‌بره به پارسال... یادم میاد بعد از کنکوردادنم از جام بلند شدم، پاسخ‌نامه‌مو اول از همه دادم به مراقب، فقط دو عدد سوال از زیست رو تونستم بهشون جواب بدم! می‌دونستم این کمر نتیجه‌ی کنکورمو می‌شکنه ولی خب دیگه همینی بود که بود. تو مسیری که داشتم حرکت می‌کردم به سمت خروجی، می‌شنیدم که اغلب از زیست راضی بودن و برعکس ریاضی‌شونو خراب کرده بودن. من خیلی سعی می‌کردم بی‌خیال باشم و اتّفاقاً موفّق هم بودم تو این زمینه که اهمیتی ندم. چون هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم و چیزی کم و کسر نذاشتم؛ پس دلیلی برای سرزنش هم نداشتم. بعدازظهرِ روزِ کنکورِ من خیلی متفاوت با روزای عادیم سپری نشد، منتها تنها فرقش این بود که به شدّت حس سبکی می‌کردم. انگار یه بار خیلی خیلی سنگینی رو مدّت زیادی رو دوشم حمل می‌کردم و اون روز اونو گذاشتمش زمین. تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم تا غروب. اینم لازمه بگم من از هر فرصتی برای خوابیدن استقبال می‌کنم. بیدار که شدم، یه سر به سایت قلمچی زدم، دیدم داره یواش یواش کلیدهای پیشنهادی دروس رشته‌ی مارو می‌ذاره. خیلی‌ها می‌گفتن کنکورتو تصحیح نکن، من ولی این کارو کردم. نمی‌تونستم آروم بشم، حداقلِ حداقلش حس کنجکاویم رو راضی می‌کردم با این کار که چیکار کردم کنکورمو. شب یه تعدادی از دوستام هم اومدن خونه‌مون ازم سوال کنن چیکار کردی کنکورت رو؛ چون من با هم‌کلاسیام فرقی که داشتم این بود که رشته‌ی کنکورم با همه‌شون فرق داشت و شرایطم خاص بود برای همین کنجکاو بودن بدونن من چیکار کردم! از وضعیت نسبی خودم مطّلع بودم. تو اون تخمین رتبه‌ی چرت‌وپرت سایت قلمچی هم رتبه‌مو حدودای 700 تخمین زده بود. که حالا نتیجه که اومد حدودا دوبرابر این مقدار شد. بگذریم، شب تا دیروقت با دوستام بودم بعد اونا رفتن و ساعت از نیمه گذشت و روز کنکور که هی اسمش رو گنده کرده بودن و تو حلقمون می‌کردن تموم شد.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

19 خرداد 94
خب امروز درخت میوه های من به ثمر نشست. طی چهار ساعت در اوج ناهماهنگی های هماهنگ نشده بچه ها لباس هاشون رو پوشیدن ، کلاهاشون رو به سر گذاشتن ، عکس گرفتن ، کلیپشون رو پخش کردن ، اومدن روی سن ، تندیس هاشون رو تحویل گرفتن ، کلاه هاشون رو پرت کردن ، همه با هم سوگند نامه خوندن ، امضا کردن ، مسابقه و قرعه کشی و بقیه برنامه ها انجام شد ، کیک رو قسمت کردن ، خوردن ، و تموم شد همه چی.
من دوباره دیدم تموم اون اسم های آشنای دو سال پیش رو. پسری با اندیشه های نو ، از یه قدمی م گذشت ، لباس رو پوشیدم و عکس گرفتم باهاشون ، تو کلیپشون هم بودم ، دکتر محمدی هم برام آرزوی موفقیت کرد ، توت خوردیم ، و من بیش تر از تموم شدن راهنمایی و اول دبیرستان ناراحت شدم. اما غم انگیز بود همه ی لحظه های این جشن فارغ التحصیلی .
 
JUNE13

یه مهمونی سورپرایز برای تولد،ده نفر آدم که وقتی به خیال اینکه تنها مهمون منم درو باز کردم دیدم ، برف شادی ، میوه هایی که میزبان عزیز تهدید میکرد که دست به گیلاسها نزنید آخرکار دستگاه میارم کارت بکشید=)) خندیدنای زیاد. جمع دوست داشتنی و واقعی. از اون مدل آدمایی که هرازچندگاهی برخوردمیکنم به شعور و بینش آدمای این جامعه دوباره امیدوارمیشم. .تهدید برای اوردن شام از فرط گرسنگی.رای گیری برای سلف سرویس یا سنتی.تهدید به مرگ کسایی که عکس میگرفتن قبل از سرو غذا.دعابرای کسی که غذای اصلی رو شروع کرد و از پیش غذاخلاص شدیم. دعوا سر دسر.قرعه کشی برای شستن ظرفا[آخر کار اسما رو نگاه میکنیم که کامل نوشته باشیا!!! -اممم یه لحظه صبر کنین اسم خودم رو اضافه کنم و بیام به ریسکش نمی ارزه =)) ]؛قیافه ی انتخاب شده ها.خاطره های عالی عالی .اجرای زنده ی موسیقی برای اهنگ تولد، که خب طول کشید و شمعا خاموش شد [جمعیت در حال فریاد زدن زود باش زودباش الان اهنگ تموم میشه ] خیلی خلاقطورانه کبریتم رو زدم جای فیتیله ی شمع و فوت کردم [ کامنت لحظه: این راهکار یه دکتره الان اگه مهندس بود کبریت رو میزدیم توی کیک فوت میکردیم:)) ] فشفشه بزرگا که ناخودآگاه میترسیدم مثل بچه ها ذوق میکردم میپریدم عقب=))[تصویب شد برام فشفشه بخرن برای هدیه زین پس.] علامت سوال شمع. حدس زدن سن من به شکل 24 - 27 - 45 نامردا:))اونی که از اول چراغای ماشینش توی خیابون روشن مونده بود و اخرش فهمید، گیییج:)) زیر نقد بردن همه ی رستورانای شهر بعنوان تاپیک موردعلاقه جمع:)) بحثای عوامل سرطان؛قیافه های وحشت زده بعد از افشاگری من:))برف شادی ریخته روی چای [گریه ی جمع:((]سینی بعدی چای و نپتون دونه دونه برای فنجونا:)) دعوا سر عرض برشای کیک :)) چاقوی میوه خوری دست من، صحنه ی بعد ساطور دست من:)) بااینکه تاحالا شرح نداده بودم دقیقا همون مدل مهمونی ای بود که من همیشه دوست داشتم برگزارکنم. همون روال. و خالی از تصنع و پروتکلای بی معنی مصنوعی برای گذران وقت.شاید اگه یه روز میخواستم خواب یه جشن تولد رو ببینم واسه بیست سالگیم،همین جوری بود8-^

×1:من چقدر میتونم خوش شانس باشم که بهترین دوستای ممکن رو داشته باشم همیشه؟چرا واقعا؟?چطورجبران کنم اصن؟ :-شرمنده
×2: بهترین ورود به دهه20s و متناسب ترین.
×3:مهمترین: بهترین بک گراند چی بود که اگه نبود هیج وقت اینقدر قشنگ نمیشد؟ اس ام اس ها و پی ام ها و تماس های تبریک تولدم!نظرات بانگ و پ خ های اینجاحتی .مرسی از اونا که اینجا رومیخونند. برام باارزش بود.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امرووووز... ی روز بود پر از مشغله ذهنی! خیلی گیجم ک تابستون رو چطور بخونم چون کانون 26مرداد اولین آزمونشه و از سال سوم کامل هس. ینی تا اون موقع فقط باید سوم بخونم؟؟!!! اصلا همش تو فکر بودم. میرفتم تو سایتای مختلف و دیدگاه های همه رو میخوندم. خدا به خیرش کنه...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

دوشنبه. بیست‎وپنجم / خرداد / نودوچهار. دو روز بعد از کنکــور. :د 8-^

قبل از عید با بچه‎ها قرار گذاشتیم که بعدازکنکــور بیان خونه‎ی ما تا هم کلی خوش بگذرونیم و هم اون کلیپ رو آماده کنیم. یکی از ‎سه‎تفنگدار نامردی کرد و نیومد البته. :-w ولی خب می‎بخشمش چون دلیلش موجّه بود :-" اما جاش خیلی خالی بود در کل. :( خلاصه دوستان تشریف آوردن و نشستیم به دیدن عکسای باحال و اکثـرا خنده‎دار این چهار سال. سال اول که کلاً حرف نزنم درموردش بهتره :-" ولی هرچی به امسال که سال چهارم باشه نزدیک‎تر میشدیم سیـر تکاملی بچه‎ها رو به وضوح میتونسّیم ببینیم. :)) :-" سال چهارم همه خوشگل‎تر بودیم 8-^ خلاصه کل صبح‎رو داشتیم عکسا رو گل‎چین می‎کردیم! نزدیک‎ـای ظهر که شد چون مامان من خونه نبود مجبور بودیم غذا رو خودمون درست کنیم البته قورمه‎سبزی رو مامانم درست کرده بود و رفته بود ولی خب درست کردن برنج و مخلفات دست خودمونو می‎بوسید. :D با هر بدبختی‎ای بود برنج رو درست کردیم/ند :-" و خب درست کردن اون ته‎دیگ ماستی هم ماجرایی داشت که بیخیالش. :-" بعد از اون هم سالاد شیرازی رو درست کردیم که خیلی خوش مزه شد =P~ هرچند من فقط پیازشو خورد کردم :-" بعدم که پیشنهاد دوغ رو دادم و چون بلد نبودم درست کنم (×جدی :-") دوست خوب من مهرناز زحمتش رو کشید. :D خیلی کدبانوـه اصن. 8-^ خلاصه ناهار و درست کردیم آخرش. ;;) ایشون شد. :-" :D
بعد ناهار هم رفتیم تا مثلاً کلیپ درست کنیم :)) بعد خب چون میخواستیم کار؛ شیک و مجلسی در بیاد مووی میکر روبیخیال شدیم و ترجیح دادیم با نرم افزاری که مریم آورده بود و اسمشو نمیدونم چی‌چی بود کلیپ رودرست کنیم. :-" حالا جالبی کار اونجا بود که هیچ کودوممون نمیدونسّیم چطوری با اون نرم افزاره کار کنیم یعنی موقعیتش پیش نیومده بود که بلد باشیم نه که بلد نباشیم. :-" :-" حدود یه ساعت طول کشید تا یاد گرفتیم چجوریاس و حرفه ای شدیم. :دی بعدم یه کلیپ شیک و جمع و جور و مجلسی ساختیم. :-" خیلی هم خوب. :-"
کلی حرف زدیم، کلی غیبت کردیم :-" کلی مسخره بازی درآوردیم و کلی خندیدیم. 8-^ ریکاوری خیلی خوبی بود واسه بعد از کنکـور. :D [nb]هی میخواستم بنویسم هی نمیشد. :دی :-"[/nb]
 
ﭘﺎﺳﺦ : ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ

94.3.27 آخرين امتحانمو داده بودم،ميخواستم از نفسم خداحافظي کنم،ميخواستم با خاطره خوب از پيشش برم،ميخواستم حرفايي رو بهش بگم ک مدتها تو دلم مونده بود،اما اتفاقايي افتاد ک اصلا انتظار نداشتم،اتفاقايي ک هر لحظه مث کابوس جلومه.و آخرين حرفي ک از زندگيم شنيدم:از مردم آزاري بدم مياد! با صداي بلند ميگم،ميگم حرفيو ک جلوش نگفتم:من مردم آزار نيستم!چ برسه ب اينکه بخوام عشقمو برنجونم...
 
  • لایک
امتیازات: A.R.P
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

می دونید همیشه یه سری ادم تو زندگیمون هست....خیلی دوستشون داریم حرفاشون برامون مهمن....می دونید تک تک ما تو زندگی سرمایه گذاری عاطفی می کنیم رو یه سری ادم..... رو دوستامون رو خانواده کسی که باهاشیم....می دونید کی اوضاع خراب میشه؟ اینکه تمام دوست داشتنتو محدود به یه نفر کرده باشی....اینکه تا زمانی که با اون بودی دوستی نداشته باشی،تک تک حرفا...حس ها...بیرون رفتنا...چیزای جدید امتحان کردنا....موهات... لبخندات...گریه هات...خوشحالیات...عصبانیتات... همه چیزای زندگیت...برای اون بوده باشه...یعنی اصلا توی اون خلاصه بشی
و یهو و خب یهو بره... اون زمانه که باختی....می دونید انگار یه قسمت وجودت گم شده....یه قسمت نه،کلش.
به خودت میای می بینی خنده رو لباشه ولی خنده رو لبات نیست....
به خودت میای می بینی کلی دوست داره ولی تو تنها دوستت اون بوده....
به خودت میای می بینی تک تک لباساتو که الان تنته اون انتخاب کرده...با هم خریدیشون....به خودت میای می بینی نصف سلیقه و عقیدت مال اونه....یه جا بین خودت و اون گم شدی....می دونید سخته یهو همه چیزو ببازی....انگار که زندگیت غرق شده باشه...می بینی اون هنوز زندست و فقط تویی که داری می میری.....
قبلنا فکر می کردی بهتره زیاد بهش وابسته نشی....خودت باشی محکم و قوی....ولی الان می بینی هیچی جز اون نیستی....همش می ترسی حال اونم مثل تو باشه....انقدر احمق باشی که تو این موردم نگران خودت نه...نگران اون باشی،نگران باشی نکنه اونم مثل تو بشه،مثل تو داغون شه.... سخته یه شبه زندگیت به باد بره
می دونید خوبه که کلی دوست دارید،می تونید به تک تکشون اهمیت بدین...،از دستشون ناراحت بشین... برنجید...،گریه کنید... براشون واکنش نشون بدین...،خیلی خوبه....
چون اگه یکیشون بره فقط یه بخشی ازتون می میره نه همش....خیلی خوبه این.....ولی وای از اون روزی که دیگه هیچی نداشته باشی....هیچ کاری نتونی بکنی،بی حس...
من زندگی رو به بدترین شکل باختم :)
دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم حرفی از عقلِ بد اندیش به یک مست زدند باختیم آخرِ بازی همگی دست زدند...
به قول شاعر :
تمام سال وفادار دوست تا سر ِ مرگ
از اعتماد طنابی به گردنم افتاد
دلم گرفت دلم مُرد، که رفیقم بود
کسی که صندلی زیر پام را هُل داد

تمام
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

شاید تعریفِ واژه‌ی «خاطره»، برای یک‌روز، چیزِ زیادی باشه. شایدم چون همیشه خاطراتِ یک‌دوره ثبت‌شده، خاطره‌ نوشتن برای یک‌روز، چیزِ سختی باشه. حال‍ابه‌هرحال بنویسیم، بل‌که یکمی آروم شدیم. :]]]
[عدمِ وجودِ مکانِ امن و بدونِ استرس، برای حرف‌زدن.]
-
نوشته‌ای برایِ دوست‌نداشتنی‌ترین‌دوست‌داشتنیِ روزِهای گرمِ تیر.
-
یادمه یه دوستی بود، می‌رفتم پیش‌ش، می‌گفتم من مثل‍اً نمی‌تونم فل‍ان کارُ بکنم؛ هرکاری هم می‌کنم، انگاری قرار نیست درست‌شه، چی‌کار کنم؟
می‌گفت انگشتای پاها و دستاتُ بیار بال‍ا، برو برای خودت کاپوچینو درست کن؛ [حتّی تو این گرما] بیا بشین کنارِ کولر، صدمرتبه ذکرِ «گورباباش.» ُ بلندبلند تکرار کن، آروم می‌شی. واقعاً «گورباباش.» تثبیت می‌شه برات.
اوّل یک‌نگاهِ پوکرفیسانه کردم؛ بعدم با فرضِ شوخی بودن و مسخره‌بازی و آروم‌کردنِ حالِ خرابِ من، به‌جمله‌هایی که می‌گفت، فکر می‌کردم. یه مدّت گذشت؛ هرکاری که انجام نمی‌شد؛ سریع می‌گفتم«آخرش که چی؟»،«گیرَم که من فل‍ان کارُ کردم، چی می‌خواد بشه مثل‍اً؟»،یا حتّی«چه تفاوتی داره که من این‌کارُ انجام بدم یا نه.».
شده‌بودم یک‌آدمِ روشن‌فکر-نما- که برای هرکاری، تأکید می‌کنم هرکاری، صدجور فکرِ مسخره می‌یومد تو ذهن‌م و آخرش هم انجام‌ش نمی‌دادم. شده‌بودم آدمِ فل‍اسفه‌برخورد‌طور. با آدمی هم که دَرک‌م نمی‌کرد، مثلِ یک‌آدمِ احمق رفتار می‌کردم و رابطه‌م باهاش کم‌رنگ می‌شد به‌مرورِ زمان... . که من خودم احمق‌ترین بودم به‌وضوح نه آدم‌های اطراف‌م.
این‌که به‌این نتیجه رسیدم هرچه‌قدر بیش‌تر به‌فرآیند انجامِ هرکاری فکرکنی، کم‌کم، قابلیّتِ انجامِ اونو از دست می‌دی. که این وحشت‌ناکه. مثل اون زمانا می‌موند که بچّه‌تر بودم و همه‌ش برای خودم ریمایندر بودم که یادم نره نفس بکشم و یهویی خفه‌شم. :‌‌)) آخرشم نمی‌تونستم نفس بکشم و مامان‌م می‌یومد از خفگی نجات‌م می‌داد. :‌‌)) که واقعاً این قضیه واقعی‌ه. نشید/نشیم/نشند/ این‌جوری. حسِّ اصل‍اً دوست‌داشتنی‌ای نیست.
پی‌نوشت: بی‌مربوط‌ترین و مزخرف‌ترین پستِ قرنِ تاپیک.
پی‌نوشت: هیچی صرفاً. «که تو می‌دمی، آفتاب می‌شود.» صرفاً.
پی‌نوشت: برای روزِ دوست‌نداشتنی. که دوست‌ش خواه‌م داشت. بوس بر او باد.
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

23 تیر...
تولد خاهرمه...توافق ک ب نتیجه مطلوب رسید...خیلی خوشحالم...صب حدودا 3 ساعت زل زدم ب شبکه خبر ک اقای ظریف بیاد برای سخنرانی...دمش گرم!
امروز میشه یک سال و یک روز...پارسال مث دیروز ساعت 5صبح بدترین لحظات رو سپری کردم...اما الان خوبم...گاهی غمگین میشم...اما خووبمم...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز ...
مثل همیشه .
روزمرگی ، بی حالی .
زندگی ِ یکنواخت ِ مسخره ...
اما من همیشه آدمی بودم که توی گذشته زندگی کرده م .
از بچگی .
از بچگی ، حسرت قبل ترها رو خورده م .
و امروز اتفاقی اینو پیدا کردم :



SCX_3200_20150819_18354107.jpg




خواستم به من ِ دوازده ساله ی اون روزها بگم که ... درست حدس زدی ، حسرت می خورم . چه جورم حسرت می خورم . دلم برای تو ، و برای همه ی روزهای دوازده ساله بودن تنگ شده ...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز روز بسی خوبی بود من فهمیدم هیچ دوستی ندارم :x همه به فکر خودشونن... اخه قراره از مدرسه به خاطره اتفاقی که من در جریان نبودم ولی متاسفانه انگار همه کاره من بودم :)) اخراجم کنن #:-S دم همه ی دوستانه به اصطلاح fake گرم ، کلی خندیدم وقتی فهمیدم چی کارا کردم ، ولی خوب احتمالا روحی چیزی در کار بوده اصلا مهم نی مهم اینه که همه جا زدن 8-^
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ساعت 3شبه...
مینویسم "امشب چقدر غمگینه...
قلبم میسوزه، ولی سرم و بالا میگیرم و میخندم
چه آینده ی قشنگ و دوری...: )
" + من دوست دارم، لجباز و احمقم!
واست 'فروغی' میزنم،
+ نزاریم تموم شه !
فک میکنم به اخم کردنات وقتی ازم عصبانی بودی، واسه چشمای مهربونت،به لحن صدای آرومت...صدای خنده هات تو اون وویس حتی...
به شبایی که چند ساعت برام بی وفقه حرف میزدی از زندگی، مدیریت ، روزی که گذروندی و برنامه های فردات...
به قهر و آشتی فک میکنم . به لوس بازیات، واسه وقتایی که بهت میگفتم 'ديگه دوست ندارم ' و عصبانی میشدی....
خشنی ، بهم میپری....
ولی دوست دارم....نمیتونم ازت ناراحت شم و کینه به دل بگیرم
کاش دل نداشتم... احساس نداشتم....من ... دوست دارم نه واسه وقتایی که هستی... تو ذهنمه، تو قلبمه، دوست دارم واسه خودت اولین بار دلم لرزید، تو ی لحظه هیچی ندیدم، نشنیدم نفهمیدم، فقط تو بودی !...
یه لحظه ی خفن: )
گفتن همه ی این حرفا سخت ترین کار دنیاست: )
با تموم رفتارت دوست داشتم .... همین شخصیتته که دوس داشتنیه....: )

دارم میمیرم..: )
تموم شه این لعنتی.....

یه پلان رویایی...."

مینویسم "خوب بخوابی"
مینویسه "خوب بخوابی"
.
روی تخت غلت میخورم و آروم میگم کاش خیلی چيزا خواب بود ... :')
.
"از دست من میری، از دست تو میرم
تو زنده میمونی، منم که میمیرم"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز صب که از خواب بلند شدم اولین کاری که کردم رفتم ساعت دیواری اتاقو نیگا کردم؛تا دیدم ساعت 7:30 هس،سریع برگشتم و دوباره خوابیدم :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
و خواهر من در تمام این لحظات نظاره گر بود :-" :-" :-"
قیافه ی خواهرم: :-?? :-?? :-?? :-??
قیافه ی خواهرم کمی بعد: :)) :)) :)) :)) :)) :))
و قیافه ی خواهرم کمی بعدتر: =)) =)) =)) =)) =))
صدای ذهن خواهرم:این چشه؟؟!! :o :o :o :oنکنه باز دیونه شده باشه؟؟!!!!! :o :o :o :o
قیافه ی من: (:| (:| (:| (:|
من برم تو افق محو شم :-" :-" :-" :-" :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

فردا نوزده مهره واقعن سه سال گذشت ،سه سال ،يعنى هزار سال براى من ،نوزده ى مهر،هروقت برام تكرار شد جز اشك چيزى نداشت برام ،همه ى دوستامم ميدونن نوزده ى مهر هميشه برام عذاب اور بوده وخواهد بود ،امروز وقتى دوستم منو ديد گفت نيلو نوزده ى مهره فردا، خوبى ؟من اره خوبم گذشت م همه چى ،دوستم:نيلو صدات گرفته نكنه باز مريضى ،من هاع انفلونزام :(

نوزده مهر سه سال پيش ديگه تكرار نخواهد شد ،تمام


خداحافظ
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من و دوستم :x مهرناز :x از ساعت 4:45 تا ساعت 7/5 رفته بودیم کتابخونه >:D<
هم درس خوندیم هم کلی خندیدیم هم شیرقهوه و چیپس خوردیم =P~ >:D<
خیلی کیف داد خیییییلی
ناگفته نماند تبلت های خودمونم اورده بودیم :D :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ديروز روزه جالبى بود

رفته بودم خونه ى دوستم كه باهم درس بخونيم،اون م چى هيلگارد كه هيچى نمى فهميديم ،مثن نيم ساعت ميخونديم ،يكم تبادل نظر مى كرديم درمورد روان درمانگرى ايناتحليلاى من به قوله سارا جالب بود،تحليل گرم براى خودم :))

بعدش از درس خوندن يكم من غر زدم از گذشته ،سارا بدون هيچى فقط اشك ريخت بغلم كردُ كاشكى زودتر دوستم ميشدى :(( درمورده نسترن هم خيلى حرفيديم از خاطراتم مى گفتم كه چه جورى هميشه پشتم وايستاد،بعدش يكم از بچه هاى دانشگاه غيبت كرديم بماند كه انقدر خندمون گرفته بود كه مامان سارا اومد تواتاق گفت چى شده انقدر مى خندين؟ :))

سارا هم مثل من غر زد يكم از عاشق بودنش،منم هعى مى گفتم بگذر ازش بابا،ارزش نداره ،انقدر خوش بين نباش :| بعد رفتيم تو گروه تلگرام بچه هاى كلاس جر وبحث سجاد وفرشته :)) يعنى مُردم ازخنده

عالى بود اصن
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

خب تموم خاطرات از ساعت 4 ونیم شروع میشه که ازماشین پیاده شدم وهمینطوری کنار چند تا اتوبوس راه رفتم وهمشون منتظر وایستاده بودن تا من سوار شم [اولین دفعه ای که خودم تنها منتظر اتوبوس ـی بودم و دنبالش ندوییدم تقریباً] و بعدش یه خانوم بهم گفت بیا اینجا جاعه وصندلی پشتی ومنم روی صندلی پشتی نشستم وگفتم که مرسی اینطوری راحت تره وقبلش چون من کارتم شارژ نداشت یه خانوم ِ کالسکه به دست با چشمای درشت [بعد که بچه ش رو با چشمای سبز خیلی درشت تر دیدم نظرم راجبش عوض شد ویاد فیلم بیگ آیز افتادم ] بهم گفت که برو بشین من اگه داشته باشه من کارتم واست میزنم و نشستم کتاب گرفتم دستم وخوندم وبعدِش تا سه تا ایستگاه وایستادم کنار در واسه اینکه رد نشه ازایستگام و ازاون خانوم درمورد زدن من کارت واسه ی خودم پرسیدم وگفت که نداره وپول قبول میکنن ومنم به مامورش گفتم که من نزدم واینم پول آقا ! و اونم گفت تو اتوبوس بعدی که سوار شدی وعمومی بود بزن وبعد من که بلد نبودم هرتیکه مسیرو دنبال یه گروهی میرفتم که فکر نکنه کسی توتعقیبشم وبعدشم رسیدم ورفتم تو و زنگ زدم ویک مسیر کوچیکو گرفتم وبعد کنار جمعیت روی سرامیکا سمت راست چهار زانو نشستم ویاسین خوندم و بعدش رفتم سمت پنجره وگفتم زیبا میشه اگه یه چیزی گره بزنم و یکمی هم جلو رفتم وبعد که دیدم همه دارن لورده میشن بیخیال شدم واومدم بیرون وبه نرده های سبز تکیه دادمو هی زیرلبی چیزی میخوندم که دیدم چند نفر دارن منو به خودشون نشون میدن وبعد یه برگه درآوردم وشروع کردم به خوندنش و بعدشم گوشی رو گرفتم دستم که مردمو نگاه نکنم و جاهایی که لازم بود مثل بقیه خم شدم ولبام رو تکون دادم واومدم بیرون و کنار سنگا وایستادم ویک خانومی هم داشت تعریف میکرد از جریان خونریزی پهلوش وخوب نشدنش وترسش ازاون موقع ودور موندنش وبچه ش هم با صورت سبزه دورش می پلکید وچشم های هردوتاشونم سبز بود و بعد اون خانوم پاشد رفت وخداحافظی کرد ومن نشستم رو سنگ سرد وکیفور شدم و خانوم مسن کنارم درمورد شوهرش که یک سال پیش فوت شده بود وتالم روحش بعد ازاون صحبت کرد [دقیقاًگفت تالم روح ] و گفت که از ما که گذشته ولی این هوا وتابستون واسه ی عشاق خوبه که تا سه صبح بشینن وبعدش من گفتم که ازما که گذشته وگفت که نگو این حرفو وبعدش خدافظی کرد ورفت ویه پیرزن با یه برگه اومد سمتم وازم آدرس پرسید وبلد نبودم ونشست کنارم تا یک آقای لباس آبی ازکنارمون رد شد و ازش آدرسو پرسید وبعدشم ازمن تشکر کرد ورفت [نمیدونم چرا ازمن تشکر کرد و اینکه زن صددرصد شمالی بود ودرمورد گم شدن وسایل ِش صحبت میکرد ] و بعدش دوستم اومد و باهم دوباره رفتیم تو و آب خوردیم ودعا وعکس و مراسم روتین وبرگشتیم ورفتیم یک کافی شاپ که فقط از 4 تا میز قرمز عهد بوق و یک بوفه تشکیل شده بود توی طبقه منهای یک یک پاساژ و دوتا کاپوچینو خوردیم دونه ای سه وپونصد [جک :)) ؛ تورا بیکا رو یارو توی لیوان ریخته بود اورده بود ] و بعدش رفتیم و x [یک سانسور قشنگ ] وبعد رفتیم و مثل پارسال لواشک لوله ای ازیک مغازه ی دیگه که هیچوقت ازش لوله ای نمیخریدیم خریدیم و سوار اتوبوس شدیم ومن کنار پنجره نشستم ولواشک کلفت رو گاز زدم ودستام زنچ شد ویکم خندیدیم وبعد پیاده شد ورفت ومنم کتابمو درآوردم و پاهامو روی سکو گذاشتم وشروع کردم به تموم کردن اون سی صفحه ای که مونده بود و یک خانوم گیج ِ موطلایی هم آخراش اومد کنارم نشست ومن ازکتابم یک صفحه موند واز اون خانوم آدرس پرسیدم واشتباه گفت ومنم اشتباه پیاده شدم و[ تو ایستگاه صفحه آخرو خوندم چندبار وگفتم که چی ؟]ولی دقیقاً همون مسیری بودکه میخواستم برم وفرقی نکرد وموقع سوار شدن به اتوبوس دوست پارسالم اومد پایین ومن «سلام ، خوبی ؟ ،من باید برم بالا،خدافظ » رو تو یک دقیقه گفتم واونم گفت سلام ودست داد ورفت ومن دوباره سوار شدم ودختر کوچولوی پشت سرم که دفعه اول بود سوار اتوبوس شده بود هر دو دقیقه آدرس رو با ذوق وشوق واسه خواهر 14.15 سالش تعریف میکرد وخواهرش هر دفعه لحنش جدی تر و خشن تر میشد و آخر سر تو با خنده قضیه رو فیصله دادی و فهمیدی که بچه ها گاهی اوقات میتونن شیرین باشن [ :x].
یک عکس هایی بود که یکبار که بچه بودم خونه ی خاله مامانم دیده بودم وتوش دخترای بد وگناهکار شکل میمون وغیره درومده بودن و من اونجا وایستاده بودم وبه ذهنم فکرمیکردم که کثیف شده وهر لحضه منتظر بودم که تغییر شکل بدم وبعدش مردم منو با دست نشون بدن وازم به عنوان درس عبرت وگناهکار یاد کنن .پس برگشتم وبلاکش کردم واس هاش رو هم پاک کردم و زنگ هاش رو نیز وازش عذر خواهی کردم .
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه


اينارو سركلاس فيزيك بلند بلند ميخوندم و مينوشتم.




امروز ٢٧ بهمن سال ٩٤ مي باشد ٤ نفر از بچه هاي كلاس ما به اردوي مشهد رفته اند ما ديروز با هم توطئه كرديم كه در ساعات بيكاريمان به سينما برويم اما مدير و معاون مدرسه ي ما بدجنسي كردند و ما را علاف در مدرسه نگه داشتند الان ساعت ١٠:٢٠ دقيقه است و ما سر كلاس فيزيك داريم با موبايل هايمان كار ميكنيم بعضي ها فيلم ميبنند بعضي ها هم در و ديوار را نگاه ميكنند برخلاف روز هاي ديگر خوابمان نمي ايد دلارام درس ميخواند او ١٢ اسفند فاينال ادونس ٢ دارد او قرار است هفته هاي اينده را به مدرسه نيايد و درس بخواند او كاملا اگاه است كه خانم حصيبي به او مجوز ميدهد او ميخواهد مترجم شود و پايان نامه هاي اينده ما را ترجمه كند مفتي هم كار نمي كند و بسيار پول ميگيرد اما هميشه پول ندارد و هميشه احساس بديختي فقر گشنگي و خستگي ميكند و از بچه ها ميخواهد كه رمان مي بيفور يو را برايش بگيرند پول رمان زياد است و او پول ندارد از همينجا براي او ارزوي موفقيت در امتحانات سخت و طاقت فرساي كانون زبان ايران را داريم.
الهام از رديف اخر اشاره ميكند كه درباره ي من بنويسيد.
و او ميخندد. امروز برخلاف روزهاي ديگر خميازه نميكشد و فقط ميخندد (دلارام ميرود چايي و خيار بياورد) ما يعني من و الهام ديروز يا ديشب به جلسه ي پنج نفره رفتيم يا به قول ريحانه جلسه ده نفره نقل قول از الهام كه ما از جلسه پنج نفره دريافتيم كه اقاي انصاري دكتر است بسيار پز پزشك بودن وبيمارستان رفتن و كنترل زمانش را ميدهد و اينكه كتاب نوروز كه ١٦ هزار تومان ميباشد بايد بخريم خرده هاي ساندويچ نون پنير من روي كيف الهام كه پشت سرم است ريخته است او عصباني ميشود و به طرف من يورش ميرد
من: اره گفتم.
مهتاب ميخندد.
هانيه هم ميخندد
و من روي اعصاب فردوسي هستم.
ام فروه ميخندد خانم فيزيك به من بد نگاه ميكند فك كنم نظري هم ندارند خوب ميرويم سراغ ادامه ي داستان الهام
چيزي به دهنم نميرسد او چيزي نمي گويد اشاره اي هم نمي كند
پس برويم سراغ سارا كه با ريحانه صحبت ميكند
ريحانه برادري دارد كوچكتر از خود او كلاس ششم است و در ازمون سخت تيزهوشان مانند خودش قبول نشده است اما چون ريحانه بسيار غيرتي است ما ديگر وارد جزئيات نميشويم ريحانه صبح ها ساعت ٦:٣٥ دقيقه در مدرسه حضور دارد ولي با سرويسش هيچ وقت دعوا نميخند و هميشه سخرخيز است
ريحانه ميگويد كه سرويسشان ميگويد كه بايد كمك درامد ديگري هم باشد زندگي خرج دارد و ان ها بايد منبع درامد او را در نظر گرفته و صبح ها سحرخيز باشند.
صداي راحله از كلاس كناري مي ايد احتمالا دارد جبر براي نگين ر توضيح ميدهد هانيه از كنار من ميرود و حوصله اش سر رفت است ام فروه هم قبل از ان رفته بود كنار فردوسي به تماشاي فيلم كره اي بنشيند دلارام با چايي تيل و مقداري قند مي ايد طبق درس زبان فارسي ما واحد شمارش قند حبه است پس او با يك حبه قند مي ايد. دلارام خاطره تعريف ميكند و درس نمي خواند.
ام فروه خسته شد ولي من خسته نشده ام و از اين كار لذت ميبرم شارژ من ١٣ درصد است
الهام به كنار من مي ايد و ميخندد.

فردا با بچه ها صحبت كرديم كه به مدرسه نياييم اما من ميدانم كه فرخ رو و دوستان جاهالي اش به مدرسه مي ايند و با خانم شيمي تست شيمي كار ميكنند فردا خانم توانا ميخواهد با ما درس كار كند فردا روز بدي است.

پنج شنبه امتحان المپياد رياضي و چهارشنبه امتحان المپياد فيزيك است الهه فيزيك و نجوم است و براي او ارزوي موفقيت ميكنيم
دلارام ميرود كه درس بخواند...
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

این بیت ودوستم سر زنگ هندسه سروده:
بین من و تو خط منلائوسیست
بگو کجای این مثلثی
:D
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

من و چندتا از دوستام باهم قرار گذاشتیم که از سایت بریم بیرون و وقتی هنوز چند نفر تو سایتن fart bombبزنیم و خودمون بریم تو حیاط و عکس العملشونو ببینیم :D
صدایه جیغ و دادشون کل مدرسه رو ورداشت همه پنجرها رو باز کردن و مقنعه ها شونو تو هوا تکون میدادن که بو بره بیرون درحالی که بمب تقلبی بود و اصلا بو نمیداد.
 
Back
بالا