- ارسالها
- 1,633
- امتیاز
- 28,583
- نام مرکز سمپاد
- ضروری
- شهر
- ضروری
- سال فارغ التحصیلی
- 0
روز کنکور من روز عجیبی نبود
خب من اینا رو میخواستم یه جا بنویسم ولی اینجا رو ترجیح دادم به ح.ب! هر چند خاطرهی پارسالِ منه... جو کنکور که اینجا ایجاد شده هی منو میبره به پارسال... یادم میاد بعد از کنکوردادنم از جام بلند شدم، پاسخنامهمو اول از همه دادم به مراقب، فقط دو عدد سوال از زیست رو تونستم بهشون جواب بدم! میدونستم این کمر نتیجهی کنکورمو میشکنه ولی خب دیگه همینی بود که بود. تو مسیری که داشتم حرکت میکردم به سمت خروجی، میشنیدم که اغلب از زیست راضی بودن و برعکس ریاضیشونو خراب کرده بودن. من خیلی سعی میکردم بیخیال باشم و اتّفاقاً موفّق هم بودم تو این زمینه که اهمیتی ندم. چون هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم و چیزی کم و کسر نذاشتم؛ پس دلیلی برای سرزنش هم نداشتم. بعدازظهرِ روزِ کنکورِ من خیلی متفاوت با روزای عادیم سپری نشد، منتها تنها فرقش این بود که به شدّت حس سبکی میکردم. انگار یه بار خیلی خیلی سنگینی رو مدّت زیادی رو دوشم حمل میکردم و اون روز اونو گذاشتمش زمین. تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم تا غروب. اینم لازمه بگم من از هر فرصتی برای خوابیدن استقبال میکنم. بیدار که شدم، یه سر به سایت قلمچی زدم، دیدم داره یواش یواش کلیدهای پیشنهادی دروس رشتهی مارو میذاره. خیلیها میگفتن کنکورتو تصحیح نکن، من ولی این کارو کردم. نمیتونستم آروم بشم، حداقلِ حداقلش حس کنجکاویم رو راضی میکردم با این کار که چیکار کردم کنکورمو. شب یه تعدادی از دوستام هم اومدن خونهمون ازم سوال کنن چیکار کردی کنکورت رو؛ چون من با همکلاسیام فرقی که داشتم این بود که رشتهی کنکورم با همهشون فرق داشت و شرایطم خاص بود برای همین کنجکاو بودن بدونن من چیکار کردم! از وضعیت نسبی خودم مطّلع بودم. تو اون تخمین رتبهی چرتوپرت سایت قلمچی هم رتبهمو حدودای 700 تخمین زده بود. که حالا نتیجه که اومد حدودا دوبرابر این مقدار شد. بگذریم، شب تا دیروقت با دوستام بودم بعد اونا رفتن و ساعت از نیمه گذشت و روز کنکور که هی اسمش رو گنده کرده بودن و تو حلقمون میکردن تموم شد.
خب من اینا رو میخواستم یه جا بنویسم ولی اینجا رو ترجیح دادم به ح.ب! هر چند خاطرهی پارسالِ منه... جو کنکور که اینجا ایجاد شده هی منو میبره به پارسال... یادم میاد بعد از کنکوردادنم از جام بلند شدم، پاسخنامهمو اول از همه دادم به مراقب، فقط دو عدد سوال از زیست رو تونستم بهشون جواب بدم! میدونستم این کمر نتیجهی کنکورمو میشکنه ولی خب دیگه همینی بود که بود. تو مسیری که داشتم حرکت میکردم به سمت خروجی، میشنیدم که اغلب از زیست راضی بودن و برعکس ریاضیشونو خراب کرده بودن. من خیلی سعی میکردم بیخیال باشم و اتّفاقاً موفّق هم بودم تو این زمینه که اهمیتی ندم. چون هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم و چیزی کم و کسر نذاشتم؛ پس دلیلی برای سرزنش هم نداشتم. بعدازظهرِ روزِ کنکورِ من خیلی متفاوت با روزای عادیم سپری نشد، منتها تنها فرقش این بود که به شدّت حس سبکی میکردم. انگار یه بار خیلی خیلی سنگینی رو مدّت زیادی رو دوشم حمل میکردم و اون روز اونو گذاشتمش زمین. تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم تا غروب. اینم لازمه بگم من از هر فرصتی برای خوابیدن استقبال میکنم. بیدار که شدم، یه سر به سایت قلمچی زدم، دیدم داره یواش یواش کلیدهای پیشنهادی دروس رشتهی مارو میذاره. خیلیها میگفتن کنکورتو تصحیح نکن، من ولی این کارو کردم. نمیتونستم آروم بشم، حداقلِ حداقلش حس کنجکاویم رو راضی میکردم با این کار که چیکار کردم کنکورمو. شب یه تعدادی از دوستام هم اومدن خونهمون ازم سوال کنن چیکار کردی کنکورت رو؛ چون من با همکلاسیام فرقی که داشتم این بود که رشتهی کنکورم با همهشون فرق داشت و شرایطم خاص بود برای همین کنجکاو بودن بدونن من چیکار کردم! از وضعیت نسبی خودم مطّلع بودم. تو اون تخمین رتبهی چرتوپرت سایت قلمچی هم رتبهمو حدودای 700 تخمین زده بود. که حالا نتیجه که اومد حدودا دوبرابر این مقدار شد. بگذریم، شب تا دیروقت با دوستام بودم بعد اونا رفتن و ساعت از نیمه گذشت و روز کنکور که هی اسمش رو گنده کرده بودن و تو حلقمون میکردن تموم شد.


خندیدنای زیاد. جمع دوست داشتنی و واقعی. از اون مدل آدمایی که هرازچندگاهی برخوردمیکنم به شعور و بینش آدمای این جامعه دوباره امیدوارمیشم. .تهدید برای اوردن شام از فرط گرسنگی.رای گیری برای سلف سرویس یا سنتی.تهدید به مرگ کسایی که عکس میگرفتن قبل از سرو غذا.دعابرای کسی که غذای اصلی رو شروع کرد و از پیش غذاخلاص شدیم. دعوا سر دسر.قرعه کشی برای شستن ظرفا[آخر کار اسما رو نگاه میکنیم که کامل نوشته باشیا!!! -اممم یه لحظه صبر کنین اسم خودم رو اضافه کنم و بیام به ریسکش نمی ارزه
] فشفشه بزرگا که ناخودآگاه میترسیدم مثل بچه ها ذوق میکردم میپریدم عقب
]سینی بعدی چای و نپتون دونه دونه برای فنجونا


ولی خب میبخشمش چون دلیلش موجّه بود
اما جاش خیلی خالی بود در کل.
خلاصه دوستان تشریف آوردن و نشستیم به دیدن عکسای باحال و اکثـرا خندهدار این چهار سال. سال اول که کلاً حرف نزنم درموردش بهتره




همه به فکر خودشونن... اخه قراره از مدرسه به خاطره اتفاقی که من در جریان نبودم ولی متاسفانه انگار همه کاره من بودم
دم همه ی دوستانه به اصطلاح fake گرم ، کلی خندیدم وقتی فهمیدم چی کارا کردم ، ولی خوب احتمالا روحی چیزی در کار بوده اصلا مهم نی مهم اینه که همه جا زدن
(

