**ستاره**
کاربر فوقفعال

- ارسالها
- 152
- امتیاز
- 1,401
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- -10
من فکر کردم آدم تمیزی هستم ولی نیستم. خسته شدم از اینکه نمیتونم قالی ها رو بدم به قالیشویی یا مبل هام رو بدم به مبل شویی 
نمیتونم یعنی تواناییش رو ندارم که ب. رو متقاعد کنم که بابا اینا نیاز به شست و شو داره... عح!
موهای صورتم رو میترسم برم آرایشگاه و وکس کنم و خب توی خونه با بند انداز راحت نیستم و در نتیجه با موبر زدم و زود دوباره دراومده و از طرفی موبر بخوام بزنم پوستم زیادی نازک میشه
بذارین توضیح ندم.
دلم میخواد اون مانتو زرد خردلی رو بپوشم با لاک قرمز و دستبند و دستامو کنار هم جفت کنم و یکی ببینه و بگه: وااااای چقدر تمیزه...وای چقدر خوشبوئه... هعی.
دلم میخواد مانتو سفیدمو بدوزم...دلم میخواد کفشامو بشورم... دلم میخواد...
خیلی از همه چیز دور شدم... خیلی.
این ماسکه رو هم کم میزنم داره تموم میشه...دلم میخواد برم بیرون تیپ بزنم... دلم میخواد بوی گلای بهاری که تو راه برگشت از دانشکده و پارک وی هست رو دوباره بشنوم...آه...
دلم میخواد عصر برسم خونه یه دوش بگیرم و بعدش بخوابم و بعد بیدار شم و یه ماسک بذارم و اتاقمو مرتب کنم و بعدش برم آشپزخونه رو صفا بدم و یه دمنوش بهارنارنج یا گل گاوزبون دم کنم و شروع کنم یه عدس پلوی خوشمزه درست کنم. بعدم بقیه خانواده بیاد و سالاد درست کنیم و تلویزیون جمهوری اسلامیو روشن کنیم و فوق لیسانسه ها ببینیم و شام نوش جان کنیم. بعدم مامان بگه سفره رو بذار میخوام بشورمش و اونا هم ظرفا رو جمع کنن و بشوره و بعد بیایم یه دمنوش بخوریم...
دلم میخواد برگردم. من ورژن شاد قبلیم که اصلا نمیدونست کووید ۱۹ چیه و راحت به زندگیش میرسید رو میخوام. من خودمو میخوام که به خاطر بارش برف دانشگاهش تعطیل شد و خوشحال شد.
فقط اینکه خسته شدم.
دریای آلوده
دارد به آرامی کم میکند از من
بسیار بودن را
با اینکه اصلا مذهبی نیستم، تصمیم دارم نماز بخونم...همیشه از ترس خندیدن های بقیه نمیخوندم...
... و خودمو از چه مدیتیشن بزرگی محروم کردم.
حیف بر من.

نمیتونم یعنی تواناییش رو ندارم که ب. رو متقاعد کنم که بابا اینا نیاز به شست و شو داره... عح!
موهای صورتم رو میترسم برم آرایشگاه و وکس کنم و خب توی خونه با بند انداز راحت نیستم و در نتیجه با موبر زدم و زود دوباره دراومده و از طرفی موبر بخوام بزنم پوستم زیادی نازک میشه

بذارین توضیح ندم.
دلم میخواد اون مانتو زرد خردلی رو بپوشم با لاک قرمز و دستبند و دستامو کنار هم جفت کنم و یکی ببینه و بگه: وااااای چقدر تمیزه...وای چقدر خوشبوئه... هعی.
دلم میخواد مانتو سفیدمو بدوزم...دلم میخواد کفشامو بشورم... دلم میخواد...
خیلی از همه چیز دور شدم... خیلی.
این ماسکه رو هم کم میزنم داره تموم میشه...دلم میخواد برم بیرون تیپ بزنم... دلم میخواد بوی گلای بهاری که تو راه برگشت از دانشکده و پارک وی هست رو دوباره بشنوم...آه...
دلم میخواد عصر برسم خونه یه دوش بگیرم و بعدش بخوابم و بعد بیدار شم و یه ماسک بذارم و اتاقمو مرتب کنم و بعدش برم آشپزخونه رو صفا بدم و یه دمنوش بهارنارنج یا گل گاوزبون دم کنم و شروع کنم یه عدس پلوی خوشمزه درست کنم. بعدم بقیه خانواده بیاد و سالاد درست کنیم و تلویزیون جمهوری اسلامیو روشن کنیم و فوق لیسانسه ها ببینیم و شام نوش جان کنیم. بعدم مامان بگه سفره رو بذار میخوام بشورمش و اونا هم ظرفا رو جمع کنن و بشوره و بعد بیایم یه دمنوش بخوریم...
دلم میخواد برگردم. من ورژن شاد قبلیم که اصلا نمیدونست کووید ۱۹ چیه و راحت به زندگیش میرسید رو میخوام. من خودمو میخوام که به خاطر بارش برف دانشگاهش تعطیل شد و خوشحال شد.
فقط اینکه خسته شدم.
دریای آلوده
دارد به آرامی کم میکند از من
بسیار بودن را
با اینکه اصلا مذهبی نیستم، تصمیم دارم نماز بخونم...همیشه از ترس خندیدن های بقیه نمیخوندم...
... و خودمو از چه مدیتیشن بزرگی محروم کردم.حیف بر من.

)

