• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

10/11/90

دیروز تا حالا همش فک می کنم امسال 91 ئه!!! :o

تو باشگاه جوان اسم بچه هامون بود /m\

البته پسرا یه کم بیشتر بود! 8-|

خ:خ! ;D

5 روز دیگر سارا به دنیا می اید! ;D

من و تفکرات خارزمی! :-??

انقد دلم واسه کتاب ِ تنگ شده بود! :( الهی :(

اون خانوم رو من حتما یه جائی دیده بودم ولی یادم نمی اد! :-??

بعدنا می ام می نویسم :>
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

آبان روز,جشن بزرگ سده
برف همه جا رو پوشانده بود,گویی درختان احرام بسته اند...!
بارش برف چه شکوهی می بخشید به آن تاریکی و سکوت
دست در دستان یکی از بهترین دوستانم چندین بار حیاط مدرسه را دور زدیم,دل تنگی هایمان پایانی نداشت.
نوک پیکان مدرسه,پر سر و صدا ترین و متحد ترین کلاس ,شادی را در سراسر حیاط پراکندند.دست های یخ زده با گرمایی از درون در تناقض بود.
دبیر از راه رسید,با چهره ای خندان و متعجب...از هیجان کودکانه مان به وجدآمده بود.
صدایی از داخل ساختمان تمام 31 نفر را مخاطب قرار داد:"دوم ریاضی,کلاس!"
طبق عادت دیرینه با گلوله های صلح در دستانمان تصویری را رقم زدیم که آن لحظه را جاودانه کرد. و به تبع,آبان روز را,جشن بزرگ سده!
بازهم صدایی به گوش رسید:"دوم ریاضی,کلاس! "
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

از سرویس پیاده شده بودم.

داشتم میومدم خونه.پالتوم هم رو دستم بود( رنگش مشکیه!)

از این خانومایی هستن که چشماشون به زور دیده میشه :| برگشت بهم گفت: دخترم حیف چادر نیست که دستت گرفتی؟؟خب سرت کن!

من:چادر نیست پالتوئه! :)

واقعا موندم که ربطی بهش داشت یانه؟؟؟ 8-|

خب درسته میخواستی امربه به معروف کنی!ولی تا وقتی از چیزی مطمئن نیستی چیزی نگو دیگه! :)

اینجوری بهتره! :)
++++++

رفته بودم مشاور مدرسه که بگه چه جوری درس بخونم! 8-|

بعد هرسوالی ازش میپرسیدم میگفت: نظرخودت چی؟؟؟ ;;) فکر میکنی چه جوری درس میشه؟؟ ;;)

من:با فلان راه! :) مشاور:اره اره درسته ;;)

از اول تا اخر ازش سوال پرسیدم جوابشوهم خودم دادم!! باتشکر واقعا از این مشاوران زحمت کش! 8-|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

زنگ فیزیک،نامفهوم بودن مبحث و سطح بالای درس همیشه فرصت جبران کثری خواب رو فراهم میکنه.
همون طور که دبیر محترم درحال تدریس بودن و اصرار داشتن به دانش آموز...ردیف اول توضیح بدن که جرم طناب در نظر گرفته نمیشه, گوشی بالا گرفته شد تا خیل عظیم درحال خواب رو جاودانه کنه و طبق معمول سوژه خنده هامون باشه.
یک آن متوجه شدم دبیر محترم ;D شدن.
-میدونید من شلخته ام,میخواید عکس بگیرید,حداقل هماهنگ کنید قبلش ;D
حتی اون عکس هم که گرفته نشد,نمیتونست تا این حد خنده ها رو به انفجار برسونه.
یک دبیر فیزیک که ظاهرا تمام عمرشون درحال کسب علم بودن چه قدر میتونن ساده باشن؟ :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

یعنیا!! رفتیم تهران باخودمون زلزله رو هم بردیم :-" :-"


به قول یک بنده خدایی :-" ایشا..دفعه بعد سونامی میاریم براتون!!! :-" ;;)
++++++

رفته بودیم یک مهمونی تو تهران!هم تولد بود هم جشن تکلیف! 8-|

خانوادش وحشتناک مذهبیا!!! X_X 8-|

برای شروع مثلا جشن فکر کنم 100تایی صلوات فرستادن! 8-|

بعد زیارت ال یاسین :o رو خوندن!!!

من: 8-| مامان حوصلم سر رفت!

مامنم:سسسسسسس ساکت !

و اونا همچنان درحال دعا خواندن!! نماز جماعتشون 8-| رو هم خوندن! :| و من: 8-|

حالا وسط جشن یاد یک موضوع های خنده داری میوفتادم من و ;D :)) میشدم! مامانم: :-L

من: :-" خلاصه که مهمونی (مثلا تولد) به این بیخودی نرفته بودم!!!

کیکش هم شکل سجاده بود! 8-|
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

پنج شنبه بعد از ظهر رفتم مشهد
تو جاده مِه همه جا رو گرفته بود ، دو متر جلوترتو نمیدیدی ، خیلی با حال بود
هر جور شد ، با سرعت 50 تا و اینا خودمونو رسوندیم
بعد از کلی علافی و اینا رفتم خونه دوستم
تا ساعت 2 نصف شب بازی کردیم ، صب ساعت 6 باید میرفتم دانشگاه فردوسی ، دوره المپیاد :-"
صب ساعت 7 از خواب پاشدم ، دیگه با عجله خودمو رسوندم دانشگاه :-s
مهران و میلاد اونجا منتظرم بودن
بعد از پرداخت هزینه و اینا و رفع ابهامات که چجوری ما از نیشابور خبردار شدیم ، رفتیم سر کلاس
بین کلاس انقد به چای و نسکافه و آب پرتغال دادن که از 12 ساعت دره ، 1 ساعتشو دستشویی بودم ، در اینحد ینی ;D
بعد یه آزمونم داشتن ، بعد از بین اون همه مشهدی ما سه نفر جزو 10 نفر اول بودیم ، پنجم ، هفتم و هشتم ... دیگه ازمون تقدیر به عمل اوردنُ اینا :-"
بعدشم اختتامیه و تموم ... از هم جدا شدیم ، من رفتم خرید بعد در اینحد که اونجا هم دنبال دستشویی میگشتم... ;D
بعد از خرید دوباره رفتم خونه دوستم ... ساعتای 12 بود که گفت میای بریم سالُن ، فوتبال ؟ دیگه رفتیم دیگه :-"
تا ساعت 3 فوتبال بازی کردیم ... کلی گل و پاس گل ، اصن یه وضی ، بعد راه برگشت بارون گرفت بوده ، مرگبار ... حموم بعد از سالن ;D

دیگه امروزم به خوبی و خوشی و با کسب افتخارات فراوان به نیشابور برگشتیم :-"
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز به عنوان یکی از اساتید برجسته ی قال(دو در) و برند جایزه ی سیموز طلایی شدم(موز تو کلاسمون جزو مقدساته و جایگه ویزه ای داره،در ضمن با مقدسات شوخی نکن منافی رو مشکوری میخابنه وسط کلا(این مال وقتی بود که منافی با مقدسات شوخی کرد بعد مشکوری اینو بهش گفتو جا افتاد)
کلاس عربی پرسش داشتیم اونم با پور ایران گفت من بیت درس دژ پایداران عربی رو بخونم معنی کنم بعد منم اشتباهت حلمholm رو حلم helm معنی کردم پرسیدم حروف جازمه و ناصبه رو اشتباه گفتم فعل رو هم تشخیص ندادم تازه چند جلسه مشق نداشتم گفت میخاد بفرستم پای دفتر و این جا بود که استعداد های من شکفا شد

اولا اشباه گفتم منافی رو مشکوری میخابونه وسط کلاس
گفتم استاد استرس داشتم میشه دوباره بپرسی، دفتر دیگه جلو چشام بود گفت باشه دو تا فعل گفت معین کنم که من من کردمو و بعد امداد های غیبی بچه ها بکمکم رسید
ضمن اینکه فاک عربی
بعد از تموم شدن استرس بالایی هنوز دفترو میدیدم که استعداد های نسل ایتالیاییم در من زنده گشت و از قوه ی تیاتر بهره بردم یه جور مظمونانه مثل بچه های بسیار پاکو مقدس که هیچ معلمی حتی به نمره کم کردن ازشون فکرم نمیکنه گفتم ضربان قلبم رسید به صد و حالا اونم جو روانشناسی گرفتش، همونی که هدف اصلیم بودش،گفت از چی میترسی،ترس نداره، از بچه ها میترس؟، از اینک

**ادغام شد
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

از اینکه نخوندی؟ ترس نداره
گفتم نه اتفاقا خودم ترجمه کردم یاد بگیرم و از جزوه نخوندم گفت خیلی خوبه ما هم همینو میخیم ولی بعد باید مقایسه هم بکنی
جالب اینجا بود که من اینجا چنان خوب استرس داشتم که عضلاتمم میلرزید
معلم هم دیگه جایی برای شک نداشت
گفتم آقا من اتفاقا دیشب یک ساعتم بیدار بدمو عربی خوندم ولی استرس دارم یکم از عربی میترسم.
پرسید امسال بوده یا هر سال همینطوری بودی؟
درواقع همون جو روانشناس بودم که حالا فوران کرده بود منم ازش به نفع احسن استفاده وردم
گفتم نه امسال اینطوری شدم آخه تا سال پیش مامانم با من میخوند آخه داشت علوم قرآنی میخوند ولی امسال با من کار ن
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

امروز خیلی بد بود ;;)

معلم زبان که اومد گفت بریم لابراتوار فیلم ببینیم... ;;)

ما هم شیطنتمون گل کرد هم از کلاس رفتیم بیرون در ِ کلاس بقلی رو باز کردم و فرار... #:-S

زنگ بعدی دقیقا با همون معلمی که تو کلاس بقلی بود درس داشتیم ;D تاریخ-جغرافی-اجتماعی...

بعد اومد گفت کی زنگ پیش از کلاس زودتر خارج شده...؟ :-?

به من نگا کرد گفت نازیلا تو؟ :-?

منم گفتم نه ^#^

بعد گفت هر کی در کلاس رو باز کرده بگه... :-?

مجبور شدم بگم... 8-| 8-| :-"

بعد معلم...: :-L
 
پاسخ : خاطره نویسی روزانه

ولی امسال با من کار نکردش اصلا
یک عالم حرف زد نباید وابسته باشیدو فلان
و به منم به خاطر دوسوال دوم نمررو داد بعد گفت هر سوالی داشتی سر کلاس حتما بپرس
بعد عقبو که نگا کردم دیدم شبانی و توحید کف کردن دارن دابل لایک میدن که ایول بابا دمت گرم این عمه ی قال بود عجب زرنگی عوضی کم مونده بود بندازت بیرون ولی نمره هم گذاشت
زنگ بعد زبان داشتیم از پروتست و ربطش به پروتستان گفت ولی من گفتم این تصور اشتباهه و اصل تاریخچشو گفتم بعد از کلاسای پروتستان انگلیس گفتو بازم من از هنری هشتم و ... گفتم بعد اونم خونده بود یکم تایید میکرد
آخر زنگ میخاست چریمم کنه کتاب نداشتم بخاطر اطلاعاتم منو بخشید
بعدم در مورد شکسپیر حرف زدیم
 
Back
بالا