• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

داستان بسازیم (یک جمله اضافه کنید)

نه از اول خودنم
پست قبلی اخرین جملش برا دختره است ک ی عصبانیت کنترل شده داره
اما بعدش بی هوا داد میکشه؟!!
ی اتفاقی این وسط باید بیافته
راست میگیا فکر کردم برا پسرس آقا شرمنده الان درستش میکنم
چقد اسپم دادیم:))
 
با ارامش برگشت به صورتم نگا کرد
ی چند لحظه تو چشام خیره شد
تو نگاش ی حس مبهمو میدیدم بعد از ی نفس عمیق دوباره روشو برگردوند شایدم آه بود
هرچی ک بود جا برای حرف زدنو ازم میگرف
 
ولی خودش بعد چند لحظه شروع به حرف زدن کرد.
_کاش وقتی میومدی که حالم خوب بود، وقتی که مهتاب رو هنوز وارد زندگیم نکرده بودم ولی تو خیلی ساده اومدی و گفتی داری میری..من...
منتظر ادامه حرفش بودم ولی دیگه چیزی نگفت. بغضی که توی صداش بود بدجور آزارم می داد ولی من چه جوری باید میفهمیدم که اونم منو میخواسته؟ا
 
دستامو روی صورتم گذاشتم و کم کم خندم بند اومد ...
یاد حرف ماموری که جلوی در راهمو سد کرده بود افتادم .... : اینا دیوونه ها رو خوب میکنن ؟ خودشون که دیوونه ترن !
راست میگفت ، نه ؟ اگه اینجوری بهش نگاه کنیم راست میگفت ...
دیگه هیچکدوم از ادمایی که پایین ساختمون وایستاده بود .... هیچکدوم از مامورا .... حتی هواپیمایی که رد شد و منو یاد هواپیمایی که ازش جا مونده بودم مینداخت .... هیچکدومشون معنا نداشت ... انگار همه اهمیتشونو از دست داد بودن ...
انگار خلا بود ... خلا از وجود ادما .... فقط من بودم و کیان ... فقط کیان بود و من !

سکوت که بینمون طولانی شد نگاه های خیره شو رو خودم حس کردم ولی باز چیزی نگفتم. حرف ها اونجور که باید لحظات رو نمی رسوندن و س کوت بهترین انتخاب بود.
صدای افرادی که داد میزدن بپر، آژیر آتشنشانی و پلیس سکوتمون رو صیقل میداد.
آخرش صورتشو کرد سمت من... نگفتی چرا نرفتی....منم برا اینکه دم به تله اش ندم پرسیدم نگفتی تهش فهمیدی جریان پسره چی بود
حالت صورتش رو به لبخند تغییر کرد
...قبلا باهوش تر بودی...فکر کردم خودت فهمیدی...
خودم فهمیده بودم...همون روز حدس زده بودم کار کیان...ولی...
اینبار فکر هامو بلند گفتم... من باهوشم ولی تو همیشه معادلات منو بهم میزنی... یه روز به اندازه ی مجنون دیوونه می فرداییش انگار فقط اسم یه روزی بهگوشت خورده... من...تو...تو همش منو بازی میدی
 
یع سوال تو ذهن خودتون بدفرجام در نظر دارید
خوش فرجام
یا پایان باز؟
 
به حیاط رفتم ، روی تخت نشستم و همانطور که موهای خرمایی رنگم را با کش سر میبستم به آسمان و ستاره های چشمک زن خیره شدم ، تماشای نمایش بی همتای آنها نظرم را جلب کرده بود که باز هم صدای نحس سروش در گوشم پیچیده شد . :«اره پلیس فتای کرج بم زنگ زده گفته تروخدا این بنده خدارو هک نکن شما به بزرگی خودت ببخش » نادانی آن ها و صدای قهقهه های وحشتناکشان کم بود ، حالا صدای اعصاب خرد کن پف فیل خوردنشون هم تا حیاط میومد ، دو ساعت گذشته بود و من در حیاط مانده بودم .چشمم به گوشی تلفن ام افتاد ، یک اکانت قلابی در اینستا ساختم ، به دایرکتش رفتم و نوشتم :« باید با من ازدواج کنی وگرنه هم خودمو و هم ترو میکشم»، ناگهان صدای قهقهه ای در اتاق بلند شد ، نوشت :«برو جوجه.» ، هر چی عکس ازش داشتم براش فرستادم و نوشتم :« شما هکی.»
با خستگی در چوبی رنگ و رو رفته رو باز کردم ...
نگاه خستمو توی خونه چرخوندم و با دیدن سروش که دوباره گل مجلس بود و از توانایی های بی نظیرش توی هک چرت و پرت میگفت ، پوفی کردم و درو با پام بستم ...
همه ی سعیمو برای بی سر و صدا رد شدن و به چشم نیومدن میکردم ....
کیف کوچیک مشکیم در حالی که بند بلندش توی دستم بود روی زمین کشیده میشد ...
حرفای سروشو نصفه و نیمه میشنیدم و چقدر توی دلم افسوس میخوردم به حال دختر و پسرای خلی که حرفاشو باور میکردن ...
سروشه جوگیر ! همینجوری ادامه بده تا دو روز بعد به چاخان کردن در مورد هک ناسا میرسه ! حتمن بعدشم اضافه میکنه که همه ی کارمندای ناسا به دست و پاش افتادن که اطلاعاتو پخش نکنه !
با تاسف سری تکون دادم و دستمو روی دستگیره ی خنکه اهنی اتاقم گذاشتم ...
یک هیچ به نفع رزا ! هیچکس ندیدش !
پامو که توی اتاق گذاشتم صدای نکره ی سروش بلندتر شد : به به ! خانوم برنامه نویس ! هنوز تو دوره ی مقدماتی به سر میبری یا بلاخره به پایتون کاربردی رسیدی ؟
نگاهم به ندا و فرهاد افتاد که با نگاهشون التماس میکرد برای ساکت موندنم ....
برام مهم نبود ... نه تیکه های سروش .... نه حتی خنده های علافای دور و برش.... پس دلیل نگاهای عاجز ندا و فرهاد چی بود ؟
بدون توجه بهش دستمو به لبه ی در گرفتم تا ببندمش ...
انگار تازه سر نطقش باز شده بود که گفت : بابا تعارف نداریم که ! بیا پیش خودم بهت یاد میدم ! بلاخره هرکی یه استعدادی داره دیگه ! یکی هم مثل تو باید شونصد بار بهش بگن تا بفهمه !
دوباره استارت خنده ی دوستاش و بی محلیه من ....
صدای اروم یکی از نوچه های سروش اومد : کسی چه میدونه ... شاید مامانو باباشم میدونستن چقد خنگه که ولش کردن !
دیگه نشنیدم ... فقط درو بستم و دوباره قسم خوردم که یه روز حال همشونو میگیرم .....
@armaghannn
@negaar_mgd و سایر دوستان .... ادامه بدین لطفا !
 
به حیاط رفتم ، روی تخت نشستم و همانطور که موهای خرمایی رنگم را با کش سر میبستم به آسمان و ستاره های چشمک زن خیره شدم ، تماشای نمایش بی همتای آنها نظرم را جلب کرده بود که باز هم صدای نحس سروش در گوشم پیچیده شد . :«اره پلیس فتای کرج بم زنگ زده گفته تروخدا این بنده خدارو هک نکن شما به بزرگی خودت ببخش » نادانی آن ها و صدای قهقهه های وحشتناکشان کم بود ، حالا صدای اعصاب خرد کن پف فیل خوردنشون هم تا حیاط میومد ، دو ساعت گذشته بود و من در حیاط مانده بودم .چشمم به گوشی تلفن ام افتاد ، یک اکانت قلابی در اینستا ساختم ، به دایرکتش رفتم و نوشتم :« باید با من ازدواج کنی وگرنه هم خودمو و هم ترو میکشم»، ناگهان صدای قهقهه ای در اتاق بلند شد ، نوشت :«برو جوجه.» ، هر چی عکس ازش داشتم براش فرستادم و نوشتم :« شما هکی.»
بعد از آن تصمیم نسبتا عجولانه که خیلی هم از آن راضی نبودم تمام این آشوب ذهنی را رها کردم؛ بی توجه به همه چیز !
فقط قدم زدم در مسیری که به انتهایش مطمئن نبودم .
این کوچه طویل تبدیل به ولیعصری شده بود که هر چه شروعش می کردی بیشتر تمام می شد
آن شب نه هوا هوای دونفره بودن بود نه باران می بارید ،همه چیز محیا شده بود برای یک شب معمولی!
خیابانی ساکت و آرام مزین به نگاه های ناملموس دخترکانی که چتری موهایشان در آغوش باد می رقصید؛
خیابانی که حتی زمزمه ملتمسانه چراغ هایش برای خاموشی به گوش می رسید
من در هجوم چند سار گم که نه پیدا شده بودم
ماه هم در گوشه ترین گوشه آسمان به تنهایی من زل زده بود
دراین تنهایی گوش من فقط شنوای پوم تاک قلبی بود که نه برای قدم های بلند بلکه ...
انگار تبدیل شده بود به دژاوویی که تا آخرش را می خواندم ،
من فساد عروسک هارا در پله چندم تمدنی لغزان حس می کردم و حس یک هبوط نه این، اصلا این نجوا .....
پ.ن:اگر حس میکنید از فضای داستان دوره ومسیر اشتباهی رو دنبال میکنه لطفا پاکش کنید
 
روز جمعه هست و برف می‌بارد ...
*جمله بعدی رو شما اضافه کنید تا یک داستان بشه*
 
روز جمعه هست و برف می‌بارد ...
*جمله بعدی رو شما اضافه کنید تا یک داستان بشه*
اینجا خبری از شومینه و کلبه چوبی نیست ...خبری از کانون گرم خانواده
اینجا با دنیای قصه فرق میکند...
اینجا بافت گشادی تن سردم را در اغوش کشیده
و بخاری که خوشبینانه میتوانم بگویم فقط نور میدهد..
بخار نسکافه ام هر از گاهی مانع دیدار من و برف میشوند ....اری دیوار عینک...اری دیوار شیشه...
 
اینجا خبری از شومینه و کلبه چوبی نیست ...خبری از کانون گرم خانواده
اینجا با دنیای قصه فرق میکند...
اینجا بافت گشادی تن سردم را در اغوش کشیده
و بخاری که خوشبینانه میتوانم بگویم فقط نور میدهد..
بخار نسکافه ام هر از گاهی مانع دیدار من و برف میشوند ....اری دیوار عینک...اری دیوار شیشه...
صدای در زدن می آمد
نسکافه ام را روی میز گذاشتم و از پله ها پایین رفتم
در را که باز کردم لحظه ای خشکم زد... او اینجا چه میخواست
چندین سال از آخرین دیدارمان میگذشت
 
صدای در زدن می آمد
نسکافه ام را روی میز گذاشتم و از پله ها پایین رفتم
در را که باز کردم لحظه ای خشکم زد... او اینجا چه میخواست
چندین سال از آخرین دیدارمان میگذشت
بله او کسی نبود جز دوست صمیمیم
 
بله او کسی نبود جز دوست صمیمیم
البته که دیگر نمیتوانستم به او بگویم دوست
از وقتی که مرا قال گذاشت و بدون هیچ خبری از پیشمان رفت
دریغ از یک پیام
حالا آمده و میخواهد مرا ببیند
این اتفاق برای تو خطرناک است زیرا اگر او از پیشم نمیرفت من تورا هرگز خلق نمیکردم
علت به وجود آمدن تو در ذهن من همین تنهایی هاست
 
Back
بالا