- ارسالها
- 251
- امتیاز
- 2,702
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
...
با خستگی در چوبی رنگ و رو رفته رو باز کردم ...
نگاه خستمو توی خونه چرخوندم و با دیدن سروش که دوباره گل مجلس بود و از توانایی های بی نظیرش توی هک چرت و پرت میگفت ، پوفی کردم و درو با پام بستم ...
همه ی سعیمو برای بی سر و صدا رد شدن و به چشم نیومدن میکردم ....
کیف کوچیک مشکیم در حالی که بند بلندش توی دستم بود روی زمین کشیده میشد ...
حرفای سروشو نصفه و نیمه میشنیدم و چقدر توی دلم افسوس میخوردم به حال دختر و پسرای خلی که حرفاشو باور میکردن ...
سروشه جوگیر ! همینجوری ادامه بده تا دو روز بعد به چاخان کردن در مورد هک ناسا میرسه ! حتمن بعدشم اضافه میکنه که همه ی کارمندای ناسا به دست و پاش افتادن که اطلاعاتو پخش نکنه !
با تاسف سری تکون دادم و دستمو روی دستگیره ی خنکه اهنی اتاقم گذاشتم ...
یک هیچ به نفع رزا ! هیچکس ندیدش !
پامو که توی اتاق گذاشتم صدای نکره ی سروش بلندتر شد : به به ! خانوم برنامه نویس ! هنوز تو دوره ی مقدماتی به سر میبری یا بلاخره به پایتون کاربردی رسیدی ؟
نگاهم به ندا و فرهاد افتاد که با نگاهشون التماس میکرد برای ساکت موندنم ....
برام مهم نبود ... نه تیکه های سروش .... نه حتی خنده های علافای دور و برش.... پس دلیل نگاهای عاجز ندا و فرهاد چی بود ؟
بدون توجه بهش دستمو به لبه ی در گرفتم تا ببندمش ...
انگار تازه سر نطقش باز شده بود که گفت : بابا تعارف نداریم که ! بیا پیش خودم بهت یاد میدم ! بلاخره هرکی یه استعدادی داره دیگه ! یکی هم مثل تو باید شونصد بار بهش بگن تا بفهمه !
دوباره استارت خنده ی دوستاش و بی محلیه من ....
صدای اروم یکی از نوچه های سروش اومد : کسی چه میدونه ... شاید مامانو باباشم میدونستن چقد خنگه که ولش کردن !
دیگه نشنیدم ... فقط درو بستم و دوباره قسم خوردم که یه روز حال همشونو میگیرم .....
@armaghannn
@negaar_mgd و سایر دوستان .... ادامه بدین لطفا !

بعد از آن تصمیم نسبتا عجولانه که خیلی هم از آن راضی نبودم تمام این آشوب ذهنی را رها کردم؛ بی توجه به همه چیز !به حیاط رفتم ، روی تخت نشستم و همانطور که موهای خرمایی رنگم را با کش سر میبستم به آسمان و ستاره های چشمک زن خیره شدم ، تماشای نمایش بی همتای آنها نظرم را جلب کرده بود که باز هم صدای نحس سروش در گوشم پیچیده شد . :«اره پلیس فتای کرج بم زنگ زده گفته تروخدا این بنده خدارو هک نکن شما به بزرگی خودت ببخش » نادانی آن ها و صدای قهقهه های وحشتناکشان کم بود ، حالا صدای اعصاب خرد کن پف فیل خوردنشون هم تا حیاط میومد ، دو ساعت گذشته بود و من در حیاط مانده بودم .چشمم به گوشی تلفن ام افتاد ، یک اکانت قلابی در اینستا ساختم ، به دایرکتش رفتم و نوشتم :« باید با من ازدواج کنی وگرنه هم خودمو و هم ترو میکشم»، ناگهان صدای قهقهه ای در اتاق بلند شد ، نوشت :«برو جوجه.» ، هر چی عکس ازش داشتم براش فرستادم و نوشتم :« شما هکی.»
اینجا خبری از شومینه و کلبه چوبی نیست ...خبری از کانون گرم خانوادهروز جمعه هست و برف میبارد ...
*جمله بعدی رو شما اضافه کنید تا یک داستان بشه*
صدای در زدن می آمداینجا خبری از شومینه و کلبه چوبی نیست ...خبری از کانون گرم خانواده
اینجا با دنیای قصه فرق میکند...
اینجا بافت گشادی تن سردم را در اغوش کشیده
و بخاری که خوشبینانه میتوانم بگویم فقط نور میدهد..
بخار نسکافه ام هر از گاهی مانع دیدار من و برف میشوند ....اری دیوار عینک...اری دیوار شیشه...
بله او کسی نبود جز دوست صمیمیمصدای در زدن می آمد
نسکافه ام را روی میز گذاشتم و از پله ها پایین رفتم
در را که باز کردم لحظه ای خشکم زد... او اینجا چه میخواست
چندین سال از آخرین دیدارمان میگذشت
البته که دیگر نمیتوانستم به او بگویم دوستبله او کسی نبود جز دوست صمیمیم

