پهلوی
کاربر خاکانجمنخورده

- ارسالها
- 1,528
- امتیاز
- 22,268
- نام مرکز سمپاد
- میرزا کوچک خان
- شهر
- رشت
- سال فارغ التحصیلی
- 1399
با غرور و با شتاب
بر سینه ی نرم آب
دیوانه میخزیدم
در غایت خودخواهی
در انبوه سیاهی
جز خود نمیشنیدم
خروشان و بسته چشم
با کوله باری از خشم
میرفتم از خشم خود
دنیا ویرانه سازم
در دفتر زندگی
از خود افسانه سازم
اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم
در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری
غافل من از افسانه ی طوفان و ساحل بودم
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
پیچیده طوفان در وجودم
شد پاره از هم تار و پودم
در لحظه های واپسین
پیک اجل آمد مرا
افتادم و از پا نشستم
بیداد طوفان آنچنان
بر سنگ ساحل زد مرا
چون شیشه ای درهم شکستم
گفتم بخود ای موج سرگردان که آخر
بنگر به خود چه بودی و اکنون چه هستی
حاصل چه بود از ان غرور بیدلیلت؟
آخر بدست صخره ی ساحل شکستی!
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
موج - مهستی
بر سینه ی نرم آب
دیوانه میخزیدم
در غایت خودخواهی
در انبوه سیاهی
جز خود نمیشنیدم
خروشان و بسته چشم
با کوله باری از خشم
میرفتم از خشم خود
دنیا ویرانه سازم
در دفتر زندگی
از خود افسانه سازم
اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم
در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری
غافل من از افسانه ی طوفان و ساحل بودم
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
پیچیده طوفان در وجودم
شد پاره از هم تار و پودم
در لحظه های واپسین
پیک اجل آمد مرا
افتادم و از پا نشستم
بیداد طوفان آنچنان
بر سنگ ساحل زد مرا
چون شیشه ای درهم شکستم
گفتم بخود ای موج سرگردان که آخر
بنگر به خود چه بودی و اکنون چه هستی
حاصل چه بود از ان غرور بیدلیلت؟
آخر بدست صخره ی ساحل شکستی!
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود درهم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
موج - مهستی







